پادکست چکاوا

chakava | چکاوا

چکاوا پادکستی درباره گویندگی و دوبله می باشد. در این پادکست درباره دوبلورهای پیشکسوت و حرفه ای و گویندگان جوان صحبت می شود. از تاریخ دوبله و گویندگی سینما و تلویزیون و رادیو تا استودیوهای دوبله و نریشن و همچنین به معرفی کتاب و مقالات مختلف درباره دوبله پرداخته می شود.

  1. 4d ago

    اپیزود چهل و پنجم چکاوا، صدای پا

    صدای پا  برای ما چیزی بیش از یک محرکِ صوتی است؛ این صدا، ضرب‌آهنگِ زندگی است. از صدای قدم‌های پرشتابِ کسی که در آستانه تغییری بزرگ است تا طنینِ آرامِ گام‌های کسی که در تنهاییِ خویش قدم می‌زند. آیا تا به حال به «زبانِ» صدای پا فکر کرده‌اید؟ صدایِ پایی که روی سنگفرشِ یک کوچه خلوت می‌پیچد، با صدای پا در رقص، یک داستانِ متفاوت روایت می‌کند. «صدای پا» برای ما ایرانیان، چیزی فراتر از یک اتفاقِ فیزیکی است. این صدا در ادبیاتِ ما، نمادی از «آمدن» و «حضور» است. در این اپیزود از پادکست «چکاوا»، سفری می‌کنیم به دنیایِ صداها. بررسی می‌کنیم که چگونه شاعران و ترانه‌سرایانِ ما، صدایِ پا را به یک استعاره‌ی شنیداری تبدیل کرده‌اند و چطور این صدا در ناخودآگاهِ ما، حسِ «رسیدن» را زنده می‌کند. آیا صدای پا، موسیقیِ متنِ زندگیِ ماست؟ اگر شما هم با شنیدنِ صدایِ قدم‌هایی پشتِ در، ضربانِ قلبتان تغییر می‌کند، این اپیزود برای شماست. بیایید این بار، متفاوت گوش دهیم.   با تشکر از: نویسنده: ریحانه فضیلتی راوی: ساراپورمحمد روای و ادیت صدا: هاتف میردامادی پشتیبانی سایت: پوریا چلابی پشتیبانی سوشال: پوریا باجگیران مالک و صاحب امتیاز چکاوا: محمد علی محراب بیگی ضبط در استودیو چکاوا #پادکست #پادکست_چکاوا #صدای+پا

  2. May 6

    اپیزود چهل و چهارم چکاوا، نجمی وثوقی ، دوبله و گویندگی

    تصورشو بکنید تهرون قدیم اوایل دهه‌ سی. یک اتاق کوچولو تو رادیو ایران، که بعدها توش راه شب تهران و میخوند. پر از کاغذای قصه و سناریو و صدای ورق خوردن دیالوگا. پشت یک میکروفون بزرگ، یه دختر با وقار با موهای مرتب و چشمایی که احتمالا برق میزد، اولین نفسشو تو سینش حبس میکنه چون قراره صدایی که از گلوش بیرون میاد، تا سالهای سال تو یاد و خاطره‌ی هزاران نفر بمونه. این صدا، صدای نجمی وثوقی فروهیه. اما داستان ما، خیلی قبلتر از این شروع میشه، سال ۱۳۱۴ تو شهرِ رام هُرمز، استان خوزستان، یه شهر گرم و خاکی که هنوز کوچه‌هاش بوی نخل و آفتاب میداد. یه دختر خانوم خوش شانس به اسم نجمی به دنیا اومد. دختری از خونواده‌ای که ریشه‌ اش رو انگار تو مهربونی و انسانیت کاشته بودند. نجمی فرزند دکتر حبیب‌الله وثوقی همدانی یکی از پزشکای خیر و گمنام اون زمانه بود که بعدن خیلیا تازه شناختنش. اون روزا کسی نمیدونست نوزادی که اون سال به دنیا اومد، یه روزی نه فقط تو سالن های تئاتر دانشگاه تهران، که تو قلب تاریخ دوبله‌ی ایران میدرخشه. نجمی، مثل خیلی از جوونای اون دوره، شیفته‌ی هنر بود و صداش خیلی راحت میتونست یه دیالوگو به یک خاطره‌ی به یاد موندنی تبدیل کنه. از صحنه‌ی تئاتر تا اتاق دوبلاژ دانشکده‌ ادبیات دانشگاه تهران، جایی بود که نجمی هم توش ادبیات فارسی خووند و هم خیلی روزا روی صحنه‌ تئاترش نفس کشید. بازی تو نمایش‌هایی مثل سوءظن که سال ۱۳۳۶ روی صحنه رفت، کنار بیژن مفید و پرویز بهرام، براش حکم مدرسه‌ بزرگ هنر رو داشت. هم زمان در رادیو هم مشغول به کار بود و صدای بی نظیر و دوست داشتنیش، گوش دادن به مطالب روز و قصه ها و شخصیت ها رو برای مردم اون زمان شنیدنی تر میکرد. ولی ورودش به دوبله، اتفاقی بود که همه چیز و عوض کرد. سال ۱۳۳۵، وقتی هنوز دوبله تو ایران تازه داشت پر و بال میگرفت، نجمی فروهی پشت میکروفون رفت و با استعداد عجیب غریبش از همون اول هم نقش‌های اصلی و هم نقشای مکمل و مال خودش کرد. صدای زنونه و جذابش روی چهره‌ های رومی اشنایدر، بریژیت باردو، شرلی مک‌لین یا حتی مرلین مونرو خیلی قشنگ میشست. انگار این صداها و چهره‌ها برای هم ساخته شده بودند. هماهنگیش انقدر کامل بود که بعضی شنونده های اون زمان فکر میکردند که این بازیگرا فارسی بلدند. اما دوبله‌هایی که موندگار شدند اگه از عاشقای سینمای کلاسیک بپرسید، حتما همون اول میگن