شعر | با صدای شاعر

Schahrouz

شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید ــــــــــــــ♬ــــــــــــــ برای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلی‌لیست‌‌ها را ببنید. برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید. 🔁 لینک کانال تلگرام https://t.me/schahrouzk 🔁لینک ساندکلاد https://soundcloud.com/shah-rouz

  1. اسماعیل خویی | رباعیات ۱

    JAN 29

    اسماعیل خویی | رباعیات ۱

    ▨ نام شعر: منتخبی از رباعیات خویی - بخش اول ▨ شاعر: اسماعیل خویی ▨ با صدای: اسماعیل خویی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ دو بیتی‌هایی که در این بخش می‌شنوید، عمدتا به افتخار مهدی اخوان ثالث (م.امید) و دیدن دوباره‌ی او سروده شده است. ــــــــــــــــــــــــ گفت آزادی، گفتمش میرِ من است گفتا شادی، گفتم اکسیرِ من است گفت آینده، گفتم آنک پسرم گفتا که امید، گفتم او پیرِ من است ▨  جان‌پاره‌ی دل‌نوازی از میهنِ من می‌آید و جان فزاید اندر تنِ من می‌آید و من چنان به خود می‌آیم که انگار به من باز می‌آید منِ من ▨  نه‌ز حشمت و نه‌ز حکمت و نه‌ز جادوی ما کز لطفِ خود است رامِ ما آهوی ما نومیدی ما لاف و گزاف است و دروغ وقتی که امید خود می‌آید سوی ما  ▨  یک دشت مزار و جانِ غم‌باره‌ی من آن میهن من، این منِ آوراه‌ی من با این همه تا امید باشد، گو باش صد خنجر زخم و دلِ صد پاره‌ی من ▨  خورشید اگرچه ناپدید آمده است یک گوشه از آفاق سپید آمده است گوید دل من که: ناامید آمده‌آم گویم: دلِ من مگو! امید آمده است! ▨  نیمی بیم است زندگی، نیم امید زاید ز امید بیم و، از بیم امید ور زان که خلاف آمدِ این می‌جویی بنگر که من آمدم پس از میم امید ▨ اسماعیل خویی

    5 min
  2. سیمین بهبهانی | هی قرص هی دوا بس کن

    JAN 12

    سیمین بهبهانی | هی قرص هی دوا بس کن

    ▨ نام شعر: هی قرص هی دوا ول کن  ▨ شاعر: سیمین بهبهانی ▨ با صدای: سیمین بهبهانی ♪ پالایش و تنظیم: شهروز ────── ♪ ────── هی قرص، هی دوا، بس کن! این زندگی ست؟ آری؟ نه بهبود ِ جسم ِ ویران را هیچ انتظاری داری؟ نه فردا چگونه خواهد بود؟ دنیا درست خواهد شد؟ خورشید رقص خواهد کرد، در عین سوگواری؟ نه مهتاب در سرابُستان، هر شب حریر خواهد بافت؟ صبح از کرانه خواهد تافت، با شال نقره کاری؟ نه فقر و فساد و فحشا را، از این خرابه خواهی راند؛ تا عیش و امن و تقوا را، سوی سرا بیاری؟ نه مقتوله‌های مسکین را ، کز بُضع* خویش نان خوردند بر گور اگر گذر کردی، نان ِ دگر گذاری؟ نه هی قرص، هی دوا، بس کن، این شرق شرق ِشلاق است هر ضربه را، یقین دارم؛ با نبض می‌شماری، نه؟ هی نغمه‌ساز آزادی، می‌بینمت که بیماری نه نه نمی‌توانی تا، دستی ز دل برآری. نه بالابلند ِ پویا را، ننگ است ضعف و بیماری گر آخرین دوا خواهی؛ مرگ است و شرمساری نه برخیز و چهره رنگین کن؛ تا باز نوجوان باشی پیش عدوی بدخواهت خواری مباد و زاری نه در آخرین نبرد ای زن! فرمان‌پذیز ِ آتش باش دست ِ به خود گشودن هست، گر پای ِ پایداری نه ▨  سیمین بهبهانی، نیمای غزل ِایران ————- * بضع؛ با ضمه ب و سکون ض به معنی آلت تناسلی زن است.

