Diwan Podcast | پادکست فارسی دیوان

Hamid Hashemi

سلام! اینجا دیوان است. در دیوان، داستان‌های شاهنامه را به شکلی متفاوت می‌شنوید. یک هفته در میان، پنج شنبه ها، یک قسمت جدید!

  1. S5E2 : داماد سرخوش.

    Jun 4

    S5E2 : داماد سرخوش.

    🎙️ قسمت دوم فصل پنجم پادکست دیوان در قسمت قبل براتون گفتم که بالاخره آقا کیکاووس یه کم آروم گرفته بود و تصمیم گرفت پادشاهی کنه مثل آدم! یعنی، گفت حالا بیایم یه کم به اوضاع مملکت سر و سامون بدیم. چون تا چند وقت اسمش نبود، ملتِ اطراف پررو شده بودن، مالیات نمی‌دادن، و رسماً تو گوششون باد افتاده بود که: «شاه ایرانو دیو سپید شکست داده!» 😏 پس کاووس گفت باید خودم برم یه گشتی بزنم که بفهمن هنوز زنده‌م و نشون بدم کت تن کیه! از شمال چین و توران شروع کرد، رفت مکران، بعد رسید لب دریای زره، همه‌جا ملت جلوش تعظیم می‌کردن، اما وقتی رسید بربرستان (حدود یمن امروزی). اونجا شاه بربر گفت: «ما باج نمی‌دیم!» کاووس گفت: «اگه ندی می‌زنما!» و خلاصه یه جنگ حسابی شد که گودرز و طوس و بقیه لشکر ایران رفتن و همه‌چی رو صاف کردن! شاه بربر هم تسلیم شد و گفت: «ما غلط کردیم، باج می‌دیم، فقط نزن!» کاووس هم که حالش خوش بود، بخشیدشون. از اونجا رفت زابلستان پیش زال و رستم و یه ماه تمام موند! شکار، تفریح، خوش‌گذرونی... تا بالاخره دوباره دردسر پیداش کرد 😅 یه شورشی از مصر و شام علم شده بود به اسم شاه هاماوران، که گفته بود: «من شاه تازی‌هام!» کاووس هم بدون فکر گفت: «بچه‌ها جمع کنین وسایلا رو، بریم بزنیمش!» زال با هزار زور نگهش داشت و گفت اول جلسه بذاریم ببینیم کیه، چیه، کجاست. بعد از کلی بحث، تصمیم گرفتن از راه دریا حمله کنن. کلی کشتی ساختن، لشکر رو سوار کردن و رفتن سمت هاماوران. جنگ سختی شد، اما ایران پیروز شد و شاه هاماوران تسلیم! کاووس هم تا دید اینا تصلیم شدند گفت: «باشه، ببخشیدمتون!» و برگشت ایران. ولی در جشن پیروزی، یک نامه مشکوک به دستش رسید که فرستنده اش معلوم نبود! یکی گفته بود توش: «قربان، یه خبری بدم نسوزین؟ شاه هاماوران یه دختری داره عین ماه!» و کاووس با خوندن مشخصات دختر خانوم از اون تصمیم های مخصوص خودش رو گرفت!» 😏 و الان ادامه داستان... 🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو! در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم. 📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan 📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین: کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast 📱 اینستاگرام دیوان: @diwan.podcast 💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟ نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!

    25 min
  2. S5E1 : پول زور.

    May 21

    S5E1 : پول زور.