دوبله‌ی اولِ ایرما خوشگله. ایرما خوشگله یکی از شاهکارهای دوبله اولیه ایران و همینطور نجمی خانوم قصه ماست. صدای نجمی فروهی، شیرینی و شوخ‌طبعی شرلی مک‌لین وکاملا به شنونده منتقل میکرد، کاری که کمتر کسی قادر به انجامشه. ولی فیلم داستان وِست ساید و گویندگی به ‌جای ریتا موره‌نو رو اصلا نمیشه ازش گذشت. فیلمی که هنوزم بعد این همه سال‌ محبوبیت داره. نقش ریتا موره‌نو با صدای نجمی فروهی، از حس عاشقانه گرفته تا لحظات پرتنش و هیجان، یک تجربه شنیداری کامل برای تماشاگره. هر خط دیالوگش مثل یک نُت موسیقی، دقیق و هماهنگ با تصویر اجرا میشد و اتفاقا همین باعث شد دوبله‌هاش به استانداردی برسه که بعدها تبدیل به الگو بشه. مرلین مونرو و بریژیت باردو که معرف حضور همتون هست؟ مرلین مونرو تو فیلم رودخانه بی بازگشت، نماد جذابیت و طنز ظریفه و وقتی این شخصیت با صدای نجمی فروهی دوبله میشد، منهای حالت طنز و شیرینی که داشت، لایه‌های احساسی پنهون شخصیتش هم توش هویدا میشد. نقشای بریژیت باردو با صدای نجمی، تو فیلمای دو هفته در سپتامبر یا شالاکو خیلی برای مخاطب اون زمان زنده قابل درک بود. خانم نجمی وثوقی، تو دوبله‌ فیلم قلعه آپاچی حسابی دلنشین ظاهر شدند و صدای گرم و لطیفشون کاملا به شرلی تِمپل میخوره و خیلی خوب حس کنجکاوی و شجاعت فیلادلفیا رو نشون میده. وقتی حرف میزنه، انگار خود فیلادلفیا کنار پدرشه و ما هم باهاش همراه میشیم، هم صمیمیه هم باورپذیر. نجمی تو فیلم شمشیر طلایی با پرنسس، جسارتِ خاصی تو گویندگیش داره، یعنی یه بالانس عجیبی بین شجاعت و در عین حال لطافت برقرار میکنه. وقتی به ۳:۱۰ به یوما میرسه، همون نگاه آروم و نوسان دارش به فیلیشا فار یه روح تازه‌ میده و حس تعلیق و سردرگمی شخصیت و با گرمی و صمیمیت روایت میکنه. اما نجمی برادران کارامازوف معروف کاترینا رو هم تو کارنامه کاریش داره، دوبله نجمی یه جوری که انگار به عمق درد و عشق شخصیت نفوذ میکنه، صدایی که هم شکنند‌ست و هم پرقدرت و خیلی راحت مخاطبو میکشونه توی دنیای درامش. اما فیلم امپراتوری ونوس یه پائولت بناپارت داره که بدجوری دل کلاسیک بازا رو برده و نجمی با گویندگی ملایم و متینش یه شخصیت تاریخی رو زنده میکنه و از اون طرف ظرافتی که در بیانش داره، لایه‌های شخصیتی زنونه و قدرت رو با هم ترکیب میکنه. و تو صنعت دوبله همیشه اینو به یادگار میذاره که بازی کلاسیک یه صدای کلاسیک میخواد. نجمی تو فیلمِ زیر درخت یام یام، شخصیت روبین با بازی کارول لینلی رو دوبله میکنه، که با گویندگی بازیگوش و بانمکی که داشت، حس کنجکاوی و سرزندگی دخترونهِ روبین رو برای بیننده زنده میکنه. بریم سر وقتِ فرار از برلین شرقی و بازی کریستین کافمن در نقش اریکا که نجمی با دقت هرچی تموم، استرس و اضطراب شخصیتو جوری بازگو میکنه که شنونده نفسش تو سینش حبس میشه و انگار خودش داره از دیوارهای شهر عبور میکنه. فیلم خاصِ مدیر تصفیه با بازی جیل ست جان در نقش آیرس. دوبله نجمی وثوقی تو این فیلم پر از تلخی ولی حس مسئولیته، صدایی که هم رازآلوده و هم پر از انعکاسِ احساساتِ عمیقِ شخصیت. تعارف نداریم دیگه، انتقالِ این میزان از نواسات خلقی و روحی کار هر کسی نیست واقعا. شاهزاده مبارز دانگال و گویندگی به جای سوزان همپشایردر نقش کتلین هم جزو آثار موندگاره ایشون شد، نجمی خانوم با طنز و جدیتی که داشت، شخصیت و برای مخاطب ملموس کرد. فیلم هفت زن با با بازی سو لیون در نقش اما کلارک چالش عجیبی برای دوبله نجمی داشت. چون قرار بود حس مادری و قدرت و به گوش مخاطب برسونه که تو سختیا جدی و میجنگه ولی در عین حال دلش نرم و پرازمهربونیه. فیلم بزرگترین شیادان عالم که به جای راکوئل ولش حسابی سر و صدا کرد و نجمی خانوم تو این فیلم با نیش و نمک صداش، جذابیت و شیطنت شخصیتو به بهترین شکل انعکاس میده و هر جملش یه بازی ظریف بین قدرت و جذابیت زنونست و در نهایتم تک خال و جوکر با بازی سیدنی روم در نقش روسلا، یه دوبله سرحال و شادیه که این شخصیت به یادگار میذاره، جوری که شنونده دل تو دلش نیست از هیجانی که قصه براش تدارک دیده. البته ما ایرانیا هم یادگاری های کمی از دوبله های ایشون نداریم، مخصوصا فیلم سوته‌دلان و سریال سلطان صاحبقران ساخته علی حاتمی که ح

