شعر با صدای شاعر

Schahrouz Kabiri

شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما. ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر | هوشنگ ابتهاج | احمد شاملو | شعرخوانی | براهنی | شهریار Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

  1. شهریار | ای آفتاب هاله‌ای از روی ماه تو

    1d ago

    شهریار | ای آفتاب هاله‌ای از روی ماه تو

    ▨ نام شعر: ای آفتاب هاله‌ای از رویِ ماهِ تو  ▨ شاعر: شهریار ▨ با صدای: شهریار ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــ ای آفتاب هاله‌ای از رویِ ماهِ تو مَه بر لبِ افق؛ لبه‌ای از کلاهِ تو لرزنده چون کواکبِ گاهِ سپیده‌دم شمعِ شبی سیاهم و چشمم به راه تو کی می‌رسی به پرچمِ خونینِ چون شفق خورشید و مه سَری به سنانِ سپاه تو ای دل! فریبِ جادویِ مهتاب‌شب مخور زلفش کشیده نقشه‌ی روزِ سیاهِ تو آنکو لهیبِ دوزخش {آتش} از رو نمی‌بَرَد اندیشه‌ای کند مگر از دودِ آه تو گر اشکِ توبه‌ات به دواتِ مَلَک نریخت بگذار پای من بنویسد گناهِ تو شاها به خاک‌پایِ تو گل‌ها شکفته‌اند ما هم یکی شکسته و مسکین گیاهِ تو من رویِ دل به کعبه‌ی کویِ تو داشتم کآمد ندای غیب که این است راهِ تو یک نوکِ پا به چادرِ چوپانیَم بیا کز دستچینِ لاله کنم تکیه‌گاهِ تو آیینه سازمت همه‌ی چشمه‌سارها وز چشمِ آهوان بنوازم نگاهِ تو بعد از «نوای» خواجه‌ی شیراز، شهریار دل بسته‌ام به ناله‌ی سیمِ سه‌گاه تو ▨ سیّد محمّدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار ــــــــــــــــ پی‌نوشت: متن شعر منطبق بر خوانش شاعر است و با نسخه‌ی چاپ شده در کتاب، تفاوت‌هایی دارد. شکل مکتوب شعر‌، در داخل آکولاد {} آمده است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min
  2. علی‌اکبر یاغی‌تبار | مادر

    3d ago

    علی‌اکبر یاغی‌تبار | مادر

    ▨ نام شعر: مادر ▨ شاعر: علی‌اکبر یاغی‌تبار ▨ با صدای: علی‌اکبر یاغی‌تبار ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ــــــــــــــــ از عروض «خلیل بن احمد»، این حصارِ مسقّف موزون، دارد آهسته می‌زند بیرون، کهن‌الگوی غوطه‌ور در خون کهن‌الگوی غوطه‌ور در خون، در عروض عرب نمی‌گنجد مثل من در جهانِ بی‌مادر، مثل تو در جهانِ بی‌ ... خفه‌خون!!! خفه‌خون یک سلاح مردانه است؛ با شعاع خرابیِ بالا مثلاً طیِّ اولین «منزل» مثلاً فتح چندمین خاتون پدر از فتح چندمین خاتون، پسر از زورخانه بیرون زد کهن‌الگوی قصه‌ی من هم دارد از خا...نمی‌زند بیرون دارد از خانه...آه!!! گفتی آه؟ آه یعنی دوتا کهن‌الگو تحت نام حمایت یک تن، زیر پای تعرّضِ قانون غرقی و غرقم و فراغرق است؛ کهن‌الگوی این غزل در من، من در اوهام یک بیابانگرد؛ تو در اوهام کاشف افیون- -که نظر باختن به آهو را کار مردان سفله می‌داند. مأخذ معتبر؟؟؟ چه می‌دانم! مثلاً ترّهات افلاطون، در ضیافت. جهانِ مردانه سازوکاری جهنمی دارد؛ کهن‌الگوی این غزل از شعر، من هم از وزن می‌زنم بیرون: آی مادر! مادر! مادر! کاش می‌شد تو را بگنجانم در عروضِ خلیلِ بن احمد، در پناه قوافی موزون چند قرن است رفته‌ای مادر؟! چند قرن است رفته‌ای که هنوز هرچه جان می‌کنم نمی‌گنجی در «خفیف مسدّس مخبون»؟! ▨ علی‌اکبر یاغی‌تبار Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    4 min
  3. پروین اعتصامی | زن در ایران | صدای صدیقه کامور

