نقاشی خیال با شعر

Gholamreza Aminian

دریچه‌ای گشودام تا ببینی جهان پر آشوب مرا، رقص حنجره‌ام با غبارهای ذهن مرا، ترک برداشتن بغض‌های مرا، ریختن اشکهای مرا، رویای مرا و مرا ©

  1. 1d ago

    من آمدم

    بگو، بخند، بگو و بخند! بگیر، ببند، بگیر و ببند! پاشو، برو، کجا برم؟! جایی رو ندارم که برم. کسی رو هم ندارم که بگم: «من اومدم.» «من آمدم» از آن واژه‌های غریب ا‌ست؛ به ارث پدری می‌ماند؛ غریب برای او که سهمی ندارد. برای کسی هم که منتظرِ جواب نمی‌شود، «من آمدم» خودِ خانهٔ امن است. مثل سفرهٔ غذایی که تا تو نیایی، پهن نمی‌شود. یادم نیست گفتم «من آمدم» یا نه؛ فقط خاطرم هست دویدم تو، به اشتیاقِ آغوش و بوی آشنا. مثل انتظار مشتری دایمی از کافه‌دار برای همان قهوهٔ همیشگی‌اش، و عاشقی منتظر در خانه‌ای محقر و کاه‌گلی، با سقفی از تیرهای چوبی و دیوارهای سفید گچی. برای پخت یک نان خوشمزه، مگر چیزی جز مقداری آرد و آب و کمی نمک لازم است؟ او رفت، بی‌آن‌که منتظری داشته باشد؛ با دلی پر و چشمانی تر. ترس؟! برای او که چیزی ندارد، تنها دارایی‌اش سهم ترسی‌ست که ندارد. آری، رفت. چه شد، سؤالِ ما نیست. سؤالِ ما بیش از این‌هاست: «داشتنِ سهم کوچکی از زندگی!»

    من آمدم
  2. Sep 23

    تنگه

    میان دو کوه، میان فرسایشِ دو روح، دشتی‌ست. در میان دشت، دره‌ای، در دره، تنگه‌ای، و در تنگه، آبی‌ست روان. بیا لحظه‌ای را با من در این تنگه درنگ کن. دستی بر آبش بزن، حس لحظه‌ات را فریاد بزن، بگو: «چه خنک است.» نگران چیزی نباش، کسی دور و بر ما نیست. این هم کار فراعنه نیست، کارِ یک شب و دو شب هم نیست؛ ثمره‌ی یک جنگ است در گذر میلیون‌ها سال، میان دو قطب، دو نیرو؛ خشم و قهر سنگ از یک سو، و نرمی و مهر آب از سوی دیگر. یک چشم، خنده، یک چشم، گریه، و زنی از تنگه‌ای بچه‌ای می‌زاید. میوه‌ی عشق یک شکل نیست؛ گاهی در حرکتِ یک شن، گاهی در لرزشِ دستانی از کهولتِ سن. به دیواره‌های دو طرفت نگاه کن. حالا، سرت را رو به بالا کن. آبی‌ست! و زیر پایت آبی‌ست، و این تصادفی نیست. بیا نزدیک بنشین. بگذار ساعتی را با هم سکوت کنیم. بگذار ما هم از صلح تنگه سهمی داشته باشیم. اگر خورشید رفت اگر تاریک شد نترس. نگران نباش اگر سرما از تن ما بالا رفت. تا چشم بر هم زنی، فرصت تمام می‌شود و جهان خالی از من و تو. اما لحظه‌ سکوت‌مان، وقتی دستان هم را گرفته بودیم، تا ابد باقی خواهد ماند؛ درست مثل بوی تو، درست مثل خواب در چشمان تو. ‌