  3. Feb 19

    اپیزود چهل و سوم چکاوا، نجمی وثوقی

    مدرسه از نجمی فروهی حرف میزنیم کسی که فقط صدای شخصیتای فیلما نیست، خودشم یه شخصیت فرهنگی بزرگ محسوب میشه، کسی که همیشه پای کار و علم و آموزش و اخلاق بود و هست، کسی که بزرگترین و زیباترین یادگاری و از خودش به جا گذاشته و اونم مدیریت موسسه آموزشیِ فرحه. همین‌جا خط روایت ما از استودیوهای دوبله میرسه به حیاط‌های خاکی مدارسِ جنوب شهر، اونم محله یاخچی‌آباد که اسمش بوی کوچه‌های داغ تابستونی و هیاهوی زنگ تفریح بچگی های خیلیاتونو میده. اگه تهرون و از شمال به جنوب طی کرده باشید، قطعا میدونید که این محله ای که میخوایم ازش حرف بزنیم چه انرژی خاصی داره و از اون قماش محله‌هایی نیست که مدرسه اونجا فقط تو چهار تا دیوار و نیمکت خلاصه بشه، چون یه پاتوقِ کاملا اجتماعیه. وقتی به تهرانِ دهه‌ چهل ، مخصوصا اواخرش نگاه کنید، یک تضاد بزرگ جلو چشممون میاد. اونم شمال شهر تهرانه که پر از مدرسه‌های مجهز و کلاس‌های مدرن بودند، اوضاع مدرسه های مرکز تهرانم انصافا بد نبود. اما جنوب تهران با جمعیت زیاد و خونواده‌های کارگر و کارمند، هنوز با کمبود امکانات آموزشی دست‌ و پنجه نرم میکرد. بچه‌های زیادی بودند که یا مجبور میشدن راه دورتر از خونشونو انتخاب کنند یا تو کلاسای شلوغ و قدیمی درس بخونند. دقیقا همین جا و همین زمان بود که ایده‌ ساخت یک مجتمع خیلی بزرگ آموزشی تو یاخچی‌آباد تهران در ذهن بانو نجمی وثوقی زده شد. خانم نجمی عزیز و دولت وقت اون زمان و نهادهای وابسته به این نتیجه رسیدن که برای کاهش فاصله‌ی شمال و جنوب شهر، باید یک پروژه‌ نمادین راه بندازن، جایی که هم معماری مدرن داشته باشه، هم بیمارستان و آزمایشگاه و استخر و امکانات ورزشی و آموزشیِ کامل برای همه بچه ها. نجمی وثوقی نمیذاشت خواسته هاش تبدیل به آرزو بشن و همیشه دستش رو زانوش بود و دل تو دلش نبود تا بتونه یه مدرسه آباد و همه چی تموم بسازه و تو همین مسیر بود که حاج ابوالقاسم مفرح رو پیدا کرد، یه مردِ خیر و نیکوکار و از اونایی که دل ‌مهربونشون یه لحظه هم به حال خودش رهاش نمیکرد. نجمی هم نامه‌های رسمی آموزش‌وپرورش و نخست‌ وزیری رو گذاشت جلوی آقای مفرح و گفت منم و این دوتا نامه‌ و البته لطف خدا و کمک خیرین. اومدم کاری کنم که بچه‌های اینجا بتونن درس بخونن. وقتی حاجی از نیت پاک و هدف خیرخواهانه‌ی خانم وثوقی مطمئن شد، با خنده گفت خانم وثوقی، خدا عزتتون بده، من فقط صاحب زمینم. بعدش لبخند زد و گفت ولی حالا که شما اومدی، انگار خدا خودش خواسته این کار پیش بره. حاج آقا مفرح سیزده هکتار از زمینش رو وقف کرد برای ساختن مدرسه و خودش هم شد اولین عضو هیئت مدیره‌ی پروژه. البته حاج آقا مفرح قبلا هم بیمارستان مفرح در خانی‌آباد نو رو وقف کرده بود. اون موقع بیمارستان درست کنار بیابون و گندمزارهای خانی‌آباد نو بود، انتهای یاخچی‌آباد. جایی که مردم بی‌بضاعت میومدن برای درمان رایگان. مدرسه 10 آبان سال 1351 افتتاح شد ولی  طراحی مدرسه از اواخر دهه ۴۰ شروع شد و ساخت ‌و سازش از سال 48- 49 تا ۵۱ طول کشید..  تو قلب یاخچی‌آباد یک مجتمع آموزشی به نام موسسه آموزشی فرح پهلوی ساخته شد و با طراحی هوشنگ خانِ سیحون، معمار برجسته تجسم شد و رنگ واقعیت گرفت. سیحون با درک شرایط اقتصادی و اجتماعی جنوب شهر و با هدف کاهش فاصله طبقاتی در آموزش، یه طرحی و ریخت که هم مقرون ‌به ‌صرفه باشه، هم کارآمد و هم هویت‌ساز. و هم به جای این که تمرکزش رو روی نمای پر زرق ‌و برق بذاره، متمرکز شد روی فضاهای آموزشی مثل کلاسها، سالن ها، کتابخونه و زمین‌های بازی. یه مجموعه چند هکتاری با زمین‌های سبز، فضاهای ورزشی و ساختمون‌های زیاد. میدونید که هوشنگ سیحون همون معمارِ بزرگوار و نامداریِ که آرامگاه‌های بوعلی و خیام و معماری کرده بودند. اما معماری فقط یک بخش ماجرا بود، بعد از ساخت، باید مدیری برای این مجموعه هم انتخاب میشد که فراتر از یک مدیر اداری باشه. کسی لازم بود که هم شناخت آموزشی و توانایی اداره یک مجموعه بزرگ رو داشته باشه، هم اعتبار فرهنگی برای جذب خونواده‌ها و معلما. پس اینجا بود که اون زمان یعنی تقریبا پنجاه و سه سال پیش اسم خانم نجمی وثوقی فروهی مطرح شد، کسی که اتفاقا خودش برای این اتفاق بزرگ لحظه شماری میکرد، کسی که خودش روزگاری تو دبیرستان رضا شاه یا نوربخش شاگردِ خانم اسفند فرخ رو پارسا، مدیر آموزش پرورش دهه چهل و پنجاه بود و اینجوری شد که این پروژه به مرحله اجرا گذاشته شد. تو مراسم رسمی افتتاح مدرسه فرح پهلوی، محمدرضا شاه پهلوی و ملکه فرح دیبا، هویدا، وزیر آموزش و پرورش دکتر فرخ رو پارسا، مقامات دولتی و شخصیت‌های فرهنگی و هنری حضور داشتند و خیلی کلاسیک مثل مراسمای دیگه‌ با سخنرانیای رسمی و موزیک و رژه دانش‌آموزان و نمایش‌های فرهنگی مراسم و شروع کردند. روز افتتاحیه، شاه و فرح از همه‌ی واحدها دیدن کردند، از آزمایشگاه‌ها گرفته تا سالن‌ها. توانایی عجیب و غریب این معلم و مدیر ، هم شاه و هم فرح مبهوت کرده بود، اصلا فکر اینکه دو سال و نیم، یه زن جوون با خانواده، دوتا بچه و حتی در حال بارداری، این همه از خودگذشتگی و کار بزرگ کرده بود. همه رو شوکه کرده بود و آدما از خودشون میپرسیدند این همه زیبایی چطوری از دل این ویرونه‌ سر در اورده؟ شاه بعد از بازدید از مدزسه متعجب تر از قبل پرسید که چرا با این همه سواد و سفر و سیاحت، اینجا رو انتخاب کردی برای رسیدن به خواسته‌هات؟ نجمی گفت وقتی روحت وقف بچه های نیازمندِ کشور باشه و با عشق قدم برداری، از جهنم بهشت میسازی و از لجنزار باغ. من اینجا رو انتخاب کردم تا شریف‌ترین بچه‌های این آب و خاک رو از دل فقر بیرون بکشم تا فردای کشورمون باعث افتخار باشن. نجمی وثوقی فقط یک معلم ساده نبود. او از یک خونواده فرهنگی اومده بود و خودش سال‌ها معلمی کرده بود و مهم‌تر از همه، چهره‌ شناخته‌شده ای در حوزه صدا و رسانه بود. همین شهرت و اعتبار باعث شد اعتماد بالایی بهش داشته باشند. مسئولای وقت آموزش و پرورش به این نتیجه رسیدن که سپردن مدیریت به ایشون میتونه مدرسه رو به یه مرکز الگو تبدیل کنه. به عبارتی، اینجوری بگیم که یه تصمیمِ صرفا اداری نبود، به یه نوعی انتخاب فرهنگی و اجتماعی بود. وقتی مدرسه سال ۱۳۵۱ افتتاح شد، نجمی خانومِ وثوقی به ‌عنوان مدیر اصلی معرفی شد. وظیفه‌ی ایشون این بود که همه‌ی مقاطع تحصیلی از کودکستان تا دبیرستان رو با هم هماهنگ و به قول امروزیا هندل کنه و کادر آموزشی رو سر و سامون بده و به نوعی یه روح تازه‌ای به این مرکز آموزشی ببخشه.  نقشش فقط پشت میز نشستن نبود، اون واقعا با معلم‌ها و بچه‌ها در ارتباط بود، تو برنامه‌های صبحگاهی حضور پیدا میکرد و حتی