    4 min
  3. سعید سلطانپور | با کشورم چه رفته است

    12/30/2025

    سعید سلطانپور | با کشورم چه رفته است

    ▨ نام شعر: با کشورم چه رفته است؟ ▨ شاعر: سعید سلطانپور ▨ با صدای: سعید سلطانپور  ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــ به یاد سعید سلطانپور که از جشن عروسی به ضیافت مرگ رفت. ــــــــــــــــ با کشورم چه رفته است؟ با کشورم چه رفته است که زندان‌ها از شبنم و شقایق سرشاراند و بازماندگانِ شهیدان - انبوه ابرهای پریشان و سوگوار - در سوگِ لاله‌های سوخته می‌بارند؟ با کشورم چه رفته است که گل‌ها هنوز سوگوارند [داغدارند]؟ با شورِ گردباد آنک منم که تفته‌‌تر از گردبادها در خارزارِ بادیه می‌چرخم تا آتشِ نهفته به خاکستر آشفته‌تر ز نعرهٔ خورشید‌های «تیر» از قلبِ خاک‌‌های فراموش سرکشد تا از قناتِ حنجره‌ها فوجِ [موجِ] خشم و خون روی غروبِ سوختهٔ مرگ پر کِشد. این نعرهٔ من است این نعرهٔ من است که روی فلات می‌‌پیچد و خاک‌‌های سکوتِ زمانهٔ تاریک را می‌‌آشوبد و با هزار مشتِ گران بر آب‌‌های عمان می‌کوبد این نعرۀ من است که می‌‌روبد خاکسترِ زمان را از خشمِ روزگار بعد از تو ای ای گلشنِ ستارهٔ دنباله‌دارِ اعدامی! ای خسروِ بزرگ! که برق و لرزه در ارکانِ خسروان بودی ای آخرین ستاره! خونین‌ترین سرور! در باغِ ارغوان در ازدحامِ خلق در دوردست و نزدیک من هیچ نیستم جز آن مسلسلی که در زمینۀ یک انقلاب می‌گذرد و خالی و برهنه و خون‌آلود سهم و سترگ و سنگین در خون توده‌‌های جوان می‌‌غلتد تا مثلِ خار سهمناک و درشتی - روییده بر گریوهای گلِ سرخ - آینده را بماند در چشمِ روزگار یادآور شهادتِ شوریدگانِ خلق بر [در] ارتشِ مهاجمِ این نازی، این تزار. ای خشم ماندگار! ای خشم! خورشید انفجار، ای خشم! تا جوخه‌‌های مخفیِ اعدام در جامه‌‌های رسمی آنک آنک هزار لاش‌خوار، ای خشم! مثل هزار توسنِ یال‌افشان خون شیهه بسته است بر این ویران دیگر ببار ببار ای خشم! ای خشم! چون گدازهٔ آتشفشان ببار روی شبِ شکستهٔ استعمار. اما دریغ و درد که «جبریل»‌‌های «او» با شهپر سپید از هر طرف فرود می‌‌آیند و قلبِ عاشقانِ زمان را با چشم و چنگ و دندان می‌خایند و پنجه‌های وحشتِ پنهان را با خون این قبیله می‌‌آلایند با این همه شجاع با این همه شهید با کشورم چه رفته است که از خاکِ میهن گلگون از کوچه‌‌های دهکده از کوچه‌های شهر از کوچه‌‌های آتش از کوچه‌های خون با قلبِ سربداران با قامتِ قیام انبوه پاره‌پوشان انبوه ناگهان انبوه انتقام نمی‌‌آیند. چشمِ صبورِ مردان دیری‌‌ست در پرده‌های اشک نشسته است دیری‌ست قلب عشق در گوشه‌های بند شکسته است چندان ز تنگنای قفس خواندیم که از پاره‌‌های زخم، گلو بسته است ای دستِ انقلاب مشتِ درشتِ مردم گل‌مشتِ آفتاب با کشورم چه رفته است؟ ▨ سعید سلطانپور ــــــــــــــــ پی‌نوشت اول: این خوانش در بیستم مهر ماه ۱۳۵۶ و در شب سوم از شب‌های شعر گوته انجام شده است. پی‌نوشت دوم: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخۀ چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل کروشه [ ] آمده است.

    7 min
  4. سعدی | شب فراق که داند که تا سحر چند است

    12/25/2025

    سعدی | شب فراق که داند که تا سحر چند است

    ▨ نام شعر: شب فراق که داند که تا سحر چند است ▨ شاعر: حضرت سعدی ▨ با صدای: ارژنگ آقاجری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ـــــــــــــــــــــــــ شبِ فراق که داند که تا سحر چندست مگر کسی که به زندانِ عشق در بندست گرفتم از غمِ دل راه بوستان گیرم کدام سرو به بالای دوست مانندست؟ پیامِ من که رساند به یار مهرگسل که برشکستی و ما را هنوز پیوندست قسم - به جان تو گفتن طریق عزت نیست به خاک پای تو (وان هم عظیم‌سوگندست) - که با شکستن پیمان و برگرفتن دل، هنوز دیده به دیدارت آرزومندست بیا که بر سر کویت بساط چهرهٔ ماست به جای خاک که در زیر پایت افکندست خیال روی تو بیخ امید بنشاندست بلای عشق تو بنیاد صبر برکندست عجب در آن که تو مجموع و گر قیاس کنی به زیر هر خم مویت دلی پراکندست اگر برهنه نباشی که شخص بنمایی گمان برند که پیراهنت گل‌آکندست ز دست رفته نه تنها منم در این سودا چه دست‌ها که ز دست تو بر خداوندست فراق یار که پیش تو کاه برگی نیست بیا و بر دل من بین که کوه الوندست ز ضعف طاقت آهم نماند و ترسم خلق گمان برند که سعدی ز دوست خرسندست ▨  شیخ اجل، افصح المتکلمین حضرت سعدی

    4 min
4.9
out of 5
18 Ratings

About

شعرهای معاصر ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید ــــــــــــــ♬ــــــــــــــ برای شنیدن شعرها به تفکیک شاعر، در ساندکلاد ما، بخش پلی‌لیست‌‌ها را ببنید. برای دانلود شعرها، در تلگرام ما عضو شوید. 🔁 لینک کانال تلگرام https://t.me/schahrouzk 🔁لینک ساندکلاد https://soundcloud.com/shah-rouz

You Might Also Like