    4d ago

    پروین اعتصامی | زن در ایران | صدای صدیقه کامور

    ▨ نام شعر: زن در ایران ▨ شاعر: پروین اعتصامی ▨ با صدای: پروین اعتصامی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز _________ این شعر را پروین اعتصامی در سال ۱۳۱۴ سروده و آن را به مناسبت کشف حجاب و اصلاحات به وجود آمده برای زنانِ ایران، به رضاشاه پهلوی تقدیم کرده است. _________ زن در ایران، پیش از این گویی که ایرانی نبود پیشه‌اش جز تیره‌روزی و پریشانی نبود زندگی و مرگش اندر کنج عزلت می‌گذشت زن چه بود آن روزها، گر زآن‌که زندانی نبود؟! کس چو زن اندر سیاهی قرن‌ها منزل نکرد کس چو زن در معبد سالوس، قربانی نبود در عدالت‌خانهٔ انصاف زن شاهد نداشت در دبستان فضیلت، زن دبستانی نبود دادخواهی‌های زن می‌مانْد عمری بی‌جواب آشکارا بود این بیداد، پنهانی نبود بس کسان را جامه و چوبِ شبانی بود، لیک در نهادِ جمله گرگی بود، چوپانی نبود از برای زن به میدان فراخ زندگی سرنوشت و قسمتی جز تنگ‌میدانی نبود نور دانش را ز چشم زن نهان می‌داشتند این ندانستن، ز پستی و گران‌جانی نبود زن کجا بافنده می‌شد، بی نخ و دوکِ هنر خرمن و حاصل نبود، آنجا که دهقانی نبود میوه‌های دکهٔ دانش فراوان بود، لیک بهر زن هرگز نصیبی زین فراوانی نبود در قفس می‌آرمید و در قفس می‌داد جان در گلستان نام از این مرغِ گلستانی نبود بهر زن تقلید، تیه فتنه و چاه بلاست زیرک آن زن، کو رهش این راه ظلمانی نبود آب و رنگ از علم می‌بایست، شرط برتری با زمرد یاره و لعل بدخشانی نبود جلوهٔ صد پرنیان، چون یک قبای ساده نیست عزت از شایستگی بود از هوس‌رانی نبود ارزش پوشانده، کفش و جامه را ارزنده کرد قدر و پستی، با گرانی و به ارزانی نبود سادگی و پاکی و پرهیز یک‌یک گوهرند گوهر تابنده تنها گوهر کانی نبود از زر و زیور چه سود آنجا که نادان است زن؟! زیور و زر، پرده‌پوشِ عیبِ نادانی نبود عیب‌ها را جامهٔ پرهیز پوشانده‌ست و بس جامهٔ عُجب و هوی بهتر ز عریانی نبود زن، سبکساری نبیند تا گران‌سنگ است و بس پاک را آسیبی از آلوده‌دامانی نبود زن چو گنجور است و عفت گنج و حرص و آز دزد وای اگر آگه ز آیینِ نگهبانی نبود اهرمن بر سفرهٔ تقوی نمی‌شد میهمان زآنکه می‌دانست کآنجا جای مهمانی نبود پا به راه راست باید داشت، کاندر راه کج توشه‌ای و رهنوردی جز پشیمانی نبود چشم و دل را پرده می‌بایست اما از عفاف چادر پوسیده، بنیادِ مسلمانی نبود خسروا! دست توانای تو آسان کرد کار ورنه در این کار سخت امید آسانی نبود شه نمی‌شد گر‌ در این گمگشته‌کشتی ناخدای ساحلی پیدا از این دریای طوفانی نبود باید این انوار را پروین به چشم عقل دید مِهر رخشان را نشاید گفت نورانی نبود ▨ پروین اعتصامی متخلص به پروین ۱۳۱۴ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    6 min
  4. محمدعلی سپانلو | سفرنامه