  4. Feb 16

    اپیزود چهل و دوم چکاوا، لالایی

    لالایی های ایران دماوند دل آشوب است و باد آسیمه سر سر یر سینه سرو هزاران ساله البرز می کوبد و زمین غمدار تر از همیشه است که باز خلق را سیه جامه اندوه پوشانیده اند به سوگ هزار هزار هزار سیاووش و جهان رنگی دگر است . و در هوا بویی دگر و زمان را نیز سمت و سویی دگر و بی شک هر آنچه می گوئیم چه عیان و چه نهان از جنس و معنایی دگر است  و هر آن خاموش دست حسرت بر پشت دست نهاده داغ بر سینه ی سوگواره خوان سیاوشان که ببینیم در سر سودای دگر است. اگر چه در این سرزمین همه کاتبان یک تن اند و قلمها تو گویی به یک خط و یک دفترند و کلام نویی نیست بر صفحه ای. و گرچه که مبراث ما از ازل تا کنون همین دیده خیس  خواهر همین لای لای غم انگیز  انبوه انبوه مادر فراگوش فرزند برنای بی جان افتاده بر خاک بلخ و بخارا و تبریز مشروطه و باغ بدنام شاهان تهران و کوه های خونرگ ایلام و سیمینه دشت تا به خارزم. همین رد خونریز خنجر همین سیبهای گلوی لهیده همین قصه های مکرر شنیده زهر گوشه ی قبله گاهی چونین قتله گاست؟ ولی حیرتا کانچه جاریست در لابلای غم انگیز لالایی مادران شکوه شرر بار نام بلند هزاران یل جانفداست. ماتم این دلیران بر سینه داغدیده ایران بانو. این مادر پیر سیه جامه همیشه سوگوار التیام نیابد و چون آتش مزدا همواره و همواره جاودانه سوزد که جوان کشی رسم دیرینه و سهم همواره و همیشه مادران و پدران این سرزمین است که بر زمینش هیچ گاه رود خون . خون پاک گردان و دلیرانش از خروشیدن و جوشیدن باز نایستاده که خورشیدش. همواره در سوگ جوانان جان فدایش بر این خاک غمگنانه تابیده که بارانش بر این دشت نباریده مگر به شستن خون از کوی و برزن و میدان که باد بر صخره اش تن نپیچیده نگر به تکرار لالایی مادران سوگوارش لالایی اون نغمه آرومیِ که قصه شب رو با آغوش مادر شروع میکنه، صدایی که تو خونه‌های کوچیک، تو کوه و دشت، تو شهر و دهکده زمزمه شده و هنوزم میشه. تو ایران، لالایی نه فقط ترانه‌ ای برای خواب بچه، که آینه عشقِ مادرانه، فرهنگِ چند رنگِ اقوام و صدای آرومِ دل شبه. پشت هر نغمه بخواب عزیزم، قصه‌ایِ از مادرایی که تو پیچ و خم روزگار محکم وایسادن؛ از زنای عشایر تو چادرِ بادخورده گرفته تا مادرای شهری تو آپارتمان‌های بلند. امروز با هم سفر میکنیم به دنیای لالایی‌های ایران، از صدای گریه های پر از بهونه بچه ها تا اجرای مادرای شهری و محلی. از رازهای شعرای ساده تا نقشِ ارزشمند این آوازها تو فرهنگِ ایرانی. لالایی تو زبان فارسی معمولا با واژه لالا به معنی خواب‌آور شناخته میشه، که مادری برای فرزندش میخونه تا بچه به خواب بره. اما این ترانه ‌های ساده شبونه، تو ایران از فضایی که فقط بچگونست گذشتند و حامل احساسات، سبک زندگی، نگرانی‌ها و حتی خودِ تاریخند. میخواید بدونید ویژگی‌ها و مضمون‌های لالایی‌های ایران تو چه حال و هوایی میگذره؟ اولیش عشق و محبت مادرانست: همه لالایی‌ها با عشق شروع میشند. مادرا با صدای نرم و دلنشین خودشون بچه هاشونو بغل میگیرند و نازشون میکنند و براشون لالایی میخونند، تو هر لالا و لالایی، حس عشق و مهربونی و مراقبت نهفتست. دقیقا این حس که بچه رو آروم میکنه و یه پیوند عمیق و غیرقابل توصیف بین مادر و بچه ایجاد می‌کنه و دل هاشونو بهم گره میزنه.   مهربونی که کار خودشو میکنه سر و کله آرامش و امنیت روانی پیدا میشه، میدونید لالایی‌ها مثل یه لایه محافظ صوتی عمل میکنند، ریتم آروم، ملودی نرم و تکرار کلمات باعث میشه بچه ترس و اضطراب شبونه رو یادش بره و حس امنیت پیدا کنه. تو یه سری از تحقیقات نشون داده شده  که حتی شنیدن لالایی‌ها از یه زبون دیگه هم میتونه اثر آرام ‌بخش مشابهی روی بچه داشته باشه، چون در اصل اون ریتم و ملودی آرومه که مهمه. از انعکاس طبیعت و جغرافیا نمیشه گذشت، تو ایران لالایی‌ها عموما از محیط و طبیعت الهام میگیرند، تو لالایی‌های جنوبی، مامانا از دریا، باد، موج و ماه میگند اما تو شمال، صدای رود، بارون و جنگلا هست که مهم میشه و همینا باعث میشند لالایی‌ها همزمان با فرهنگ و جغرافیای هر منطقه عجین بشند و اون هویت محلی و قومی رو منتقل کنند. یکی دیگه از ویژگی بارز لالایی‌ها، تکرار و وزن موزون واژه‌هاست. پژوهش‌ها نشون داده‌ که در لالایی‌های سیستان و بلوچستان، مثل ای‌کا، قافیه و ردیف کلمات به گونه‌ای طراحی شده که ذهن بچه به اون واکنش مثبت نشون میده و با ریتم و تکرار، آروم میشه. لالایی‌ها بعضی اوقات با هدف آموزش مفاهیم اخلاقی و اجتماعی خونده میشند، مثل مهربونی، همدلی، احترام به بقیه، نه به ظلم و خشونت. این آموزش‌ها در قالب شعر و موسیقی ساده، ناخودآگاه وارد ذهن بچه میشه و نوعی آموزش فرهنگی اولیه به حساب میاد. لالایی‌ها رو میشه به عنوان قصه و روایت در نظر گرفت، بعضی لالایی‌ها یک داستان کوتاه تو خودشون دارند، ممکنه از زندگی حیوونا، طبیعت، یا حتی افسانه‌ های محلی حرف بزنند، این قصه‌های کوتاه، قدرت تخیل بچه رو پرورش میده و آرومش میکنه، بدون اینکه حواسش از خواب پرت بشه. هرچند لالایی‌ها رنگ و بوی محلی دارند، ولی ویژگی‌های مشترک جهانی هم دارند، ریتم آروم، ملودی نرم، تکرار، و لحن محبت‌آمیز که لالایی ها رو جذاب و جهانی میکنه .خیلی از روانشناسا و آوا شناسا معتقدند که تقریبا همه فرهنگ‌ها لالایی دارند، چون آروم کردن بچه و ایجاد پیوند عاطفی بین والدین و بچه، یک نیاز انسانی مشترکه. لالایی‌ها نه فقط برای خوابیدن مهمن، که میراث فرهنگی و اجتماعی محسوب میشند. هر لالایی، ردپای فرهنگ، زبان، باورها و تاریخ یک منطقه رو  با خودش حمل و ثبت میکنه و حفظ هویت و تاریخ شفاهی ملتا رو میسازه. شاید آخریش که خیلی هم تاریخ نشون داده خوب نبوده، بازتاب شرایط اجتماعی و اقتصادیه. بعضی لالایی‌ها حتی بازتاب‌دهنده دغدغه‌های زندگی واقعی مادران و پدران هستند. فقر، جنگ، مهاجرت، جدایی خونواده‌ها و سختی‌های زندگی بعضی اوقات در لالایی‌ها به شکلی ظریف خونده میشه و این ترانه‌ها به بچه ها یاد میده که زندگی پر از احساسات و چالشه، اما با آرامش و عشق میشه ازش عبور کرد. در ادامه، سفر میکنیم به لالایی‌های محلی اقلیم های ایران، از سیستان و بلوچستان تا بوشهر، از کهگیلویه و بویراحمد تا گیلان و نگاه می‌کنیم که هر لالایی چجوری قصه‌های کوچیک مادرانه و موسیقی زندگی روزمره رو تو دلش جا داده. در سیستان و بلوچستان، یه مادری بچشو تو آغوشش گرفته و با صدایی آروم و مهربون زمزمه میکنه ای‌کا ای‌کا، این لالایی معروف، با وزن نرم و موزون و تکرار جمله های کوتاه، بچه رو آروم و یه خواب شیرین مهمونش میکنه. یه مطالعه ای‌ نشون داده که لالایی ای‌کا هم برای خواب بچه بوده