    تنگه
  3. Sep 20

    جعبه مداد رنگی

    اولین باری که دیدمت، یک روزِ معمولی بود؛ جایی در این بازارِ مکاره، اتفاق کوچکی رقم خورد. تن ما به هم خورد، تو خندیدی، موهایت ریخت روی صورت، نقاب زد به تو. تا تو کنار زنی، زمینی که یک عمر بایر بود و رنگ آب به خود ندیده بود، یکباره به جوشش افتاد تا از نو دیدمت؛ باز. انگشتانِ استخوانی، ناخن‌های بلند، شکوفه‌ای بهاری، گونه‌های کشیده، غروب پاییزی، موهای شاد، نوک مدادی، و چشمانی که داد می‌زدند: اگر در این خانه شور است، صاحبش یک مجنون است. انگار کسی شکسته بود نور را؛ جعبه‌ی مدادهای رنگی که در بچگی نداشتم، ریخته بودند روی زمین. رهگذرها همه کور، جمعِ رنگ‌ها جور. گفتی: «ببخشید آقا، حواسم نبود.» بعد مثل قطاری از قابم بیرون شدی، من افتادم از بام به دام. بی‌دانه، رام، تا کسی زد بر شانه‌ام: «چرا نمی‌روی، آقا؟ چیزیت شده؟» تازه از آن روز فهمیدم شکلِ نان سنگک را؛ گوش‌های به صلیب کشیده‌شده در دکانِ نانوا را. و علف‌هایی که دیگر سلام می‌دادند؛ انگار همه، تا می‌دیدند با رنگ آشنایی، خبر از گمشده‌ تو می‌دادند. بعد از آن، دیگر بنده‌ی یک رنگ نشدم. دوره‌گردی شده پیشه‌ام؛ هر روز دنبالِ جعبه مدادم می‌گردم. دیگر هیچ روزم معمولی نیست؛ تکه‌هایم هنوز جمع نیست. از هر کس هم می‌پرسم، باز می‌گوید: «چیزیت شده؟»

    جعبه مداد رنگی
  4. Sep 4

    چشم‌آبی

    صدایی مرموز با من سخن می‌گوید. من راه می‌روم، او «بنشین» می‌گوید؛ گاهی آرام، گاهی با تشر. هیچ رحمی هم در کارش نیست. دوباره جایی سبز شده‌ام، با کسی که نمی‌شناسم؛ قرار دیوانگی گذاشته‌ام. در کافه‌ای شبیه خانه‌ی مادربزرگ‌ها، خلوت، اما دنج. همه‌ی میزهای کناری خالی‌ست جز یکی، آن گوشه، کنار پنجره. آنجا دختری نشسته با چشم‌هایی که بلند سخن می‌گویند. حدس می‌زنم آبی‌ست. در محفل‌های کوچک، برای رنگین کردن شیشه‌ها تنها حضور یک دختر کافی‌ست؛ اگر او یک مهرماهی‌ست. دلم کمی شور می‌زند. کاش اصلاً بگوید نمی‌آید. مرا از دور دیده و فکر می‌کند رنگ موهای من به کتانی‌های او نمی‌آید. یا از دخترِ چشم‌آبیِ ما خوشش نمی‌آید. دامن دختر مژده‌ی آمدن فصل تازه را می‌دهد. اسمت چیست؟ تمرینی‌ست برای تمام زندگی. نگاه‌های زیرچشمی؛ شیطنتی کودکانه یا گناهی نابالغانه؟ کاش بی‌مقدمه بگوید منتظر کیست، یا خانه‌اش خیلی دور است. «به تو مربوط نیست.» با خود زیر لب می‌گویم. برای بوییدن گل نیازی به چیدن نیست. یک قهوه مهمان من؛ لوبیای سحرآمیز من. رازِ آبی بودن گل تمام داستان است. عشق در همین قدم‌های کوچکِ بی‌جهت است. این را آرام می‌گوید.

