قصه هام ghesseham انتقال به صفحه جدید در کست باکس

ghesseham قصه هام

https://castbox.fm/va/3847557 گنجشک دلم تابستان, ماسه ساحل, جنگل زیتون طعم شعله و برف, مزه کفر و ایمان از ناشناخته می ترسم پناهم بده از تاریکی می ترسم پناهم بده و برایم قصه بگو، برای اندکی فراموشی اینجا داستان ها و افسانه های قدیمی ایران زمین از جمله داستان هایی از شاهنامه ، افسانه های عامیانه را می خوانم به همان سبک و سیاق ساده ،قدیمی و بدون موسیقی ، چرا که اینگونه قصه خوانی حال و هوای روزگارانی را برایم زنده می کند که آدم ها را کمتر می شناختم و بیشتر دوستشان داشتم .اگر به خواندن داستانهای شاهنامه علاقه مند هستید قصه هام را در اینستاگرام دنبال نمائید. گروه سنی د ه و بزرگسالان

  1. 08/24/2021

    💥داستانهای شاهنامه💥شانزدهم به دنیا آمدن رستم

    ‌ بعد از مدتی آثار بار در رودابه نمایان شد و او به‌شدت سنگین و ناراحت و زرد شده بود تا اینکه یک روز از هوش رفت و در کاخ ولوله شد . سیندخت ناراحت بود و زال به بالین رودابه آمد با دلی پر از غم موی می‌کند و ناله می‌کرد که ناگاه به یاد پرسیمرغ افتاد پس مجمری آورد و آتش افروخت و پر سیمرغ را سوزاند . در دم آسمان تیره شد و سیمرغ ظاهر گشت و گفت : چرا نگرانی ؟ رودابه برایت فرزند نامداری می‌آورد . چاره این است که خنجری آبگون بیاوری سپس رودابه را با می مست و بی‌هوش کنی و بعد بچه را از پهلوی او درآوری و مطمئن باش او دردی نخواهد کشید سپس آنجا را که چاک داده‌ای بدوز و گیاهی را که به تو می‌دهم با شیر و مشک بکوب و در سایه خشک‌کن سپس آن را به پهلوی رودابه بمال و ازآن‌پس پر مرا بر آن بمال و خیالت آسوده باشد .زال رفت و کارهایی را که سیمرغ دستور داده بود انجام داد. سیندخت از دیده خون فرومی‌ریخت و می‌گفت : کجا ممکن است از پهلو بچه به دنیا آید ؟ وقتی بچه به دنیا آمد پسری بود مانند پهلوانی بالابلند با موهای سرخ و صورتی گلگون مانند خورشید رخشان و دودستش پرخون بود . از این بچه پیلتن همه متعجب شدند . وقتی رودابه به هوش آمد بچه را نزدش آوردند .در یک‌روزگی چون بچه‌ای یک‌ساله بود و همتایی نداشت . کودک را رستم نام نهادند. رودابه دستور داد عکس رستم را بر حریر دوختند و برای سام فرستادند . ...

    19 min

Ratings & Reviews

3.2
out of 5
6 Ratings

About

https://castbox.fm/va/3847557 گنجشک دلم تابستان, ماسه ساحل, جنگل زیتون طعم شعله و برف, مزه کفر و ایمان از ناشناخته می ترسم پناهم بده از تاریکی می ترسم پناهم بده و برایم قصه بگو، برای اندکی فراموشی اینجا داستان ها و افسانه های قدیمی ایران زمین از جمله داستان هایی از شاهنامه ، افسانه های عامیانه را می خوانم به همان سبک و سیاق ساده ،قدیمی و بدون موسیقی ، چرا که اینگونه قصه خوانی حال و هوای روزگارانی را برایم زنده می کند که آدم ها را کمتر می شناختم و بیشتر دوستشان داشتم .اگر به خواندن داستانهای شاهنامه علاقه مند هستید قصه هام را در اینستاگرام دنبال نمائید. گروه سنی د ه و بزرگسالان