  5. Jan 4

    اپیزود چهل و یکم چکاوا،صدای آژیر

    مقدمه سلام به همه‌ چکاوایی های خوش‌ذوق و دوست داشتنی، آقا ما امروز قرارِ بزنیم تو دلِ هیاهو و التهاب و بریم سراغِ یکی از صداهای آشنا و در عین حال هیجان‌انگیز زندگیمون که چه آدم بیرون باشیم و چه تو خونه، کمِ کمش هفته ای دو سه بار به گوشمون میخوره. صدای آژیر! همون صدای زنگی که هر وقت میشنویم، اخمامون تو هم میره و ناخودآگاه قلبمون تندتر میزنه و گوشامون تیز میشه. این ناخودآگاهی که ازش حرف میزنیم جدی و ثابت شدس و روانشناسا تاییدش کردند. از آمبولانس و ماشینای آتش‌نشانی بگیرید تا آژیرهای مدرسه و سیستم های اعلام حریق، این صداها تقریبا یکی دو قرنی میشه که به گوش آدما میخوره و بر خلافِ نظر بعضیا، تو زندگیمون نقش و پیام ِمهمی داره. حالا ما تو این اپیزود، تاریخچه آژیرا رو زیرِ ذره‌بین میذاریم تا ببینیم چه جوری از یه وسیله هشداردهنده به یه نمادِ فرهنگی و اجتماعی تبدیل شدن و کل دنیا رو تغییر دادن؟ اصلا آژیر رو که میشنویم چی به ذهنمون میرسه؟  من که میگم یه صدای تیز و وحشیِ که بعضی اوقات آدما رو تا مرزِ سکته میبره و برمیگردونه. البته نظر من از بُعدِ شنوایی بود و اگه واردِ فازِ منطق و اینجور داستانا بشیم، باید بگم که آژیرها نه فقط وسیله‌ِ هشدار به بقیه، که سنبل و نمادِ امید و نجات هستند. پس بریم سراغِ این ناجی های پر سر و صدا و ببینیم که اینا دیگه کی وارد زندگی ما شدن؟ تاریخچه آژیر اگه بخوایم اثراتِ و ردِ پای اولین آژیرها رو که تاریخِ دقیقیم ازشون نیست پیدا کنیم، اول باید برگردیم به دوره‌ای که انسان‌های اولیه تو قبیله‌ هاشون زندگی میکردن و از اونجایم که زبون هنوز اختراع نشده بود، صداشون همون صدای آژیر محسوب میشد و خدا منو ببخشه ولی احتمالا با همون صداهای وحشتناکی که از خودشون در میوردن به بقیه خبر میدادن که خطر داره نزدیک میشه، یه چند صد سالی که گذشت و هنوز خبری از این دستگاه های جیغ‌جیغو نشد، اولین مدلِ آژیرها از وسایلِ ساده‌ای مثل شیپور و زنگوله و ناقوس تشکیل میشدن. یعنی اینجوری بود که آدما از هر وسیله‌ای که میتونست یه صدای بلند از خودش دربیاره استفاده میکردن تا خبرِ خطر و بده، مثلِ حمله‌ دشمن یا حوادث طبیعی. اما ایده آژیر به معنی مدرنش، اولین بار سالِ 1799 تو فرانسه سر و کلش پیدا شد. داستان از اینجا شروع شد که یه دانشمند اسکاتلندی به اسم جان رابینسون این ایده رو مطرح کرد که اگه بشه یه وسیله‌ داشته باشیم که بتونه یه صدای بلند و گوش‌خراش تولید کنه، خیلی از خطرات رو میشه از راه دور به آدما خبر داد. میگن استاد رابینسون که خودش عاشقِ صداهای عجیب و غریب بود، رفت و یه دستگاه ساخت که صداش همه‌ی خیابون‌های پاریس و پر میکرد و بله، این شد اولین قدم در راه ساخت آژیر. اما این تازه استارات اول بود و دیدید هر اختراعی تا بخواد به اون نتیجه درست حسابی برسه زمان میبره، واسه همین یه بیست سالی طول کشید تا این اختراع بالقوه بالفعل بشه و ایده مرحوم رابیسون به ثمر بشینه. واسه همین یه فیزیکدان معروف فرانسوی به اسم شارل کانیار دِ لا تور آرزوی رابینسونِ فقید و براورده کرد و سال 1819 یه ابزار صوتی از همین نوع رو طراحی کرد. به نظرم یه پرانتز باز کنیم و حالا که داریم در مورد این پدیده جیغ جیغو حرف میزنیم، خالی از لطف نباشه و یکم فاز علمی بگیرم و خلاصه بگیم که این آژیر چه جوری اصلا صداش در میاد؟ آقا کلِ داستان اینه که یه روزی روزگاری تو دنیای تکنولوژی، یک آژیری به دنیا اومد که قبلِ به دنیا اومدنش بهش گفتن حواست باشه وظیفه‌ تو هشدار دادن و جلب توجه مردمه این آژیر، یه قلبِ الکتریکی داشت که از یه باتری تغذیه میکرد. وقتی کسی میخواست صدای آژیر و در بیاره ، فقط کافی بود یه دکمه‌ رو فشار بده، با این کار، جریان الکتریکی به داخل آژیر سرازیر میشد و بهش زندگی میداد. حالا درون آژیر، یک کوئل بود، یعنی همون سیم پیچِ القاییِ که جریان ضعیف باتری رو به جریانی با ولتاژ بالا تبدیل میکنه و یه مغناطیس به هم پیوسته بود که وقتی جریان به کوئل میرسید، میدونِ مغناطیسی قوی‌ای تولید میکرد و مغناطیس و به حرکت درمیورد‌. این حرکت به یه صفحه نازکی به اسم صفحه صدا منتقل میشد که درون آژیر قرار داشت، با حرکت مغناطیس، صفحه صدا شروع به لرزیدن میکرد و این لرزش باعث ایجاد فشار و خلاء تو هوا میشد و به همین سادگی، اینجوری شد که این صدای بلندِ رو اعصاب اما حیاتی به گوشمون میرسه. اما دیگه تا زمانِ جنگ جهانی دوم، آژیرا پیشرفته و پیشرفته تر شدند، آژیرها تو این دوران نقش بزرگی تو زندگی مردم پیدا کردن. هر بار که این صدا بلند میشد، انگار یه لحظه‌ نفس همه تو سینه حبس میشد. آژیری که شاید اولش فقط یه اختراع ساده و فنی بود، حالا به یه حسِ عمیق و انسانی تبدیل شده بود، به یه تلنگر که به همه میگفت مراقب هم باشن. مردم به این صدا کم کم عادت کردن و هر بار که میشنیدنش، یه واکنش مشابه نشون میدادن. مثلا توی اروپای قرون وسطی، که یکی دو قرن قبلش، وقتی جنگی پیش میومد یا دشمنی به شهر نزدیک میشد، مردم از ناقوسِ کلیساها استفاده میکردن، دیگه با وجودِ آِژیرا یه صدای بلند و محکم تو دل شب و سکوت کوچه‌ها میپیچید و به همه میگفت که باید آماده باشند. انگار این صدای زنگ، نشونه‌ِ یه همبستگی و اتحاد بود و به همه میگفت که تو لحظات خطر باید دست همو بگیرن و حواسشون به هم باشه،  نقل قول شده که تو بریتانیا دهه‌ی ۱۹۰۰ از آژیر در زمانِ حملاتِ هوایی استفاده میشد و یه مدت کوتاهی هم که گذشت، تو ایالات‌ متحده آژیر‌ها برای اعلام خطرِ حمله‌ی اتمی در جریان جنگ سرد و بعد از اون برای اعلام خطر در زمانِ طوفان‌های خانمان‌برانداز کاربرد خیلی جدی داشتند. وقتی جنگا به شکل خیلی خیلی جدی تری شروع شدن، پای آژیرهای هواپیما و حمله‌های هوایی اومد وسط. از  اون صداهای بلند و خوفناک که فقط یه معنی داشت، اینکه خطر نزدیکه و بپرید توی پناهگاهاتون. با این حساب، آژیر شد یه بخشِ اساسی از زندگی روزمره مردمِ اون زمان، یه دوست قدیمی و ترسناک که اگه گوشِشون به صداش بدهکار نبود، دفتر زندگیشون همونجا بسته میشد. پیشرفت آژیرها دیگه با گذشت زمان، آژیرها هم مثل هر اختراعِ دیگه ای پیشرفت کردن، تکنولوژی هر روز جدیدتر و صداها هر روز بلندتر و عجیب‌تر میشد، دیگه فقط واسه خطرِ جنگ صداشونو بالا نمیبردن، مثلا توی ماشین‌های آتش‌نشانی، آمبولانس‌ها و حتی بعضی ماشین‌های پلیس هم آژیرها صداشون در میومد و همشونم یه پیغام داشتن، چی بود اون پیغام؟ اینکه راه بدید که ما داریم میایم. دیگه حالا آژیر به یه جور قهرمان تبدیل شده بود که هر وقت صدای جیغش بلند میشد، می‌دونستیم که یه نیروی کمکی تو راهه. انواع آژیر آژیرها به لحاظ فنی انواعِ مخت