    چشم‌آبی
  5. Aug 19

    سرو کوهی

    هی سرو کوهی دامنت! چین چین پر از گلهای بلوری نشسته‌ام در زیر سایه‌ات بر روی نیمکتی از جنس خودت در این هوای آفتابی به یاد دوران جوانی چه خبر اول از پرندگانت از آن چلچله‌های خوش‌‌ نغمه‌خوانت از آن لحظه‌های نابت امروز اما اینجا سوت و کور شده است زمانه چرا اینقدر تلخ شده است تو بگو تقصیر کیست این آه برخاسته از دامن کیست تو هم پیر شدی تو هم کمی رنجور شدی بگویمت پیرمرد؟! پیرمرد جوانی مرد بالاخره آن ممه‌ را لولو برد آخ پیرمرد آخ بگذریم بگویم با خود چه آورده‌ام یک عدد پاکت محتوایش؟! نمی‌خواهم که بگویم‌ شاید اما در ادامه تو چیزی بگو چرا هر بار من چرا همیشه این بار بر گردن من سوال همیشه بی‌جواب من ولی سایه‌ات هنوز خوب خنک است هنوز دود کنده‌‌ات بلند است آنهم در چنین روزی در چنین روز خرما پزانی کلک، آفتاب را دزدیده‌ای ولی نوش جونت هر نوری که تو جذب کنی گوشت شود زیر پوستت بگو چیزی؟ باز‌ من!؟ چه بگویم جنگ است رنج است از رنجش بگویم؟ یا از عاقبتش‌؟ شاخه‌هایت ‌ را تکان میدهی بگو؟! حرفت را صریح بزن! این قدر من من نکن پیرمرد با کس دیگری قرار داری؟ نکند با غیر من هم سر و سری داری؟! نه!؟ ادامه دهم؟ داشتم می‌گفتم باز داستان همیشگی داغداری میدانم تو هم داغداری بر پیکرت جای تبر داری بمیرم برایت تو هم درد داری تو هم کم رنج نداری تنهایی سرراهی همه که آدم نیستند همه که مهربان نیست همه که دنبال عافیت نیستند اما باز دمت گرم همین که هستی همینکه‌ چهارشانه ایستادی همینکه روی قول روز اولت واستاده‌ای به من قولی بده که همین‌ جور هم بمانی که همیشه سایه‌ات را همین‌گونه بتابانی و سخن آخرم قبل رفتنم که در میانه این خاک و آفتاب تو ای سرو کوهی تو یکی عاشق بمان عاشق این خاک، این آب، این باد محتوای نامه‌ای که او در پاکتم‌ نهاد

    سرو کوهی
  6. Jun 8

    افسانه‌

    بوم نقاشی‌ست این جهان در دست‌ هر کس قلمی‌‌‌ست تو بخوان جان هر کسی می‌کشد‌ آن روی پرده به شیوه‌ای من عاشق او که کشیده چیزی شبیه بیشه‌ای ‌آهوی گرفتار در چنگال شیر گرسنه‌ای آهوی اما صاحبِ‌ بچه‌ای بچه ترسان و لرزان پنهان شده پشت بوته‌ای نگران از اینکه فردا چه خواهد شد شیر من‌ از کجا فراهم خواهد شد بسیار درد است در این داستان زندگی زندگی چون آینه‌‌ایست از این دست برهنگی‌ اما مگر چاره‌ای‌‌‌ هم هست جز صبر کردن عشق بر او که مشهور گشت به رحم کردن که روزهای وصل حتما خواهد رسید چه او بهتر از ما میداند چه بر ما رسید او و این لحظه‌‌ها از هم جدا نیستند لحظه‌ها چون عدم فکر کن که نیستند بود و نبود لحظه‌ها خود اصلا مهم نیستند چرا که سرنوشت‌‌‌ ما از خود ما جدا نیستند ما و او هر دو ز یک نقطه ریشه داریم ‌ ما خود دستی بر سرنوشت‌‌ خود داریم او ناخدای‌ کشتی و ما سایه‌بانیم در این دریای ازل ما غزل سراییم‌ تا وقتی که کشتی به گل نشیند که آن روز ما چه غریبانیم ‌ پس چه بهتر که تا توانیم کوشیم کز رنج‌هایمان قصه و‌ افسانه سازیم

    افسانه‌

About

دریچه‌ای گشودام تا ببینی جهان پر آشوب مرا، رقص حنجره‌ام با غبارهای ذهن مرا، ترک برداشتن بغض‌های مرا، ریختن اشکهای مرا، رویای مرا و مرا ©

You Might Also Like