Diwan Podcast | پادکست فارسی دیوان

Hamid Hashemi

سلام! اینجا دیوان است. در دیوان، داستان‌های شاهنامه را به شکلی متفاوت می‌شنوید. یک هفته در میان، پنج شنبه ها، یک قسمت جدید! youtube : https://www.youtube.com/@Diwan-podcast CastBox : https://castbox.fm/vh/6775259 Spotify : https://open.spotify.com/show/0sHoLsk7mLkWr7Q6yVGp3o?si=e5876d9ba2c44a6d Apple Podcast: https://podcasts.apple.com/de/podcast/diwan-podcast-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86/id1771702282

  1. vor 2 Std.

    S5E10 : خورشید پشت ابر.

    🎙️ قسمت دهم فصل پنجم پادکست دیوان در قسمت قبل براتون گفتم که رستم و گیو بعد از پنج روز بالاخره رسیدند ایران. بزرگان هی می‌رفتن دم در ببینن اینا چی شدن و کاووس هم توی کاخش از عصبانیت سرخ بود. همین که رستم و گیو رسیدن، شاه حتی نگاشون هم نکرد؛ فقط پرید وسط حرف و گفت: «گیو! همین الان برو رستم رو دار بزن! تا یاد بگیره دیگه نافرمانی نکنه!» گیو هم که خشک‌ش زده بود، گفت: «قربان… نمیکنم!.» کاووس بیشتر جری شد و دستور داد: «طوس! همین دو تا رو با هم اعدام کن!» همین شد که رستم از کوره در رفت. وسط تالار وایساد، جلو چشم همه، و «کلی درشت و گنده بار کاووس کرد و تمام حرف هایی که سالها توی دلش بود رو ریخت سر کاووس و گفت: کافیه! من دیگه برای همچین شاهی نمی‌جنگم!» طوس رو پرت کرد اون‌ور، پرید روی رخش و اعلام کرد ایران رو ترک می‌کنه. پهلوان‌ها که دیدن اوضاع داره خیلی بد میشه، فوری رفتن سراغ گودرز پیر که بیا وسط و یه کاری کن. گودرز هم اول کاووس رو جمع کرد و حسابی فهموند که «اگه رستم قهر کنه، همین فردا تورانی‌ها از روی ما رد می‌شن.» بعد رفت دنبال رستم و با هزار زحمت پهلوان رو قانع کرد که به خاطر ایران برگرده. خلاصه شاه و رستم آشتی کردن و تصمیم گرفتن فردا صبح آماده جنگ با تورانی‌ها بشن. صبح که شد، سپاه ایران با صد هزار سرباز مثل یه دیوار بزرگ روبه‌روی سپاه توران صف کشید. شب قبلِ حمله، رستم رفت یه دوری بزنه داخل اردوگاه تورانی ها قایمکی، ببینه اوضاع چطوره. که یهو داییِ سهراب—ژنده‌رزم—دیدش! تا اومد عکسالعملی انجام بده و بگه رستم این پسرته سهراب، رستم که نشناخته بودش فرصت نداد؛ درجا زدش و کشت. ژنده‌رزم همون کسی بود که تنها رازدار ازدواج رستم و تهمینه بود توی اون اردوگاه و تهمینه فرستاده بودش که اگه تونست، رستم رو به سهراب نشون بده به دست رستم کشته شد. همین باعث شد که سهراب بعد از دیدن جنازه دایی‌ش، خشمش چند برابر بشه… و حالا ادامه داستان… 🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو! در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم. 📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan 📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین: کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast 📱 اینستاگرام دیوان: @diwan.podcast 💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟ نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!

    S5E10 : خورشید پشت ابر.
  2. 10. Sept.

    S5E9 : دعوا کنون.