  6. 12/25/2025

    اپیزود چهلم چکاوا،اولین صدایی که میشنویم

    مقدمه سلام به رفقای باحال چکاوایی خودمونو و سلام به گوشایی که دنبال چیزای معمولی نمیگردن. ما تو این قسمت از چکاوا قراره بریم سراغ یه سفری که هیچکس نمیتونه ادعا کنه نرفته و نبوده، چون هممون یه روزی توش بودیم، فقط قسمت بد ماجرا اینجاست. که هیچ‌کدوممون یادمون نمیاد. ما قراره بریم توی دنیای قبل از به دنیا اومدنمون، همون دنیایی که قبل اینکه اصلا بدونیم صدا یعنی چیه و چشممون به این دنیای عجیب و غریب باز بشه، فقط گوش میکردیم و میشنیدیم. منظورم شکم مادرامونه. حالا سوال اینه، اولین صداهایی که شنیدیم چی بودن؟ چه صداهایی بودن که باعث شدن مغز کوچولومون کم‌کم یاد بگیره گوش بده، بفهمه، و بعدا توی دنیا با صداها ارتباط بگیره؟ اصلا میدونید نوزاد قبل اینکه چیزی ببینه، اول میشنوه؟ یا اینکه میدونستید مغزش با صدا رشد میکنه؟ حاضرید با هم بریم توی تاریک‌ترین جای دنیا؟ یعنی رحم مادر. جایی که تاریکه ولی ساکت نیستا. شاید فکر کنید که توی شکم مادرامون همه چی آرومه. یه سکوت سنگین و مطلقه. ولی حقیقت اینه که اونجا پره از صداس، صداهایی که از بدن مامانا میان. از قلبشون، از جریان خونشون، از نفس کشیدنشون و حتی از صدای حرف زدن و خندیدناشون. جنین از حدود هفته ۱۸ بارداری شروع میکنه به شنیدن. ولی هنوز خیلی کوچولوئه. اون گوشای کوچیکش تازه داره شکل میگیره. تا اینکه تو هفته ۲۵ صداها رو کم‌کم و واضح‌تر میشنوه. یعنی حالا دیگه وقتشه که دنیا براش آهنگ پخش کنه. فکر کنم با این جای داستان خیلی کیف کنید و حتی چشماتون یه نمه خیس بشه که بدونید اولین موسیقی زندگی یه آدم، صدای قلب مادرشه. اون ضرب‌آهنگ منظم، اون تاپ‌ تاپ آشنا، میشه تِم اصلی زندگی. یه جورایی انگار قلب مامانامون، لالاییِ قبل از لالاییه. صداهایی که مغز رو میسازن تا حالا فکر کردی مغز یه نوزاد چطوری رشد میکنه؟ جوابش شاید براتون عجیب باشه، ولی یه بخش مهمش با همین صداهاست. مغز جنین تو رحم، فقط دنبال رشد فیزیکی نیست، دنبال یادگیری هم هست و نکته جذاب اینجاست که این یادگیری با صدا شروع میشه. وقتی بچه صداهای تکرارشونده میشنوه، مثل ضربان قلب یا صدای نفس کشیدن مادر، مغزش کم‌کم الگوها رو میفهمه. این الگوها همینطوری الکی نیستنا، اینا پایه‌ی اون چیزیه که بعدا تبدیل میشه به توجه به یادگیری یا حتی به زبان. یعنی این صداها یه جور سیگنال‌ آموزشی هستن برای مغز نوزاد. مخصوصا وقتی آهنگا یا لالایی‌ ها تکرار میشن، اونجاست که مغز یاد میگیره چیزای شبیه به هم رو تشخیص بده و همین، پایه‌ِ درک برایِ یادگیری زبان در سال‌ های بعدی میشه. در واقع مغز نوزاد از توی رحم با صدا تمرین میکنه، با وجودِ اینکه حافظه‌ِ بلند مدتش هنوز فعاله نیست، ولی مغز با الگوهای صوتی داره بازی میکنه و در نهایت قوی تر و آماده‌تر میشه. پس اگه فکر می‌کنید حرف زدن با شکم مادر یا پخش کردن موسیقی و اینجور چیزا الکی و از خودشون ساختن، دوباره فکر کن، شاید همون صداهای ساده، دارن پایه‌ی یه ذهن قوی رو میسازن. مادرِ با صدای استریو، صدای بیرون و صدای درون. جنین فقط صدای توی بدن مادر رو نمیشنوه، صدای بیرون رو هم میشنوه، اما خب با یه فیلتر. مثل وقتی که سرتو بکنی زیر آب و یکی بیرون حرف بزنه، یه جور صداهای مبهم به لحاظ تشخیص صدا نه کلام، کِدر مشخص که بفهمی چی میگه، اونجوری. حالا جالبه بدونید که جنین صدای مادرشو از بین همه‌ صداها بهتر تشخیص میده. چون صدای مامان از تا دو مسیر بهش میرسه، یکی از راه هوا و یکی هم از طریق استخونا و مایعات بدن مادر، به زبون ساده تر بخوام بگم یعنی صدا، دوبله شده دست جنین فسقلی میرسه. یادتونه بالاتر گفتیم لالاییِ قبل از لالایی، حالا منظورمون چی بود؟ اینکه صداهایی که مادر در طول روز میشنوه و تولید میکنه، کم‌کم تبدیل میشن به نُتای یه سمفونی عجیب واسه جنین. وقتی مامان میخنده، وقتی آواز میخونه یا وقتی با کسی حرف میزنه یا گریه میکنه، همه این صداها تبدیل میشن به تجربه ها‌ی شنیداریِ اولیه برا بچه. یه تحقیقی نشون داده که بچه‌هایی که مادرشون توی بارداری زیاد موسیقی گوش میدن یا آواز میخونند، بعد از تولد با همون آهنگا آروم‌تر میشن. یعنی یه جوری براشون آشناست. اونم تو قسمت ناخودآگاه ذهن، چون خودآگاه که تو مرحله هنوز آکبندِ آکبنده. انگار یه خاطره‌ِ مبهم از دوران قبل از تولد دارند. حالا یه سوال عجیب؟ به نظرتون اون صداهایی که توی رحم مادر میشنویم، روی شخصیت و احساسی امنیت ما تاثیر داره؟ بعضی روانشناسا میگن آره. اونایی که تو دوران جنینی بیشتر صدای آروم، موسیقی ملایم، صدای خنده و حرفای مهربون شنیدن، بعدا توی زندگی آروم ‌تر و اجتماعی‌تر شدن. یعنی واقعا صداهایی که ما اصلا یادمون نمیاد، میتونن آیندمون رو شکل بدن؟ شاید آره. شایدم نه. ولی یه چیزی قطعیه، این که اون صداها بی‌اثر نبودن. پس یادتون باشه اگه مامان شدید یا مامانای باردار و از روزای اول حاملگیشون دور و برتون دیدید. بگید اوکی، ژنتیک و دی اِن اِی سر جای خودش. ولی خداوکیلی این نُه ماه و دندون رو جیگر بذارید و حتی اگه شده با صداتون اَدای آدمای شاد و آروم و در بیارید شاید فرجی شد. یه بی اعصاب و بد اخلاقم تو دنیا کمتر باشه، بازم یه دونست. دکتر نغمه کاظمی، متخصص نوروساینس میگن که وقتی جنین توی رحم مادره، مغزش به شکلِ شگفت ‌انگیزی در حال یادگیری و شکل‌گیریه، صداهایی که جنین میشنوه، تأثیر عمیقی روی ساختارهای احساسی مغزش میذاره، مثلا ممکنه یه نوزاد بعد از تولد، وقتی یه لحن خاص یا صدای آشنا رو میشنوه، واکنش‌های احساسی نشون بده، ولی حتی خودش ندونه چرا این حس بهش دست میده، یعنی انگار اون صداها توی مغز جنین حک میشن و بعدن وقتی بزرگ شد ازشون خاطره یا احساس میسازن. حالا یه مورد از همه مهم تر و جذاب تره اینه که حواس جنین وقتی تو دلِ مامانشه، فقط به شنیدن صدا محدود نمیمونه ها، وقتی مامانش یه آهنگ شاد گوش میده، فقط گوش جنین نیست که فعال میشه، بلکه کل بدنش هم با حرکت‌های مادرش هماهنگ میشه. مثل وقتی که دمای بدن مادرش تغییر میکنه، این فسقلی از این ور ضربان قلبش تندتر یا آروم‌تر میشه و حتی حرکات ریزِ مادر، مثل تکون خوردن یا آرامش، همه به شکل یه حس کامل و هماهنگ به جنین منتقل میشن. اینجوریه که جنین هم ‌زمان با شنیدن صدا، یه تجربه‌ی چندحسی داره، یعنی صدا رو که میشنوه و گرما و تکون ‌ها رو حس میکنه، این هم‌ آواییه باعث میشه اون صداها تبدیل به یه خاطره‌ عمیق‌تر و پیچیده‌تر بشن. انگار صدای شادی مامانی، با هر ضربه‌ِ قلب و هر تکونِ بدنش، یه لالایی چند بعدی میسازه که توی ذهن کوچولوش، رُشد میکنه و حک میشه. صدای پدر هم مهمه درسته که گفتیم صدای مادر از دو طرف به جنین میر