    🎙️ قسمت اول فصل پنجم پادکست دیوان آقا بعد از صد سال پادشاهی آرامِ کیقباد، بزرگوار تخت رو سپرد به پسر جاه‌طلبِ پررو و خوش‌گذرونش، کیکاووس. یازدهمین پادشاه شاهنامه! کاووس از همون اول به تنها چیزی که فکر نمی‌کرد حکومت کردن آدموار بود. همش دنبال برنامه کردن و پارتی گرفتن و اینا بود و اعتقاد داشت دنیا باید زیر پاش باشه. تا اینکه یک روز، وسط یکی از مهمونی‌هاش، یک رامشگر از جنس دیو از دیار مازندران پاش به دربارش باز شد. اومد و با یه ساز و آواز محلی در توصیف مازندران چنان از کوه و دشت و خوشی‌های مازندران تعریف کرد که کاووس گفت: «جمع کنین! همین فردا می‌ریم مازندران رو هم مال خودمون می‌کنیم!» همه گفتن «شاه! نرو، نکون! اونجا دیو داره، جادو داره، خطر داره!» اما گوشش بدهکار نبود. حتی زال هم از زابل اومد نصیحتش کنه و بگه بابا این کار رو (یعنی جنگ با دیو ها و گرفتن مازندران رو) حتی فریدون و جمشید هم جرأت نکردند بکنند، ولی کاووس گفت: «من از فریدون و جمشید هم بهترم!» و نتیجه؟ لشکر ایران رفت سمت مازندران، کمی سوزوند و تاخت، اما دیو سپید اومد به میدون و با جادو همه‌شون رو تار و مار کرد. کاووس و پهلوان‌ها کور و اسیر شدند و افتادند ته سیاه‌چال. از اون طرف، به کمک یه کودک سرباز، خبر رسید به زال و رستم، رستم گفت: «باشه، من می‌رم شاه رو نجات می‌دم!» و این شد شروع هفت‌خوان رستم؛ رستم افتاد توی یه دردسری که فقط بخاطر بلند پروازی بیمورد شاه ایران بود! آقا در این هفت خوان با شیر و اژدها جنگید، تشنه از بیابون داغ گذشت، نزدیک بود گول زن جادوگر رو بخوره، گوش یه پیرمرد و کند و با یکی از عرازل اون محل، اولاد دعوا گرفت و… تا بالاخره رسید به دیو سپید. رستم دیو سپید رو کُشت، از خون جگرش داروی بینایی ساخت و چشم‌های شاه و لشکریان رو درمان کرد و بعد هم با قدرت برگشتند و با لشگر ایران به جنگ شاه مازندران رفتند و سرجاش نشوندندش و کاووس دوباره پادشاه شد و شروع کرد به فراهم کردن تشریفات و پارتی های بزرگان تا یه نامه عجیب رسید بهش... 🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو! در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم. 📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan 📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین: کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast 📱 اینستاگرام دیوان: @diwan.podcast 💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟ نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!

    25 min
  3. S4E9: رستم و تخته سنگ. (آخر)

    Apr 16

    S4E9: رستم و تخته سنگ. (آخر)