    🎙️ قسمت نهم فصل پنجم پادکست دیوان در قسمت قبل تعریف کردم براتون بعد از اینکه هجیر از سهراب شکست خورد و دم در دژ سپید حسابی ضایع شد، گژدهم و بزرگان دژ دور هم جمع شدند ببینن حالا چه خاکی باید روی سرشون بریزن. وسط این شلوغ‌پلوغ‌ها، گردآفرید—دختر جنگجوی گژدهم—وقتی می‌شنوه هجیر چطور کم آورده، چنان کفری می‌شه که بدون یک دقیقه فکر کردن زره می‌پوشه، گیسوهاشو قایم می‌کنه و تنهایی از دژ می‌زنه بیرون تا حالِ سهرابو بگیره. گردآفرید از دور با بارون تیر شروع کرد، و سهراب که فکر نمی‌کرد حریفش این‌قدر زرنگ باشه، گفت باید از نزدیک بجنگه. جنگشون حسابی نزدیک و دیدنی بود؛ گردآفرید تند و تیز می‌جنگید، ولی زور بازوی سهراب بالاخره کار خودشو کرد و زرهش رو با نیزه پاره کرد. گردآفرید که دید اوضاع خوب نیست، راهشو کشید سمت دژ. سهراب دنبالش رفت، وسط راه کلاه‌خودش رو از سر گردآفرید کند و تازه فهمید از اول با یک دختر جنگجو طرف بوده! هم تعجب کرد، هم مجذوبش شد و اون رو اسیر گرفت. اما گردآفرید که عقلش از سهراب بیشتر کار می‌کرد، خودشو بی‌آزار و تسلیم نشون داد و با چند تا حرف قشنگ و وعدهٔ الکی، سهراب رو نرم کرد و کم‌کم کشوندش تا دمِ دروازهٔ دژ. همین که رسیدند، یهو پرید داخل و درو محکم بست تو صورت سهراب! سهراب که فکر می‌کرد دژ مال خودش شده، خورد تو دیوار. غرور جریه دار شد. گردآفرید هم از بالای بارو بهش طعنه زد و گفت بهتره سپاهشو جمع کنه و بره، چون اگر رستم برسد دودش می‌کنند به هوا! شبش گژدهم حاکم دژ و بابای گردآفرید و بزرگان دژ جلسه میگذارند، اونا فهمیده بودند این پسر اصلاً شوخی‌بردار نیست. سریع نامه‌ای برای شاه کاووس نوشتند و شبانه دژ رو خالی کردند و با مردم فرار کردند سمت پایتخت کاووس. صبح، سهراب با هیبت تمام به دژ حمله کرد… ولی وقتی دروازه رو باز کردند، دید دژ درست مثل یخچال خوابگاه هاست: کاملاً خالی! نه گردآفرید، نه جنگجو، نه حتی یک آدم زنده. تازه می‌فهمه چه‌قدر قشنگ فریب خورده. کاووس که با خبر میشه گیو رو میفرسته که رستم در زابل خبر بده که بیاد کمک. رستم سرخوش هم حالا این بار که کاووس گند نمیزنه این جدی نمیگیره قضیه رو و بهجای این که فورا راه بیافته، سه چهار روز میگساری میکنه و در آخر با اصرار گیو راه میافته به سمت سهراب که خبر نداره پسر واقعی اشه و حالا ادامه داستان... 🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو! در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم. 📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan 📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین: کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast 📱 اینستاگرام دیوان: @diwan.podcast 💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟ نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!

    S5E9 : دعوا کنون.
  3. 27. Aug.

    S5E8 : یه دختر دارم، شاه نداره.