  7. 12/06/2025

    اپیزود سی و نهم چکاوا،صدای بوق

    مقدمه سلام به رفقای عزیزای دل چکاوا، خوش اومدین به یه اپیزود شلوغ پلوغ و البته  شنیدنی ما. من اینجام، شما هم که خب اینجایین، ولی این صدای بوق معمولا همه‌ جا تقریبا شنیده میشه، حتی اگه نزدیکش نباشی، یعنی از اون لحظه‌ای که از خونه میزنی بیرون تا همون لحظه‌ای که با چند تا بوق خسته‌ از ترافیک، میرسی پارکینگ خونتون. تا حالا شده فکر کنید چرا انقدر تو خیابون‌های ایران صدای بوق همه جا شنیده میشه؟ اصلا چرا انقدر بوق زدن تو فرهنگ ما جا افتاده؟ این بوق بی‌ زبون چی میخواد بگه؟ هشدار میده؟ دعوا داره؟ کمک میخواد؟ یا اصلا حوصله‌اش سر رفته همینجوری میخواد صدا بده؟ بخوام راحت باب حرف و باز کنم، باید بگم ما تو کشوری زندگی میکنیم که هر تقاطعش مثل یه سن تئاتر میمونه و بوق‌ها بازیگرای اصلیشن. یکی بوق میزنه بگه راه بده، داره دیر میشه، اون یکی بوق میزنه بگه حواست کجاست داداش؟ یکی دیگه فقط بوق میزنه چون اصلا عادت کرده، همیشه همینجوری بوق میزنه. ترافیک هم که قربونش برم تو شهرهای بزرگمون مثل یه داستان تموم نشدنیه. تهران، مشهد، اصفهان، شیراز، خلاصه هرکجا بری، یه ارکستر از صداها داره نواخته میشه، و وسط این ارکستر، یه ساز هست که همیشه کوک و آماده‌ست، اونم صدای بوقه. توی این پادکست، قراره با هم بریم سراغ ریشه‌ها، صداها، قانونا و حتی خنده‌ها و عصبانیت‌هایی که پشت بوقا پنهونه. قراره بدونیم بوق چجوری از یه ابزار ساده‌ِ هشدار تبدیل شده به یه جور زبون خیابونی. قراره بفهمیم چرا تو هند بوق تا این اندازه تبدیل شده به شخصیت اصلی این سرزمین، چرا تو نروژ بوق زدن بی‌ادبیه و باعث میشه راننده ها وحشت کنند مگه این که شرایط اضطراری باشه و در نهایت چرا تو چرا تو ایران….مممممممم…..خب بالاخره تو ایران همه ‌چی ممکنه. اگه با صدای بوق بزرگ شدی، اگه تو صف تاکسی یا پشت چراغ قرمز یه بار از شدت بوق زیاد نزدیک بود روانی بشی، یا حتی اگه ماشینتو تازه گرفتی و هنوز نمیدونی بوقش کجاست؟ این پادکست واسه شماهاست. پس کمربنداتونو ببند، آیینه‌هاتو تنظیم کنید، یه بوق کوچولو بزنید واسه شروع، شوخی کردم نزنیدا، ملت عصاب ندارن. چون قراره بریم تو دل یه داستان پرصدا. بوق، همین یه کلمه، همین یه صدا، پر از خاطرست، پر از هشدار و پر از زندگیه.  تاریخچه  تا حالا به این فکر کردید که این بوقی که صداش امروز با یه اشاره‌ کوچیک از پشت فرمون درمیاد، از کجا اومده؟ اصلا کی اولین بار گفت ماشین باید صدا بده تا بقیه بفهمن داره میاد؟  پس بیاید برگردیم به عقب، خیلی عقب، به روزای اول به دنیا اومدنِ وسیله‌های نقلیه، یعنی وقتی ماشین‌ها بی‌صدا بودن ولی خیابون‌ها شلوغ نبود. اون آخرای قرن نوزده، وقتی اولین ماشینا ساخته شدن، اصلا کسی به بوق فکر نکرده بود. چون ماشین‌ها کُند و آروم بودن و اصلا نمیشد سرعت رفت باهاشون، تعدادشون کم بود، خیابونا هم بیشتر مال اسب و گاری بودن. اما کم‌کم با بیشتر شدن تعداد ماشینا، نیاز به یه سیستم هشداردهنده حس شد. چون وقتی ماشینی میخواست از پشت سر رد بشه یا کسی توی خیابون حواسش نبود، خیلی راحت تصادف اتفاق میفتاد.   اولین بوق دنیا، یه سازدهنی دستی بود قبل اینکه برسیم به این که این صدای رو اعصاب به شکل الان و گسترده ای که وجود داره زیر سر کشور آلمان بود و چی شد به اینجا رسید بریم ببینیم قبل اینکه تو ماشینا جاساز بشه چه جوری شد که این جوری شد؟ تو سال ۱۸88، اولین مدل‌های بوق، بیشترشون شبیه بوق دوچرخه بودن، از اون پلاستیکیا، یه توپ پلاستیکی یا چرمی بود که راننده با دست فشارش میداد و از توش یه صدای آرررر درمیومد. بهش میگفتندbulb horn  یا همون بوق تُپی، حالا سرچ کنید ببینید خیلی بانمکه قیافش، دقیقا همونی که رو دوچرخه‌های قدیمی میدیدیم. سال ۱۹۰۸، انقلاب در بوق‌سازی همینطوری چند سالی که گذشت، یه مهندس آمریکایی به اسم مک‌کان یه نوع بوق مکانیکی اختراع کرد که صدای خاصی میداد. اون صدای معروف آهووگااا بود که تو فیلم‌های سیاه‌وسفید قدیمی شنیدیم. این بوق‌ها خیلی زود محبوب شدن و تقریبا روی هر ماشینی نصب شدن. حتی هنری فورد، وقتی مدل T معروف رو ساخت، این بوق رو روش گذاشت. اما بریم سراغ بوق برقی یا الکترونیکی خودمون یه کمپانی خفن، با اصالت آلمانی و مهندسی درجه‌یک که اسمش بوشه، سال ۱۸۸۹ میلادی توسط یه آقای زرنگ و آینده نگری به اسم رابرت بوش تو شهر اشتوتگارت آلمان تاسیس شد. این شرکت الانم زیر نظر بنیاد رابرت بوش میچرخه ها. یعنی همه‌چی هم علمی، هم اصولی، از این درست حسابیا. اوایل قرن بیستم بود که جناب بوش تصمیم میگره یه نابغه‌ جوون به اسم گاتلاب هانولد رو بیاره توی تیمش. هانولد اولش شاگرد کارگاهِ بوش بود، ولی خیلی زود نشون داد که فقط شاگرد نیست و یه مغزِ واقعیه. گذشت و گذشت تا اینکه این رفیق نابغه ما، تونست علاوه‌ بر کار روی شمع خودرو، تو زمینه‌های سیم‌کشی روشنایی، استارت، و مهم‌تر از همه، بوق ماشین هم یه تحول حسابی راه بندازه. زمان مشخصش که سخت میشه و اینجور داستانا یکم تاریخش اینور اونوره، ولی بر اساس مقاله های موثق، تو تاریخ ۱۲ آوریل ۱۹۱۴، آقای بوش درخواست ثبت اختراع بوق برقی رو تو آلمان داد. ولی خب فقط ثبت اختراع نبود، بوش دنبال یه بوق خاص بود، بوقی که هم صداش تا فاصله‌ِ زیادی بره، هم دلنشین باشه، هم مصرف برقش کم باشه و قیافش هم قشنگ و هم جمع ‌و‌جور باشه. یعنی میخواست یه بوق شیک و باکلاس درست کنه. تا اینکه بالاخره سال ۱۹۲۱، بوق ماشین بوش اومد بیرون و ترکوند. همون بوقی که همه اون ویژگی‌هایی که بوش دنبالش بود و داشت. جالب اینجاست که این بوق، با یه تکنیکی ساخته شده بود به اسم لوله‌های بسته‌شده که الهام‌گرفته از لوله‌های ارگ کلیسا بود. این لوله‌ها بالاشون بسته بود، واسه همین صداشون ملایم‌تر و کنترل‌شده‌تر از لوله‌های باز درمیومد. نتیجه چی شد؟ یه بوق خوش‌صدای خاص که نه فقط تو بازار جا افتاد، بلکه یه جورایی شد امضای کار شرکت بوش. همه گیری بوق برقی با پیشرفت صنعت خودرو، دهه ۳۰ میلادی، بوق‌های میکانیکی تو دنیا کم‌کم جای خودشونو دادن به بوق‌های الکترونیکی، همه این بوق‌ها با برق کار میکردن، صدای دقیق‌تر، قوی‌تر و پایدارتر داشتن. تازه، شرکت‌ها شروع کردن به طراحی صداهای مختلف برای بوق‌ها، از بوق بلند و خشن کامیون‌ها گرفته تا بوق نرم و مودبانه‌ی ماشین‌های سواری کوچیک. الان که خیلی از تاریه اختراع این وسیله عموما رو اعصاب ولی ناجی گذشته، بعضی ماشین‌های لاکچری، بوق مخصوص خودشونو دارن. بعضی‌ها بوق‌های فانتزی میذارن که آهنگ میزنه یا صداهای خنده‌دار درمیاره. تو آمریکا یه دوره مد شده بود ماشینا بوقشون آهنگ کارتون‌ها یا فیلم

Ratings & Reviews

4.4
out of 5
9 Ratings

About

چکاوا پادکستی درباره گویندگی و دوبله می باشد. در این پادکست درباره دوبلورهای پیشکسوت و حرفه ای و گویندگان جوان صحبت می شود. از تاریخ دوبله و گویندگی سینما و تلویزیون و رادیو تا استودیوهای دوبله و نریشن و همچنین به معرفی کتاب و مقالات مختلف درباره دوبله پرداخته می شود.

You Might Also Like