    Jun 25

    محمدعلی سپانلو | سفرنامه

    ▨ نام شعر: سفرنامه ▨ شاعر: محمدعلی سپانلو ▨ با صدای: محمدعلی سپانلو ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــــــ  من که جاهل‌ترین شاعرانم می‌شمارم قدم‌های روزِ نوین را کند و خفه بر کتل پا نهاده‌ست روز، این روحِ تنها چهره‌پوشانده در عینکِ مه راه‌های مرا می‌شناسد من سایهٔ روشنش را  بر عروقم چه خوش می‌شناسم ای سفر باز شو در بیابان در تب و شعرِ شن گام بردار مصرع گام‌های فراری منشعات صداهای صحراست  ای سفر در بیابان رها باش با تو شب، نور و آیینه‌کاری کهکشان انعکاس شن توسن ماه تمثیلی از آب‌هایت من که جاهل‌ترین شاعرانم ابر مکّار را می‌شناسم زیر باران و باد سبک‌خیز در سرم راه‌های ستاره‌ست زیر فواره‌ی نیل‌دوزان شعله خیزد ز گلدانِ صحرا چشمت آیینهٔ نشر خورشید در شبی جاودانه‌ست بینا پشت پلک تو کوکب دمیده‌ست از غروبی خنک تا سحرگاه راه تنها و نامهربان ماه گاه یک صندلی می‌؛ذارند بر درِ کافه‌های بیابان می‌توانی بیاسایی از کار خیره گردی حریقی دگر را لحظه‌ای در گلستانِ آتش کاکلِ نخل، تپهٔ ریگ را سبز کرده‌ست ایستگاهی‌ست پر از باران در چشمِ تو آویزان چمدانی در دست پشتِ خورجین سفر دریا گسترده‌ست ابرِ(؟) چشمک‌زن تابلوی اعلانات دکّهٔ ویران من ز ویرانه چه با خود بردم؟ کهنه‌بارانی من در شب خیمه‌ای بود نگهبانِ فلک پاره‌کفشی و تهی‌خورجینی پای بر تارکِ دریا شبِ من از سفرنامه و حس آباد است زیر عریانیِ مکّارِ طبیعت همه پوشاکیِ من لعبتیِ باد است تا بلوغِ مفرق در جنگل شاهراهی‌ست که در قلب مدائن می‌آغازد برقِ دندان‌ها در جلوخانِ هتل‌ها در خیابانِ بدون گذرا عابری گوش‌به‌زنگم زیر این طاق‌نمای نمناک سفرم در اتوبوسی بود که مرا نیمه‌شبان در هتلِ کهنه نهاد شیشه‌ای چرک به مهتابیِ پرباران وا می‌شد و بر آن می‌تابید مه افسانه‌ایِ مغربیِ کولی احتیاجم بود که به ولگردی ِ بعدازظهرم برگردم زیر خورشیدِ زمستانی تبخیر شوم مثل هر چیز ِ جوانِ وطنم، پیر شوم احتیاجِ دگری بود که من مثل هر چیزِ جدیدی که زمستانی نیست این زمستان را هم بین کسانِ دگری باشم که به یخ مثل زمین ایمان دارند بروید تا به رویایِ گل یخ که تحرک را در خاطره بیدار نگه می‌دارد ای جماعات خیالی مانده در توریِ لاینقعِ باران ▨ محمدعلی سپانلو از دفتر شعر رگبار Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    6 min
  5. شیرکو بیکس | شکواییه‌ای به خدا | دکلمه کردی و فارسی