    🎙️ قسمت هشتم فصل پنجم پادکست دیوان در قسمت قبل تعریف کردم براتون که رستم بعد از اون دیدار نصف‌شبی با تهمینه، و شنیدن خواسته تهمینه که من همین امشب بچه میخوام و گفتن شرط های خودش که این قضیه سکرت باید بمونه، همون موقع موبد پرهنر رو صدا زد و گفت: «داداش، همین الان پاشو برو پیش شاه سمنگان، می‌خوام دخترش رو خواستگاری کنم.» شاه اولش یه‌جوری نگاه کرد که یعنی «چی؟ الان؟» اما همین که شنید خواستگار خودِ رستمه، یهو گل از گلش شکفت و گفت: «باشه! چرا که نه؟!» همون شب بساط عقد رو چیدن و رستم و تهمینه رسمی شدن. شب رو با هم گذروندند و شد اونچه که باید میشد! فردا صبحش قبل از رفتن، رستم یه مهره‌ خانوادگی خیلی قیمتی و خاص داد به تهمینه و گفت: «این رو ببند به مو دخترمون یا بازو پسرمون که من اگر دیدمش بشناسمش.» نه ماه گذشت و سهراب به دنیا اومد؛ بچه‌ای که از همون روز اول معلوم بود «معمولی» نیست. هی بزرگ و بزرگ‌تر شد؛ جوری که تو ده‌سالگی هیچ‌کس تو کل سمنگان جرئت نمی‌کرد باهاش کشتی بگیره. رستم این مدت پیش تهمینه نبود، ولی گهگاهی براش نامه و هدیه می‌فرستاد. تا اینکه سهراب که دیگه نوجوون شده بود، اومد سراغ مادرش و گفت: «خب مامان… من دقیقاً بچهٔ کی‌ام؟» تهمینه هم که چند سالی این موضوع رو قایم کرده بود، بالاخره گفت: «باشه… راستشو بگم… تو پسر رستم دستانی.» نشونه‌های رستم—نامه‌ها، مهرهٔ طلا، یاقوت‌ها—همه رو ریخت جلوش. فقط یک چیز گفت که سهراب باید خوب می‌فهمید: «اگه افراسیاب بفهمه، کارت زاره.» ولی سهراب جوون بود و کله‌اش داغ. همین که فهمید پسر رستمِ، فوری نقشه کشید: «میرم سپاه جمع می‌کنم، می‌رم ایران، کاووس رو از تخت می‌کشم پایین، تاج رو می‌ذارم روی سر بابام رستم! بعدشم برمی‌گردم توران، افراسیابو هم جمع می‌کنم خودم میشینم به جاش.» خبر این فکرهای خطرناک مثل برق رسید به گوش افراسیاب. افراسیاب هم که استاد نیرنگ بود، گفت: «چه بهتر! بذار بره ایران به‌هم بریزه.» بلکی باباشم کشت راحت شدیم از دستش دوازده‌هزار جنگجوی تا دندون مسلح، با هومان و بارمان، فرستاد سمت سهراب. ولی یک سفارش خیلی مهم کرد: «فقط… هیچ‌وقت بهش نگید پدرش کیه. بگید اومدید کمکش.» سهراب هم با سپاه هدیه شده از افراسیاب راهی ایران شد و در اولین نبردش با هجیر نگهبان دژ سپید موفق شد شکستش بده و اسیرش کنه. و حالا ادامه داستان... 🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو! در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم. 📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan 📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین: کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast 📱 اینستاگرام دیوان: @diwan.podcast 💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟ نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!

    S5E8 : یه دختر دارم، شاه نداره.
  4. 13. Aug.

    S5E7 : آغاز ماجرا.

