فرهنگ اصیل ایران / The original culture of Iran

DADAR

بنیاد فلسفه‌ی نوین ایران، بر پایه‌ی جهان بینی گوهری و جهان آرایی نخستین ایران، به زبان یابنده‌ی فرهنگ سیمرغی/زنخدایی ایران، فیلسوف منوچهر جمالی

  1. 5d ago

    هفت‌خان رستم ۱

    دوستان . . . در گردشیم ما به سر خود چو آفتاب / مانند سایه پیروی کس نمی‌کنیم (صائب تبریزی)، ما شاه‌نامه را درست نمی‌فهمیم و درک نمی‌کنیم! چون تصویری که از پهلوان و پهلوانی، که از دوره‌ی ساسانیان و چیرگی موبدان زرتشتی پدید آمده و در شاه‌نامه نیز تا اندازه‌ی زیادی بازتابیده شده است، به اشتباه در ذهن ما جا انداخته‌اند. ولی در همان شاه‌نامه، می‌توان رد پای آرمان درست یا تصویر پهلوان که نقطه‌ی مقابل موبد و پیغمبر یا تنها تنومندی زورخانه‌ای را داشته است یافت. پهلوان، هنر راه رفتن با دیده‌ی خود است. زال زر که دارنده‌ی پر سیمرغ و به سخن دیگر پیکریابی سیمرغ است، هنگامی که از اسیر و نابینا شدن سپاه ایران و کی‌کاووس با خبر می‌شود، به فرزندش رستم چنین می‌گوید همانا که از بهر این روزگار / همی پرورانیدمت برکنار، شاه و سپاه که نگهبان و چشم ایران هستند و با دیده‌شان، خطر و زندگی آزاری را از ایران باز می‌دارند، با آنکه چشم دارند، ولی به دلیل بی‌اندازه شدن، دیگر بینش ندارند و خردشان به دلیل فزون خواهی تبدیل به ضد خرد و زندگی شده است. بدینسان نه تنها از ناجوانمردی و بی‌مهری خود آگاه نیستند، بلکه آن را اوج خردگرایی هم می‌دانند. ای رستم، تو نمی‌روی که رهبری کنی و پیشوا شوی! تو می‌روی تا چشمان نگهبانان ایران را اندازه بین کنی تا شیوه اندازه زیستن را ببینند و بیابند. تو می‌روی تا چشم هر کسی را گوهر شب چراغ سازی، تا خودش بتواند ژی را از اژی در هر هنگامی بازشناسد. تو می‌روی که به هر کسی جام جم هدیه بدهی و خردی که زندگی‌زدار شده است، از سر اندیشنده برای زندگی افزایی سازی. ببین رستم، خویش‌کاری تو، خورشید گونه کردن چشم همه‌ی آنهاست. زال به رستم، آموزه‌ای و شریعتی و امری و کتابی نمی‌دهد، بلکه نخست از او می‌خواهد که یاد بگیرد تا با چشمان خود در تاریکی‌ها و شگفتی‌ها ببیند و خیره فروماند، تا آنکه چشمانش از خودش روشن و بینا شوند. به همین دلیل راهی برگزین که پر از شیر و دیو و تیرگی است. به جستجوی نیکی و بدی برو که هفت خان تو، هفت خان خیره شدن از شگفتی‌هاست. هفت‌خان همان اخوان است، که با فلسفه‌ی سیمرغی کار دارد. تخم دنیا یا بن تاریک جهان هستی، اخو است که سپس اهو و اک و ارکه... شده است. تخم در فرهنگ ایران، هم به مانای دانه و هم تاریک است. واژه‌ی تخم پیش از زرتشت، به مانای از خود زادن و از خود بودن بوده است. کسی آن را نیافریده بوده است (اصالت). خدا در فرهنگ زال زری، تخمی تاریک، مینو است. برای ایرانی، تا تخم دگرگون به جهان و همه‌ی جان‌ها نمی‌شد، تا از ناچیز تاریک به همه‌چیز روشن نمی‌شد، خدا نبود! پیدایش هستی اینهمانی با پیدایش بینش و اندیشیدن داشته است. آنکه نو می‌اندیشد، هستی‌اش همزمان با آن نو می‌شود. واژگان اکو و هکو، هم به مانای شگفتی و هم دایه است. هاکو در کردی، ندید خرید یا کار کردن یا کجاست. متون زرتشتی بر ضد این اندیشه بوده‌اند و همین اکوان را تبدیل به دیو و زشت ساخته‌اند. کوکو، که ما به جغد می‌گفتیم و مرغ پرسش و نشان فرزانگی بود، با لی لی کردن در تاریکی به اندیشیدن می‌پردازد. مسئله‌ی هفت‌خان رستم، مسئله گلاویز شدن با هفت اکو، هفت پرسش، هفت خم و پیچ، هفت سردرگمی و گیجی و شگفتی، هفت بن بست، هفت پارادوکس است