    Jun 24

    شیرکو بیکس | شکواییه‌ای به خدا | دکلمه کردی و فارسی

    ▨ نام شعر: شکواییه‌ای به خدا ▨ شاعر: شیرکو بیکس ▨ با صدای: شیرکو بیکس (کردی) و ئاگر گداری (ترجمه فارسی) ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــ له دوای خنکانی حه‌له‌بچه {حلبچه که نفسش برید} سکالایێکی دریژم ... نووسی بۆ خوا {شکواییه‌ای بلند به خدا نوشتم} به‌ر له خه‌لکی بۆ دره‌ختێکم خوێنده‌وه {قبل از هرکس، برای درختی خواندمش} دره‌خت گریا {درخت گریست} له په‌نایا باڵنده‌یه‌کی پوسته‌چی وتی باشه {در پناهِ درخت، کبوتر نامه‌رسانی گفت} کێ بۆت ده‌با؟ {چه کسی برایت می‌برد؟} گه‌ر به ته‌مای منی بیبه‌م {اگر می‌خواهی من ببرم} من ناگه‌مه عه‌رشی خودا {من نمی‌توانم به عرش الهی برسم} بو به شه‌و درەنگ هوا تاریک شد فریشته‌ی ڕە‌ش پۆشی شێعرم {فرشته‌ی سیاه‌پوش شعرم} وتی: تو هیچ خه‌مت نه‌بێ {گفت: غم به دلت راه نده} من بۆت ئه‌به‌م، هه‌تا سه‌ری {من میبرمش، تا آن بالاها} تا که‌شکه‌لان {تا ملکوت} به‌ڵام به‌ڵێنت ناده‌مێ  {اما هیچ قولی نمی‌دهم} خۆی نامه‌که‌م لێ وه‌رگرێ {خدا خودش نامه‌ات را از دستم بگیرد} خۆ ده‌زانی خۆدای گه‌وره که‌ی ئه‌یبێنێ {خودت که می‌دانی خدای بزرگ را کسی نمی‌بیند!} وتم سپاس، تۆ هه‌لفڕه {گفتم سپاسگزارم. تو پرواز کن} فریشته ئیلهام هه‌لفڕی و {فرشته‌ی الهام پرواز کرد و} له گه‌ڵ خۆیا سکالای برد {شکواییه‌ را با خود برد} ڕوژێ دوایی که هاته‌وه {روز بعدش که بازآمد} سکرتێری پله‌ی چواری نووسینگه‌ی خوا {منشی رده‌ی چهارم دفتر خدا} عۆبەید ناوێ و هه‌ر له‌سه‌ر هه‌مان سکالا، له دامێنه {عبید نامی! زیر همان شکایت نامه، در ادامه} به عه‌ره‌بی بۆی نووسیبوم {به عربی برایم نوشته بود:} گه‌وجه ! {احمق!} بیکه به عه‌ره‌بی، که‌س لێره کۆردی نازانێ و {به عربی بنویس، اینجا کسی کوردی نمی‌داند و} نایبه‌ین بۆ خوا… {نمی‌بریمش برای خدا…} ▨ شیرکو بیکس Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    5 min
  6. هوشنگ چالنگی | شهادت

    Jun 23

    هوشنگ چالنگی | شهادت

    ▨ نام شعر: شهادت ▨ شاعر: هوشنگ چالنگی ▨ با صدای: ارژنگ آقاجری https://soundcloud.com/arjanga ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــ به کردار ابری ببار اگر می‌باری که سرود باران در منقار مرغی سرگردان است . سراسیمه سلام اگر آن‌چه بر یال اسب می‌جنبد، سپیده‌دمان است. با چشمان مسافری که از سال‌های - هیمه - و- گرگ - می‌آید می‌نگرم بلوطی را که اینک پلک می‌گشاید خواب از نژادی دشمن است که تا دیده برهم می‌نهم عریان‌ترین خنجر را بر گلوی دوست می‌بینم با پرنده‌ای می‌آویزم ــ بدان‌گونه غم‌آلود ــ که گریبان اولین ستاره را به گریه بگیرم آمیزش صدایی را می‌شناسم [در برنج‌زاری که آوای پرنده‌ایش می‌آراست و انارستانی که گریانی در آن بود] اکنون تنها شکوفه‌ای به شهادت کافی‌ست که من همیشه گریان بودم. ▨  هوشنگ چالنگی آبان ماه ۱۳۴۶ از کتاب مجموعه کامل اشعار هوشنگ چالنگی چاپ افراز صفحه ۲۶۲ Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

    3 min

Ratings & Reviews

5
out of 5
4 Ratings

About

شعر معاصر و ادبیات ایران را با دکلمه و صدای شاعر بشنوید. دانلود و شعرهای بیشتر در تلگرام ما. ادبیات | شعر | غزل | ترانه | شعر نو | هنر | هوشنگ ابتهاج | احمد شاملو | شعرخوانی | براهنی | شهریار Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

You Might Also Like