    🎙️ قسمت هفتم فصل پنجم پادکست دیوان در قسمت قبل براتون گفتم، پهلوانان ایران یک‌جا جمع شده بودند به شکارگاهی در مرز ایران و توران برای خوشگذرونی در زمین تورانی ها که شبانه سپاه توران اومد سروقتشون و با تعلل رستم یکم کار برای ایرانی ها سخت شد و برادر رستم توسط تورانی ها یکم مجروه شد اما نمرد و ایرانی ها تونستند تورانی ها رو باز شکست بدند و رستم هم میخواست افراسیاب رو بگیره اما بازم نتونست و افراسیاب یه بار دیگه شکست خورده تونست از چنگ رستم فرار کنه... بعد از یه مدت از این ماجرا، رستم — که این روزها هم داشت سیاوش رو تربیت می‌کرد، هم از طرف کاووس لقب «جهان‌پهلوان» گرفته بود — یه روز از این همه کار روتین و تکراری خسته شد. با خودش گفت: «بابا منم آدمم، منم انسانم تفریح و خوش‌گذرونی لازم دارم!» اسبش رخش رو برداشت و زد به دل طبیعت، تا لب مرز توران رفت، چند تا گور شکار کرد، یه آتیش روشن کرد، ناهار خورد و طبق معمول همون‌جا لم داد و خوابش برد. همین‌جوری که رستم خواب ناز می‌دید، چند تا سوار تورانی از اون طرف رد می‌شدن؛ چشمشون افتاد به رخش، اونم تنها! هرچی رخش مقاومت کرد و فوحش داد و لگد پروند، آخرش گرفتنش و بردنش. رستم وقتی بیدار شد و دید رخش نیست، یه لحظه کم مونده بود سکته کنه. دور تا دور رو گشت، هیچ اثری از رخش پیدا نکرد. از یه طرف هم شرمنده بود: جهان‌پهلوانِ ایران، اسبش رو گم کنه؟! خلاصه، پیاده راه افتاد سمت شهر سمنگان، نزدیک‌ترین آبادی. تا خبر رسید «رستم پیاده داره میاد سمت سمنگان»، شاه یخ زد! گفتن: «یا خدا، پیاده؟! یعنی چی؟!» اما وقتی فهمیدن دعوا نیست و فقط دنبال رخش می‌گرده، یه نفس راحت کشیدن. رفتن استقبالش و قول دادن فردا شبانه‌روز دنبال اسب بگردن. بعد هم دعوتش کرد و گفت: «بیا امشب مهمون ما باش، اعصابت آروم شه.» رستم رفت کاخ؛ مجلس میگساری و ساز و آواز به راه بود، ولی خودش چند بار حس کرد یه جفت چشم داره زیرچشمی نگاهش می‌کنه. ولی خب چیزی ندید و بی‌خیال شد. آخر شب رفت اتاقش که بخوابه. نیمه‌شب، وقتی کل کاخ تو سکوت بود، در اتاقش آروم باز شد. دختری وارد شد… نه هر دختری! یه زیبا روی «چشم‌نوازِ طراز»: قد مثل سرو، چهره مثل ماه، یه بوی خوشی هم همراهش انگار تو هوا پخش می‌شد. دختری به نام تهمینه عاشق رستم شده بود... و رستم هم بهش دل داد اما باید باباش رو بطور غیر مستقیم راضی میکرد. حالا بریم برای ادامه داستان... 🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو! در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم. 📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan 📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین: کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast 📱 اینستاگرام دیوان: @diwan.podcast 💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟ نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!

    S5E7 : آغاز ماجرا.
  5. 30. Juli

    S5E6 : ملاقات خصوصی.

