نقاشی خیال با شعر

Gholamreza Aminian

دریچه‌ای گشودام تا ببینی جهان پر آشوب مرا، رقص حنجره‌ام با غبارهای ذهن مرا، ترک برداشتن بغض‌های مرا، ریختن اشکهای مرا، رویای مرا و مرا ©

  1. سکوت

    11/23/2025

    سکوت

    هر روز شب‌ از راه می‌رسد هر بار دوباره خاک سرد می‌شود هر شب این دل برایت تنگ می‌شود صورتت را به زمین بچسبان ببین آرام‌ می‌شود؟ آری چنین می‌شود جان که لبریز می‌شود چشم پر از اشک می‌شود خورشید که ناپدید می‌شود زمین با تاریکی هم‌نوا می‌شود ... لابد دلسرد می‌شود حتما سرد می‌شود چرا نشود؟ مگر با نبود سایه مشکلی حل می‌شود؟ تازه دلگیرتر هم می‌شود با خود خلوتی کن ببین نتیجه سکوت چه می‌شود یواشکی در گوشم نتیجه فردا چه می‌شود صبح قسمت که می‌شود؟ جای خالی‌ با چه پر می‌شود ... وقتی زمین به خورشید پشت می‌کند خورشید تازه ماه را می‌فرستد که پادرمیانی کند‌ عاشق راستین راستی چنین می‌کند جز یاد معشوق نمی‌کند جز در باغ معشوق خنده‌ نمی‌کند جز برای معشوق موهایش را رنگ نمی‌کند خود را باد نمی‌کند بی‌هوا خود را رها نمی‌کند خواهش نمی‌کند تمنا نمی‌کند حتی شکوه هم نمی‌کند تنها سکوت می‌کند تنها سکوت چون نیاز نمی‌کند ... حال تو به من بگو تو خورشیدی یا زمین!؟ و سکوت با تو چه می‌کند؟

    3 min
  2. چشم انتظار

    10/12/2025

    چشم انتظار

    کوچ میکنم می‌روم از اینجا خانه‌ام هرجا من یک دوره‌ گردم دورت بگردم! من به دوردست‌ها می‌اندیشم من خود یک اندیشه‌‌ام حبس‌شده در یک شیشه‌‌ام با دیوار‌هایی نازک با من به آرامی حرف بزن کنارم کمی بنشین با من حرف بزن بپرس روزت چطور بود؟ شهر با تو‌ مهربان بود؟ چقدر پیر شده‌ام با اینکه هنوز از دروازه‌ شهر هم خارج نشده‌ام می‌بینی؟ ساعت‌ها با ما سر صلح ندارند همین کافیست که اینجا جای ما نیست فکر کنی چگونه می‌خواهم کوچ کنم؟ پیاده یا سواره؟ سوار برعرشه کشتی یا بالهای‌ یک قرتی؟ طیاره را می‌گویم! تو چه میگویی؟ شاید با چشمان بسته بهتر ببینم آب می‌بینم خود را در میان موج‌ اما در جمع می‌بینم پس باید همراهانی با خود ببرم خاطرات کودکی؟ شاید اشعار رودکی؟ حتما آرزوهای آبی؟ هرگز اینبار سبک می‌خواهم بروم شاید تو را هم با خود نبرم! با که میخواهم در راه صحبت کنم؟! به این می‌اندیشم اصلا برای حل همین سفر می‌روم تو اما بمان باشد؟ می‌مانی؟ منظورم، منتظرم می‌مانی؟

    4 min
  3. تلخ، شیرین

    08/08/2025

    تلخ، شیرین

    چگونه ادا کنم؟ چگونه گره از این سخن خود باز کنم؟ چگونه فریاد زنم با دهانی که خودخواسته فرو بسته‌ام؟ حتی می‌‌لرزد قلمم وقتی که به آن می‌اندیشم   وقتی که شیطان خودی می‌نماید با برق چکه و صدای سم خود عرض اندام می‌نماید ‌ فکر نکنی که او حتی برای یک لحظه‌ چشمانش را بسته است او یک عمر را برای همین لحظه کمین نشسته است خواهید دید چگونه تمام راه‌ها را بر مهره‌هایشان‌ بسته است و جز ذلت و خواری برایشان چیزی ننوشته است   و اشتباه هم نکن نگو که عدالت کجاست چگونه با این همه ظلم دستگاه عدل پابرجاست تو چه دانی کدام پاره‌‌ از دردها طلاست مزد آنهایی که در قلبشان هنوز بارقه‌هایی از نور ماناست   وقتی که شعله‌های شقاوت تا فلک سر می‌کشند و دل‌‌های دردمند را تا مغز استخان می‌خراشند فکر نکنی که چه آسان ظالم به اهدافش رسیده است این‌‌ها هم تله خود اوست تا تنها اتمام حجتی ‌کرده باشد برای عذاب دردناکی که برایشان مهیا کرده است جهان پر است از ملولی برای او که کمی تاریخ خوانده است   برای تو هم که او این درد را برای تو خواسته است نه که برای عذابت بلکه برای رد کردن خودت از سوراخ غربالش یا نشاندنت‌ در جایگاهی مقربتر از دیگر بندگانش باید که صبور باشی تا پس دهی امتحانش و چون وعده سحر نزدیک است بر‌ کسی که حرارت خورشید را لااقل یکبار درک کرده است حلاوت هر چه از او بر او رسد، چون قند شیرین است

    4 min

About

دریچه‌ای گشودام تا ببینی جهان پر آشوب مرا، رقص حنجره‌ام با غبارهای ذهن مرا، ترک برداشتن بغض‌های مرا، ریختن اشکهای مرا، رویای مرا و مرا ©