    🎙️ قسمت نهم پادکست دیواندر قسمت قبل گفتم براتون که رستم با یه نامه‌ی رسمی از کاووس، راه افتاد سمت دربار شاه مازندران...اما استقبال اون‌طوری که انتظار داشت نبود! 😅چند تا دیو قلچماق دم در وایساده بودن که به‌جای «خوش اومدی»، نگاهشون می‌گفت: «کی بهت گفت بیای؟!»رستم هم که اهل تعارف نبود، از کنار جاده یه شاخه‌ی درخت کند، کلفت‌تر از رونِ رخش، و مثل نیزه پرت کرد وسط‌شون! دیوها کپ کردن! 😳یکی از دیوها گفت: «بذار تست قدرت بگیرم!» و دست رستم رو فشار داد...صدای قرچ! اومد — دست خودش شکست! 😬کلاهور، دیو دوم، گفت: «بذار من!» و پنجه انداخت توی پنجه‌ی رستم... سه ثانیه بعد صدای تَق تَق تَق! بلند شد — پنجه‌هاش مثل چوب‌شور شکست!برگشت پیش شاه و گفت: «این بشر نیست قربان... این از کوه تراشیدن!»شاه مازندران، که ته دلش یخ کرده بود، گفت: «بیارینش ببینم چی می‌خواد.»رستم اومد داخل، با اون کلاه مخصوصش که از پوست دیو سپید بود.همین که دیوها دیدنش، توی دربار ولوله افتاد: «ایناهاش! این همونه که دیو سپیدو کُشت!»شاه با چهره‌ای سرد، نامه رو گرفت، باز کرد، خوند… و بعد با نهایت بی‌ادبی، جلوی چشم رستم، پاره‌ش کرد و گفت:«برو به کاووس بگو زیادی جو گرفته‌ش!» 😏رستم یه نگاه کرد، لبخند زد، زیر لب گفت: «باشه، فقط خودت خواستی!»بعد زد زیر میز دیپلماسی، برگشت با اخم پیش کاووس، و جنگ به‌پا شد!هفته‌ها نبرد بود — دیو و انسان، خاک و خون، فریاد و گرز! تا اینکه بالاخره رستم رسید به خودِ شاه مازندران...نیزه رو زد، اما شاه با جادو خودش رو وسط یه تخته‌سنگ سنگین پنهون کرد! 😮‍💨و اینجاست که می‌ریم برای قسمت آخر، تا ببینیم رستم چطور قراره این ماجرا رو تموم کنه!ولی قبل از اون، یه چیز باید بگم:تا همین‌جا هم رسیدن به پایان این فصل فقط با انرژی و حمایت شما ممکن بود ❤️مرسی که گوش دادین، مرسی که همراهین، و مرسی که دیوان رو زنده نگه می‌دارین!🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو!در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📱 اینستاگرام دیوان:@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!

    26 min
  4. S4E8: گُنده گو.

    Apr 2

    S4E8: گُنده گو.

    🎙️ قسمت هشتم پادکست دیواندر قسمت قبل گفتم براتون که، رستم بعد از کلی خون و خنجر، بالاخره تونست کاووس و یارانش رو از بند دیوها آزاد کنه. شاهِ بیچاره هم هنوز کور بود و التماس کرد: «رستم جان، تا دیو سپید زنده‌ست، همه‌چی بر باد می‌ره! زود برو سراغش، قبل از اینکه بفهمه ارژنگ رو لت‌وپار کردی!»اولاد هم گفت: «دیو سپید اون تهِ تهِ یه غار تاریک زندگی می‌کنه، ولی باید از هفت کوه پر از دیو رد بشیم تا برسیم بهش. فقط بدون، خون جگرش داروی چشم اوناییه که طلسمشون کرده.»رستم گفت: «پس بزن بریم!» 😎و با شمشیر و رخش و یه اولاد دست‌بسته، راه افتاد. از کوه گذشت، از لشکر دیوها رد شد و تا رسید به غار... همون‌جا که دیو سپید مثل یه تپه‌ی گوشت سفید، نشسته بود و منتظر شکارش بود! 🧌⚔️نبردی شد از اون نبردها! زمین لرزید، کوه غرید، و در نهایت، رستم با خونِ جگرِ دیو سپید برگشت و بینایی شاه و سپاه رو برگردوند. جشن و سرور و بزن و بکوب به راه افتاد 🎉ولی ماجرا هنوز تموم نشده بود...چون کیکاووس تصمیم گرفت قبل از برگشت به ایران، یه زهرچشم حسابی از دیوها بگیره! 😏یه نامه‌ی رسمی، محترمانه و تهدیدآمیز نوشت برای شاه مازندران، و فرهاد پهلوان داوطلب شد که نامه رو برسونه. حالا فرهاد رفته تا توی دربار دیوها، اون نامه رو تحویل بده... و الان، جلوی شاه مازندران وایستاده، منتظر جواب! 👑📜🔥🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو!در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📱 اینستاگرام دیوان:@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!

    24 min
  5. S4E7: سفید، پشمالو، ترسناک!