    🎙️ قسمت ششم فصل پنجم پادکست دیوان در قسمت قبل براتون گفتم که آقا کیکاووس شاه، حسابی مشغول پروژه‌های عجیب ساخت و سازش بود! دیوها که ازش کینه داشتند، به ابلیس شکایت بردند و با هم نقشه‌ای کشیدند تا پادشاه رو سرش رو زیر آب کنند. شیطون گفت یکی از شما باید داوطلب بشه و نقشه رو اجرا کنه، و یک دیو ناقلا قبول کرد. اون خودش رو به شکل غلامی مهربون درآورد، موقع شکار شاه رفت جلوی، یه دسته گل داد و با چند تا سوال بی‌ربط درباره ماه و خورشید و آسمون، ذهن کاووس رو به هم ریخت. شاه که کنجکاوی‌اش گل کرده بود، تصمیم گرفت خودش بره تا بالای آسمون و ببیند اون بالا چه خبره! رفت سراغ عقاب‌ها، تخم‌هاشون رو برداشت و چندتاش رو بزرگ کرد تا بشن موتور محرک پروژه «کاووس–۱». با چوب و نخ طلا یه سبد درست کرد، به چهار گوشه‌اش گوشت آویزون کرد و خودش نشست وسط. عقاب‌ها که گرسنه بودن، پر زدن تا گوشت‌ها رو بگیرن و تخت کاووس کم‌کم از زمین کَند و رفت بالا... تا اون‌جا که دیگه فقط نقطه‌ای تو آسمون بود! ولی از شدت خستگی، عقاب‌ها از حال رفتن و کاووس با تخت و تاجش سقوط کرد توی جنگل های آمل! سپاه و پهلوان‌ها، از جمله گودرز و رستم، با جستجوی زیاد پیداش کردن، زخمی و خسته، آویزون از درخت. گودرز که کلافه شده بود، حسابی نواختش: سه بار گند زده‌ای و هنوز عبرت نگرفتی! یه بار دیوها گرفتنت، یه بار دشمن اسیرت کرد، حالا هم رفتی آسمون! کاووس شرمنده شد و قول داد آدم بهتری بشه. چهل روز گوشه‌نشینی کرد، توبه کرد و بعد ادعا کرد خدا بخشیده‌ش! کشور دوباره آرام شد و همه‌چیز به روال برگشت. رستم هم که خسته از دردسرهای پادشاه بود، تصمیم گرفت برگرده زابل، ولی گیو وسوسه‌اش کرد که قبلش برن توران برای شکار و خوش‌گذرونی — همون جایی که دردسر بعدی منتظرشونه! و حالا بریم برای ادامه داستان... 🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو! در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم. 📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan 📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین: کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast 📱 اینستاگرام دیوان: @diwan.podcast 💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟ نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!

    S5E6 : ملاقات خصوصی.
  6. 16. Juli

    S5E5 : پروژه آپولو ۱.

    🎙️ قسمت پنجم فصل پنجم پادکست دیوان در قسمت قبل براتون تعریف کردم که سپاه ایران شده بود یه سپاه تمام‌عیار! 💪🏼 شاه هم که برگشته بود سر جاش، از نظر سیاسی اوضاع خیلی محکم شده بود. این بار زال می‌خواست کاری کنه که ایران انقدر قوی بشه که افراسیاب حتی به فکر جنگ هم نیفته! یعنی جنگ بدون درگیری! یه مدل استراتژی‌ای که اگر مشاورهاش امروز زنده بودن، باید نوبل صلح می‌گرفتن! اما هرچی کشور از شرق و غرب جمع کردن، باز هم کم بود تا اینکه یکی از مشاورها یه ایده زد وسط که «آقا چرا تو آسیا دنبال متحد می‌گردیم؟ بریم سراغ اروپا! روم!» کیکاووس به قیصر روم نامه نوشت و گفت: «بیا با ما متحد شو علیه افراسیاب! چون اگه امروز ایران رو بگیره، فردا نوبت توئه!» قیصر روم هم گفت: «باشه! ما هم هستیم!» و این‌طوری اتحاد ایران و روم شکل گرفت! اما از اون طرف، افراسیاب دوباره کله‌ش باد برداشت! گفت: «ایران مالِ منه، چون نیای من تور پسر فریدونه!» و خلاصه، باز بساط جنگ پهن شد! درگیری‌ها شروع شد، بربرها از سمت سوریه تاختن، ایرانی‌ها قهرمانانه جنگیدن و افراسیاب دوباره شکست خورد. 😎 کیکاووس برگشت ایران، جشن گرفت، رستم رو کرد «جهان‌پهلوان» و اون وسط، یه پسر کوچولوی باهوش و بامزه به اسم سیاوش اومد جلو، که معلوم شد پسر خودِ کیکاووسه از یک زن تورانی... و دلِ رستم رفت براش و یه حس پدرانه ای بهش پیدا کرد و با خودش بردش به زابل! ❤️ از طرفی هم کیکاووس با ساخت و ساز های جدیدش در البرز کوه موی دماغ دیو ها شده بود و دیو ها دست به دامن ابلیس شدند و قرار شد ابلیش یه فکری برای کاووس بد بخت بکنه و الان ادامه داستان... 🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو! در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم. 📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan 📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین: کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast 📱 اینستاگرام دیوان: @diwan.podcast 💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟ نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!

