5 episodes

گندم زار زیبایی اش را مدیون مترسکی است که کلاغ ها از آن می ترسند. هیچ همدمی ندارند و سال به سال مرد کشاورز کلاه لبه دارش را به او می بخشد. مترسک اگر زبان داشت می توانست خاکی ترین شاعر محلی معاصر باشد. او پروانه شدن خیلی از پیله ها را دیده. مسابقه ی مورچه ها برای به لانه بردن دانه ها و دلبری از ملکه را شاهد بوده و می داند که کفشدوزک ها چطور روی یک ساقه ی نیشکر خاص تعصب دارند. مترسک حتی مسیر محبوب ستاره های دنباله دار را می شناسد. خبر دارد که ماه در کدام شب ها به زمین نزدیک تر است. نمی دانی مترسک ها با همه ی ایستادگی شان شکننده ترین عاشق های دنیا هستند.

یک فنجان قهو‪ه‬ Mohammad

    • Arts

گندم زار زیبایی اش را مدیون مترسکی است که کلاغ ها از آن می ترسند. هیچ همدمی ندارند و سال به سال مرد کشاورز کلاه لبه دارش را به او می بخشد. مترسک اگر زبان داشت می توانست خاکی ترین شاعر محلی معاصر باشد. او پروانه شدن خیلی از پیله ها را دیده. مسابقه ی مورچه ها برای به لانه بردن دانه ها و دلبری از ملکه را شاهد بوده و می داند که کفشدوزک ها چطور روی یک ساقه ی نیشکر خاص تعصب دارند. مترسک حتی مسیر محبوب ستاره های دنباله دار را می شناسد. خبر دارد که ماه در کدام شب ها به زمین نزدیک تر است. نمی دانی مترسک ها با همه ی ایستادگی شان شکننده ترین عاشق های دنیا هستند.

    بودنت هنوز مثل بارونه

    بودنت هنوز مثل بارونه

    بودنت هنوز مثل بارونه

    • 4 min
    نزن بارون

    نزن بارون

    بعد از ظهر یه چارشنبه دلگیر بود. حتی پنجره هم تصویر تازه ای برای نشون دادن نداشت. بی هوا رفتم تو کوچه. دستامو گذاشته بودم تو جیبم. درختا رو یکی یکی رد می کردم. بارون می بارید. از این بارونای پودری که تو شمال میاد. من با صدای آروم تو گوشش می گفتم: دوست دارم. شک ندارم همین بارون به گوشت می رسونه صدای دلمو، شک ندارم.

    از همین بارون می فهمی تمام حرفایی رو که نشد بهت بگم یه روزی. دنیامون جداست اما تو هم زیر همین سقف آسمون زنگی می کنی. پس حالا زیر همین سقف تنها چیز مشترک بینمون تو بعد از ظهر یه چارشنبه بارونی من اعتراف می کنم که دوست دارم. تو هم مختاری. خواستی اعتراف منو باور کن، خواستی هم قبول نکن. آدما حق انتخاب دارن. بارون می بارید و من یه ذره از خاک بارون خورده رو برداشتم. چه عطری. یه ذرشو گذاشتم تو جیب کتم. می خوام سوغاتی داشته باشم از این روز. تا هر وقت دیدمت همین بارون رو شاهد بگیرم. شاهد برای اعترافام. برای اینکه یه چارشنبه دلگیر در گوشش آروم گفتم:عا... عاشق که نه ولی دوست دارم. به نظرت می شه به بارون اعتماد کرد؟

    • 3 min
    پرواز عقاب

    پرواز عقاب

    کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

    مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.

    بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

    توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این اندیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

    • 4 min
    ای کاش...

    ای کاش...

    زندگی ما آدم ها پر از کلمه ی ای کاش است. ای کاش چند سال زودتر به دنیا می آمدم. ای کاش دانشگاه قبول می شدم. ای کاش فلان ماشین یا فلان خونه مال من بود. ای کاش وزنم کمی بیشتر یا کمی کمتر بود. ای کاش قدم کمی بلندتر یا کمی کوتاه تر بود. ای کاش  آن روز یادم نرفته بود در خانه را قفل کنم. ای کاش عینکی نبودم. ای کاش به حرف هاش گوش می کردم. ای کاش  به روزهای خوش کودکی بر می گشتم. ای کاش برای ماندنم کمی اصرار می کرد. ای کاش  مادربزرگم هنوز زنده بود تا دستانش را ببوسم. ای کاش ... ای کاش... ای کاش در لحظه های کوچک و بزرگ زندگی کسی بود که راه را نشان ما می داد و «ای کاش» برای همیشه از تمام فرهنگ نامه های جهان حذف می شد. آن وقت دنیا، بدون حسرت ما چیزی کم داشت. اگر دلت خوش باشد، اگر ساده خوشحال شوی و ساده تر از آن دلی را شاد کنی «ای کاش» ها تبعید می شوند به جایی که دیگر نتوانند بغض هیچ آرزویی را بشکنند حتی آنجایی که می گویی: ای کاش برگردد.

    • 4 min
    به من دروغ بگویید

    به من دروغ بگویید

    به من دروغ بگویید حالا که مفهوم حقیقت تحریف شده. لطفاً کمی برایم هذیان و خیال ببافید اگر مرا کمی از آنچه هست دور می کند. برایم از قهرمان ها، از انسانیت ها، از نجات ها و از معرفت ها بگویید. من باورشان می کنم. قول می دهم روحم هم از این ماجرا خبر دار نخواهد شد که کاسه ای زیر نیم کاسه است. قول می دهم نفهمم که عاقبت یک روز آدم ها آخ این آدم ها غلت می زنند و روی دیگرشان را نشانم می دهند. من حتماً دوست می نامم آنهایی که هنوز دشمنی شان را با چنگ و دندان نشانم نداده اند. حتماً دوست می نامم آنهایی که هنوز خواب آرامم را نا آرام نکرده اند. به من دروغ بگویید. حالا که راستش تحمل حقیقت را ندارم. حقیقت هایی که حتی به خواب هم نمی دیدم و فقط خدا می داند که تحمل استیصال میان این همه حقیقت تلخ چقدر سخت است. می گویند آرام باش و بپذیر. درد دارد این بلوغ، این کامل شدن، این فهمیدن، این پوست انداختن. و من می فهمم. خوب هم می فهمم. اما خدا می داند و فقط اوست که می داند.

    • 2 min

Top Podcasts In Arts