    Mar 19

    S4E7: سفید، پشمالو، ترسناک!

    🎙️ قسمت هفتم پادکست دیواندر قسمت قبل دیدیم که رستم با یه نزاع تمام‌عیار خیابونی نصف لشکر اولاد رو داغون کرد و خود اولاد رو هم با کمند گرفت. بعد تهدیدش کرد که «یا راه قلعه‌ی دیو سپید رو نشون می‌دی، یا با گوش‌هات خداحافظی کن!» 😅اولاد بیچاره هم گفت: «باشه! باشه! فقط گوش‌هامو نگه دار، من خودم می‌برمت وسط دل ماجرا!»اینجا بود که رستم، با یه راهنمای نصفه‌نیمه اما مطمئن، راه افتاد سمت کوه اسپروز. شبی رو توی کوه و بیابون گذروند و صبح زود با اولین نور خورشید، رفت سراغ ارژنگ دیو… و در نبردی برق‌آسا ششمین خوانش رو رد کرد! ⚔️👹اما این تازه پیش‌غذا بود… اصل ماجرا هنوز مونده! چرا که کاووس و یارانش توی سیاه‌چال مازندران اسیرن، کورن و ناتوان، و تنها یه نفر می‌تونه نجاتشون بده: رستم!ولی برای درمان کوری شاه و سپاهش، باید بره سراغ غولِ غول‌ها… دیو سپید! و این‌جاست که آخرین و بزرگ‌ترین خوان رستم شروع می‌شه… 🔥🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو!در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📱 اینستاگرام دیوان:@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!

    25 min
  6. قسمت ویژه، بهمن ۱۴۰۴ : پسر گاودار

    Feb 8

    قسمت ویژه، بهمن ۱۴۰۴ : پسر گاودار

    این اپیزود، ادامه‌ی فصل چهارم نیست و ادامه هفت‌خوان نیست.اما از همان جهان می‌آید…از همان ریشه‌ای که شاهنامه از آن جان گرفته. «پسر گاودار» داستان یکی از همان آدم‌هایی‌ست که معمولاً فقط یک خط از تاریخ نصیب‌شان می‌شود.آدمی ساده، بی‌ادعا، بدون شمشیر و تاج؛ دشتبانی که در روزگاری تاریک،کاری کرد که باید می‌کرد — نه برای افتخار، نه برای پاداش، فقط چون درست بود. این داستان را پیش‌تر، خیلی کوتاه، در فصل دوم گفته بودیم و رد شده بودیم.اما بعضی داستان‌ها را نمی‌شود رد شد.بعضی آدم‌ها، حتی اگر نام‌شان در حاشیه مانده باشد، ستونِ یک سرنوشت‌اند. این اپیزود درباره‌ی شجاعتِ آرام است؛ درباره‌ی ایستادن، وقتی همه ترجیح می‌دهند سرشان را پایین بیندازند؛ و درباره‌ی این‌که گاهی، تاریخ را نه شاهان، که آدم‌های معمولی می‌سازند. این قسمت ممکن است برای شنونده‌های کم‌سن، بار احساسی سنگینی داشته باشد.پیشنهاد می‌کنیم مثل همیشه، با همراهی و آگاهی شنیده شود. پادکست «دیوان» خیلی زود با ادامه‌ی داستان‌ها برمی‌گردد.تا آن روز،این روایت را بشنوید؛برای یادآوری این‌کهامید،اغلب از جاهایی می‌آید که انتظارش را نداریم.

    30 min
  7. S4E6: من نوب نیستم.

    12/25/2025

    S4E6: من نوب نیستم.