    S5E5 : پروژه آپولو ۱.
  7. 2. Juli

    S5E4 : کیکاووس بی حوصله.

    🎙️ قسمت چهارم فصل پنجم پادکست دیوان در قسمت قبلی گفتم براتون که کاووس و همه‌ی بزرگان ایران به‌دست آدم‌رباهای بربری اسیر شدند و به دژی عجیب روی کوهی در وسط دریا منتقل شدند. شاه هاماوران بعد از کم کردن شر کی کاووس، مزد آدم‌رباها رو داد و وارد فاز بعدی نقشه‌اش شد: برگردوندن سودابه. یه عده رو فرستاد با لباس مبدل سراغ سودابه، اما سودابه که فهمید کاووس اسیره، به‌شدت مقاومت کرد و فحش رو کشید بهشون. در نهایت یه چی زدن توی سرش و با زور و بیهوش‌کردن، سودابه رو هم بردند پیش باباش. سودابه که پیش باباش به هوش اومد ادامه فوحش ها رو به باباش داد و شاه هاماوران هم وقتی دید دخترش طرف شوهرش رو گرفته، از خشم دستور داد سودابه رو هم کنار کاووس زندانی کنند و به این شکل هر دو در دژ سنگی حبس شدند. خبر اسارت شاه ایران که پخش شد، ایران به‌هم ریخت؛ نه شاهی بود، نه فرمانده‌ای، نه نظمی. دشمنان قدیمی هم بیدار شدند. از شمال، افراسیاب تورانی لشکر کشید و از غرب هم تازی‌ها و بربرها حمله کردند. افراسیاب اول با تازی‌ها درگیر شد و بعد از سه ماه جنگ سنگین، شکست‌شون داد و بخش بزرگی از ایران رو گرفت؛ فقط زابلستان، محل زال و رستم، دست‌نخورده موند. مردم آواره و جنگ‌زده به زابلستان پناه آوردند و زال جلسه‌ی اضطراری گذاشت. بعد از جمع‌آوری اطلاعات، مشخص شد کاووس و سودابه در هاماوران زندانی‌اند. رستم هم با لشکر عظیم از راه دریا به هاماوران حمله کرد. شاه هاماوران که قدرت رستم رو دید، از ترس کمک خواست و لشکرهای مصر و بربر هم وارد جنگ شدند برای کمک به هاماوران. جنگی عظیم درگرفت. رستم با حمله‌ی مستقیم شاه مصر رو اسیر کرد و بعد شاه بربرستان هم به دام افتاد. با دیدن این وضعیت، شاه هاماوران خودش تسلیم شد. ایرانی ها برای اتمام جنگ یه شرط‌های سختی گذاشتند: آزادی همه‌ی اسرا، پرداخت غرامت، خراج، و پیوستن سپاه هاماوران، مصر و بربر به ایران در جنگ با افراسیاب. شاه هاماوران هم از ترس جونش همه را پذیرفت. کاووس و سودابه آزاد شدند و سپاه ایران چند برابر شد. رستم برای دومین بار جان شاه دردسرساز ایران رو نجات داد و حالا ایران آماده‌ی رویارویی نهایی با افراسیاب شده. و الان ادامه داستان... 🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو! در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم. 📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan 📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین: کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast 📱 اینستاگرام دیوان: @diwan.podcast 💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟ نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!

