نقاشی خیال با شعر

Gholamreza Aminian

دریچه‌ای گشودام تا ببینی جهان پر آشوب مرا، رقص حنجره‌ام با غبارهای ذهن مرا، ترک برداشتن بغض‌های مرا، ریختن اشکهای مرا، رویای مرا و مرا ©

  1. افسانه‌

    Jun 8

    افسانه‌

    بوم نقاشی‌ست این جهان در دست‌ هر کس قلمی‌‌‌ست تو بخوان جان هر کسی می‌کشد‌ آن روی پرده به شیوه‌ای من عاشق او که کشیده چیزی شبیه بیشه‌ای ‌آهوی گرفتار در چنگال شیر گرسنه‌ای آهوی اما صاحبِ‌ بچه‌ای بچه ترسان و لرزان پنهان شده پشت بوته‌ای نگران از اینکه فردا چه خواهد شد شیر من‌ از کجا فراهم خواهد شد بسیار درد است در این داستان زندگی زندگی چون آینه‌‌ایست از این دست برهنگی‌ اما مگر چاره‌ای‌‌‌ هم هست جز صبر کردن عشق بر او که مشهور گشت به رحم کردن که روزهای وصل حتما خواهد رسید چه او بهتر از ما میداند چه بر ما رسید او و این لحظه‌‌ها از هم جدا نیستند لحظه‌ها چون عدم فکر کن که نیستند بود و نبود لحظه‌ها خود اصلا مهم نیستند چرا که سرنوشت‌‌‌ ما از خود ما جدا نیستند ما و او هر دو ز یک نقطه ریشه داریم ‌ ما خود دستی بر سرنوشت‌‌ خود داریم او ناخدای‌ کشتی و ما سایه‌بانیم در این دریای ازل ما غزل سراییم‌ تا وقتی که کشتی به گل نشیند که آن روز ما چه غریبانیم ‌ پس چه بهتر که تا توانیم کوشیم کز رنج‌هایمان قصه و‌ افسانه سازیم

    3 min
  2. سکوت

    11/23/2025

    سکوت

    هر روز شب‌ از راه می‌رسد هر بار دوباره خاک سرد می‌شود هر شب این دل برایت تنگ می‌شود صورتت را به زمین بچسبان ببین آرام‌ می‌شود؟ آری چنین می‌شود جان که لبریز می‌شود چشم پر از اشک می‌شود خورشید که ناپدید می‌شود زمین با تاریکی هم‌نوا می‌شود ... لابد دلسرد می‌شود حتما سرد می‌شود چرا نشود؟ مگر با نبود سایه مشکلی حل می‌شود؟ تازه دلگیرتر هم می‌شود با خود خلوتی کن ببین نتیجه سکوت چه می‌شود یواشکی در گوشم نتیجه فردا چه می‌شود صبح قسمت که می‌شود؟ جای خالی‌ با چه پر می‌شود ... وقتی زمین به خورشید پشت می‌کند خورشید تازه ماه را می‌فرستد که پادرمیانی کند‌ عاشق راستین راستی چنین می‌کند جز یاد معشوق نمی‌کند جز در باغ معشوق خنده‌ نمی‌کند جز برای معشوق موهایش را رنگ نمی‌کند خود را باد نمی‌کند بی‌هوا خود را رها نمی‌کند خواهش نمی‌کند تمنا نمی‌کند حتی شکوه هم نمی‌کند تنها سکوت می‌کند تنها سکوت چون نیاز نمی‌کند ... حال تو به من بگو تو خورشیدی یا زمین!؟ و سکوت با تو چه می‌کند؟

    3 min
  3. چشم انتظار

    10/12/2025

    چشم انتظار

    کوچ میکنم می‌روم از اینجا خانه‌ام هرجا من یک دوره‌ گردم دورت بگردم! من به دوردست‌ها می‌اندیشم من خود یک اندیشه‌‌ام حبس‌شده در یک شیشه‌‌ام با دیوار‌هایی نازک با من به آرامی حرف بزن کنارم کمی بنشین با من حرف بزن بپرس روزت چطور بود؟ شهر با تو‌ مهربان بود؟ چقدر پیر شده‌ام با اینکه هنوز از دروازه‌ شهر هم خارج نشده‌ام می‌بینی؟ ساعت‌ها با ما سر صلح ندارند همین کافیست که اینجا جای ما نیست فکر کنی چگونه می‌خواهم کوچ کنم؟ پیاده یا سواره؟ سوار برعرشه کشتی یا بالهای‌ یک قرتی؟ طیاره را می‌گویم! تو چه میگویی؟ شاید با چشمان بسته بهتر ببینم آب می‌بینم خود را در میان موج‌ اما در جمع می‌بینم پس باید همراهانی با خود ببرم خاطرات کودکی؟ شاید اشعار رودکی؟ حتما آرزوهای آبی؟ هرگز اینبار سبک می‌خواهم بروم شاید تو را هم با خود نبرم! با که میخواهم در راه صحبت کنم؟! به این می‌اندیشم اصلا برای حل همین سفر می‌روم تو اما بمان باشد؟ می‌مانی؟ منظورم، منتظرم می‌مانی؟

    4 min

About

دریچه‌ای گشودام تا ببینی جهان پر آشوب مرا، رقص حنجره‌ام با غبارهای ذهن مرا، ترک برداشتن بغض‌های مرا، ریختن اشکهای مرا، رویای مرا و مرا ©

You Might Also Like