    🎙️ دیوان – فصل ۴، قسمت ششم🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:رستم برای نجات شاه ایران تا اینجا چهار خان از هفت‌خان رو رد کرده. بعد از نبرد سنگین با اژدها، رسید به یه سفره رنگین وسط کویر! 🍖🍷🎶بی‌خبر از همه‌جا نشست به کباب و شراب و موسیقی، غافل از اینکه پشت این مهمونی، یه توطئه‌ی جادویی خوابیده! یه زن زیبا ظاهر شد، اما خیلی زود لو رفت که جادوگره. رستم هم با کمند گرفتش و با یه ضربه خنجر، کارش رو تموم کرد. 🗡️بعدش با رخش به راه افتاد، رسید به یه سرزمین تاریک و پر رمز و راز. رستم خوابیده بود وسط علفزار، که یهو یه دشتبان محلی رخش رو دید و با شلاق افتاد به جونش! 🐴💥 رخش فرار کرد سمت رستم، اونم با عصبانیت گوش‌های دشتبان بیچاره رو کند و ولش کرد.دشتبان گریه‌کنان رفت سراغ قلدر محله، اولاد، و حالا این قلدر افتاده دنبال انتقام گرفتن از رستم! خان پنجم رسیده و باید دید قهرمان ما چه می‌کنه… 🌾🔥🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو!در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📱 اینستاگرام دیوان:@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!

    26 min
  8. S4E5: جوجو!

    12/11/2025

    S4E5: جوجو!

    🎙️ دیوان – فصل ۴، قسمت پنجم🧵 خلاصه داستان قسمت قبلی:رستمِ بیچاره که به خاطر بلندپروازی‌های شاه ایران مجبور شده بود بره توی هفت‌خان، تا اینجا سه خان پرماجرا رو رد کرده:🐎 خان اول: رستم خوابیده بود وسط نیزار، و رخش تنهایی با یه شیر غول‌پیکر جنگید و کُشتش — اونم بدون اینکه رستم حتی از خواب بیدار بشه!💧 خان دوم: رستم و رخش از تشنگی داشتن جون می‌دادن که یه ببر سفید کوچولو ظاهر شد و اونا رو به یه چشمه نجات داد.🐉 خان سوم: درست وقتی رستم کنار چشمه لم داده بود برای یه چرت، یه اژدهای غول‌پیکر سبز شد! رخش چندبار خواست بیدارش کنه، اما هر بار اژدها غیب می‌شد و رستم فکر می‌کرد رخش دچار توهم شده! آخر سر، اژدها رو دید، عصبانی پرید وسط میدون و با کمک رخش، حساب اژدها رو کف دستش گذاشت.حالا ببینیم در ادامه، چه خان‌هایی جلوی پای رستم سبز میشه…🎧 پادکست دیوان رو هر دو هفته یک‌بار بشنو!در «دیوان»، داستان‌های شاهنامه رو از اول تا آخر با زبان ساده، امروزی و طنزآمیز می‌شنوی؛ درست مثل یه قصه‌ی جذاب که برات تعریف می‌کنم.📌 دیوان رو بشنو روی پلتفرم دلخواهت:Castbox: https://castbox.fm/channel/id6303699Apple Podcasts: https://podcasts.apple.com/de/podcast/id1771702282Spotify: https://spotify.link/diwan📺 ویدیوی همین قسمت رو در یوتیوب ببین:کانال یوتیوب «دیوان» رو دنبال کن تا خلاصه‌های تصویری و نقاشی‌های ۵۰۰ ساله شاهنامه طهماسبی رو از دست ندی.🔗 https://www.youtube.com/@Diwan-podcast📱 اینستاگرام دیوان:@diwan.podcast💬 تو هم مثل ما عاشق شاهنامه‌ای؟نظرت درباره این قسمت رو برام بنویس یا توی اینستاگرام دیوان پیام بده!

    23 min
4.9
out of 5
7 Ratings

About

سلام! اینجا دیوان است. در دیوان، داستان‌های شاهنامه را به شکلی متفاوت می‌شنوید. یک هفته در میان، پنج شنبه ها، یک قسمت جدید!

You Might Also Like