    S5E4 : کیکاووس بی حوصله.
  8. 18. Juni

    S5E3 : بحران پناهندگی.

    🎙️ قسمت سوم فصل پنجم پادکست دیوان در قسمت قبلی گفتم براتون که کاووس، با شنیدن اوصاف دختر شاه هاماوران پرو پرو گفت من باید با این دختر ازدواج کنم! فارق از این که چند وقت قبلش پادشاه هاماوران رو مجبور کرده بوش جلوش زانو بزنه و کلی قنیمت و مالیات ازشون گرفته بود و سپاهشون رو شکست داده بود، یکی رو فرستاد برای خواستگاری! کاووس با اعتمادبه‌نفس عجیبش یه نامه پر از تعریف و تهدید نوشت و فرستاد برای شاه هاماوران و اجرای مأموریت رو سپرد به یکی از نوادگان جَندال، خانواده‌ای که کارشون همین مذاکرات حساس بود. فرستاده، با دلشوره‌ی کامل، نامه رو برد و وقتی شاه هاماوران خوند، هم عصبانی شد هم طبیعتا ترسید؛ از یه طرف تحقیر شده بود، از یه طرف می‌دونست نه گفتن به کاووس می‌تونه نابودش کنه. برای همین نقشه کشید: تصمیم گرفت موضوع رو بندازه گردن دخترش، سودابه، به این امید که اون رد کنه. اما برخلاف انتظار، سودابه خیلی راحت گفت «قبوله» و همین کل برنامه‌ی پدرهاماوران رو به هم ریخت. در نهایت، با اکراه، شاه هاماوران مجبور شد ازدواج رو بپذیره و مراسم عقد طبق آیین خودشون، آن هم بدون حضور داماد، برگزار شد. بعدش کاووس برای نمایش قدرت و ثروتش، یه کاروان عظیم با کنیز، شتر، اسب و طلا فرستاد و سودابه با تشریفات کامل به ایران اومد. کاووس با دیدن سودابه عملاً عقلش تعطیل شد و همه‌چیز رو نشونه‌ی الهی و صلح جهانی دید، در حالی که زال و بزرگان به‌شدت به ماجرا مشکوک بودند. چند روز بعد، شاه هاماوران کاووس رو به بهانه‌ی یه مهمونی خانوادگی دعوت کرد. سودابه به‌شدت مخالفت بود و خودش رو جر داد که به این کاووس بفهمونه که این دعوت بوی توطئه می‌ده، اما کاووس مثل همیشه گوش نداد و راهی هاماوران شد. بله استقبال باشکوهی ازش شد، یک هفته تمام در امنیت و خوشی مهمونی بازی کرد. اما پشت این ظاهر دوستانه، شاه هاماوران مخفیانه نقشه‌ی انتقامش رو آماده کرده بود. در نهایت، درست وقتی همه مست و بی‌دفاع بودند، آدم‌رباهای بربری وارد شدند و کاووس و چند تا از مهم‌ترین پهلوانان ایران رو در چند دقیقه دزدیدند. و الان ادامه داستان... 🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو! در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم. 📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan 📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین: کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast 📱 اینستاگرام دیوان: @diwan.podcast 💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟ نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!

    S5E3 : بحران پناهندگی.

Bewertungen und Rezensionen

5
von 5
3 Bewertungen

Info

سلام! اینجا دیوان است. در دیوان، داستان‌های شاهنامه را به شکلی متفاوت می‌شنوید. یک هفته در میان، پنج شنبه ها، یک قسمت جدید! youtube : https://www.youtube.com/@Diwan-podcast CastBox : https://castbox.fm/vh/6775259 Spotify : https://open.spotify.com/show/0sHoLsk7mLkWr7Q6yVGp3o?si=e5876d9ba2c44a6d Apple Podcast: https://podcasts.apple.com/de/podcast/diwan-podcast-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%B3%D8%AA-%D9%81%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86/id1771702282

Das gefällt dir vielleicht auch