13 episodes

دیوان غزلیات حافظ

دیوان غزلیات حافظ maryam nozadi

    • Books

دیوان غزلیات حافظ

    غزل ۸: ساقیا برخیز و در ده جام را...

    غزل ۸: ساقیا برخیز و در ده جام را...

    ساقیا برخیز و درده جام را
    _
    خاک بر سر کن غم ایام را
    //
    ساغر می بر کفم نه تا ز بر
    _
    برکشم این دلق ازرق فام را//

    گر چه بدنامیست نزد عاقلان
    _
    ما نمی‌خواهیم ننگ و نام را
    //
    باده درده چند از این باد غرور

    _خاک بر سر نفس نافرجام را
    //
    دود آه سینهٔ نالان من
    _
    سوخت این افسردگان خام را

    //محرم راز دل شیدای خود

    _کس نمی‌بینم ز خاص و عام را//

    با دلارامی مرا خاطر خوش است
    _
    کز دلم یک باره برد آرام را
    //
    ننگرد دیگر به سرو اندر چمن_

    هر که دید آن سرو سیم اندام را
    //
    صبر کن حافظ به سختی روز و شب_

    عاقبت روزی بیابی کام را

    • 1 min
    غزل ۷ : صوفی بیا که آینه صافیست جام را...

    غزل ۷ : صوفی بیا که آینه صافیست جام را...

    صوفی بیا که آینه صافیست جام را_

    تا بنگری صفای می لعل فام را
    //
    راز درون پرده ز رندان مست پرس_

    کاین حال نیست زاهد عالی مقام را
    //
    عنقا شکار کس نشود دام بازچین_

    کان جا همیشه باد به دست است دام را
    //
    در بزم دور یک دو قدح درکش و برو_

    یعنی طمع مدار وصال دوام را

    //ای دل شباب رفت و نچیدی گلی ز عیش_

    پیرانه سر مکن هنری ننگ و نام را

    //در عیش نقد کوش که چون آبخور نماند

    _آدم بهشت روضه دارالسلام را//

    ما را بر آستان تو بس حق خدمت است_

    ای خواجه بازبین به ترحم غلام را//

    حافظ مرید جام می است ای صبا برو
    _
    وز بنده بندگی برسان شیخ جام را

    • 1 min
    غزل ۱۴۳: سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد...

    غزل ۱۴۳: سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد...

    سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد_

    وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد//

    گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است_

    طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد//

    مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش_

    کو به تأیید نظر حل معما می‌کرد//

    دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست_

    و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد
    //
    گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم_

    گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد//

    بی دلی در همه احوال خدا با او بود_

    او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد//

    این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا

    _سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد//

    گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند_

    جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد//

    فیض روح القدس ار باز مدد فرماید
    _
    دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد
    //
    گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست_

    گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد

    • 1 min
    غزل شماره۶: به ملازمان سلطان که رساند این دعا را...

    غزل شماره۶: به ملازمان سلطان که رساند این دعا را...

    به ملازمان سلطان که رساند این دعا را
    _
    که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

    //ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم
    _
    مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را

    //مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت
    _
    ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا//

    دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی
    _
    تو از این چه سود داری که نمی‌کنی مدارا
    //
    همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی_

    به پیام آشنایان بنوازد آشنا را//

    چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی
    _
    دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را

    //به خدا که جرعه‌ای ده تو به حافظ سحرخیز

    _که دعای صبحگاهی اثری کند شما را

    • 1 min
    غزل ۵: دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را...

    غزل ۵: دل می رود ز دستم صاحب دلان خدا را...

    دل می‌رود ز دستم صاحب دلان خدا را

    _دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا

    //کشتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
    _
    باشد که بازبینم دیدار آشنا را
    //
    ده روزه مهر گردون افسانه است و افسون
    _
    نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

    //در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبل_

    هات الصبوح هبوا یا ایها السکارا
    //
    ای صاحب کرامت شکرانه سلامت
    _
    روزی تفقدی کن درویش بی‌نوا را//

    آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است_

    با دوستان مروت با دشمنان مدارا

    //در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
    _
    گر تو نمی‌پسندی تغییر کن قضا را
    //
    آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثش خواند
    _
    اشهی لنا و احلی من قبله العذارا
    //
    هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی_

    کاین کیمیای هستی قارون کند گدا را//

    سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
    _
    دلبر که در کف او موم است سنگ خارا//

    آیینه سکندر جام می است بنگر
    _
    تا بر تو عرضه دارد احوال ملک دارا

    //خوبان پارسی گو بخشندگان عمرند

    _ساقی بده بشارت رندان پارسا را//

    حافظ به خود نپوشید این خرقه می آلود_

    ای شیخ پاکدامن معذور دار ما را

    • 1 min
    غزل ۴: صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

    غزل ۴: صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

    صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

    _که سر به کوه و بیابان تو داده‌ای ما را//

    شکرفروش که عمرش دراز باد چرا
    _
    تفقدی نکند طوطی شکرخا را
    //غرور حسنت اجازت مگر نداد ای گل_

    که پرسشی نکنی عندلیب شیدا را
    //
    به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر_

    به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
    //
    ندانم از چه سبب رنگ آشنایی نیست
    _
    سهی قدان سیه چشم ماه سیما را
    //
    چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
    _
    به یاد دار محبان بادپیما را
    //
    جز این قدر نتوان گفت در جمال تو عیب_

    که وضع مهر و وفا نیست روی زیبا را

    //در آسمان نه عجب گر به گفته حافظ
    _
    سرود زهره به رقص آورد مسیحا را

    • 1 min