    هفت‌خان رستم ۱
  2. Mar 20

    مردم‌شاهی ۴۱ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . چه چیزی گوهر اندازه و فطرت قدرت را مشخص می‌کند؟ قدرت در همه‌ی گستره‌ها، «قصاصی» فکر می‌کند! قادر، مقتدر، قدرت چیست؟ قدرت، دیگری و دیگران را به انبازی و همآفرینی نمی‌پذیرد، بلکه در همه، خامی، مومی، گلی می‌بیند که می‌تواند با آنها صورتی را که می‌خواهد بدهد. به سخن دیگر، به اندازه‌ای درآورد که می‌خواهد. همان قدر و قدیر و مقدار که در قرآن آمده است. مقتدر خودش نمی‌خواهد که صورت (با اندازه) داشته باشد، یا تابع قانونی و اصلی و فرمانی باشد و بی‌اندازگی را کمال می‌داند. اینجا ناهمخوانی جهان بینی ادیان قدرتی با جهان بینی فرهنگ نخستین ایران که بر پایه‌ی هم تازندگی (با هم تاختن) باشد آشکار می‌شود. علم کردن شبه فلسفه‌ی خلقت جهان با امر و اراده و قدرت، در برابر فلسفه‌ی آفرینش جهان پیدایشی و رویشی و زایشی و زهشی، و سپس خلق انسان همیشه گناهکار با گرفتن حق صورت دهی به خود و کیفریابی همیشگی! در فرهنگ ایران، پیوند اصل (بن) آفرینندگی است و اصل به فرد صورت می‌دهد. ولی در ادیان نوری، همه چیز مجزا و جزء و جزئی می‌شوند و توان آفرینندگی در همجوشی از همه‌ی اجزا گرفته می‌شود. به دیگر سخن مجازات می‌شوند. در زرتشتی‌گری و همه‌ی ادیان پس از آن یک شیوه به کار رفته است، و آن مسخ سازی فرهنگ پیشین و ساختن دین و شریعت جدید با اجزای واژگونه شده‌ی آنست. برای نمونه واژه‌ی پاد که در پادشاه و پاداش و پادرم و پادوند... می‌آید، به پا می‌گفتیم، که به چمای همراه و جفت بود. در میترائیسم از آن پادزهر ساختند، که معنای ضد یا مقابل و مخالف را می‌دهد! یا کلمه‌ی قصاص در دوره‌ی پیش از اسلام مکه که فرهنگ زنخدایی (ارتایی) ایرانی (حوزه تمدنی ایران) رایج بوده است، به کل معنای دیگری از امروز آن داشته است! قصاص اصل جفتی بوده است که سرچشمه زندگیست. همان گونه که در قصاص ذهنیت قرآنی پس از آن بدون درک و فهم و در نظر گرفتن ریشه آن آمده است که: در قصاص برای شما زندگی هست! قصاصی که در اصل پیوندگاه بوده است، مسخ به قتل‌گاه و شکنجه‌گاه، زشت و پست می‌شود!؟ هر روزتان نوروز ... نوروزتان پیروز

    مردم‌شاهی ۴۱ (جمهوری ایرانی)
  3. Feb 28

    مردم‌شاهی ۴۰ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . جامعه و حکومت که در ایران به آن شهر (خشتره) می‌گفتیم، در فرهنگ ایران بر شالوده‌ی حقیقت واحد و ایمان به چنین آموزه‌ای و شریعتی و ایدئولوژی نهاده نمی‌شود! بلکه بر پایه‌ی خرد شاد و خودجوش مردمان که در جستن و آزمودن باهم، تازه به تازه به بینش نوین می‌رسند بنا می‌شود. تازه چیزی‌ است که می‌تازد. ثابت و ساکن نیست. آنچه در جنبش و دگرگونی است، همیشه سبز است، و این تجدد و مدرنیته است. در فرهنگ ایران چیزی خدایی است که همیشه تازه می‌شود. بدینسان سیمرغ و مردم اینهمانی با درخت سرو داشتند. این اصل همیشه از نو سبز شونده خرد بهمنی بود که روشنی نهفته در تخم هر انسانی، گوهر هر آدمی بود و در سروش سبز می‌شد و بینش را در هر هنگامی در پیش آگاهی مردم زمزمه می‌کرد. سروش سبزپوش اصل فردیت و خرد ویژه فردی بود. پس خدا پیش ما فرشگرد، به چمای دگرگونی همیشگی بهاری است. رام که در فرهنگ ایران خدای زمان و جشن و شادی بود، در کپی برداری شیعه تبدیل به امام زمان و زشت ساخته شد. به گونه‌ای که رام که دلیل انقلاب فرد در مستقل شدن خردهای مردمان بود، در شیعه‌گری وارونه به کشتار همه‌ی خردها برای نفی استقلال (آزادگی) هر آدمی شد! صائب تبریزی: چو تخم سوخته کز ابر تازه شد داغش / ز باده شد غم و اندوه بیشتر ما را / چو تخم سوخته خاکستر است حاصل من / امید تربیت از نوبهار نیست مرا / از دل برون نمی‌رود امید بخت سبز / هرچند تخم سوخته را نوبهار نیست... ولی این آرزو، این سروش سبزپوش می‌ماند. چراکه در فرهنگ ایران، خرد بهمنی که تخم درون تخم، مینوی درون مینو، ارک یا دژی در دژ است که در دسترس نیست. اینست که بیرون را می‌توان سوزاند، ولی درون را، این خرد و وجدان و بینش زایشی که سرچشمه‌ی آزادی آدمیست را نه. هنگامه=هنگ(هنجیدن)+آمه(آمدن) ، ای آنکه غمگنی و سزاواری / وندر نهان سرشک همی باری / اندر بلای سخت پدید آید / فضل و بزرگمردی و سالاری (رودکی) مراقب عقل عصایی، تئولوژی زده‌ها و ایدئولوژی زده‌ها (خودکشی خرد) باشیم. همان کوری عصاکش کوری دگر شدن! و با نوشیدن و نوشاندن باده‌ای از شهد زندگی فرهنگ گوهری ایران از آن پیشگیری کنیم. دانش فیزیک و شیمی و تکنولوژی که در همه‌ی دنیا یکسان است را می‌شود وارد کرد، ولی فرهنگ و فلسفه‌ی زنده که تراوش جان و خرد خود مردم است را نه! این ماییم که باید خود را از خود بزاییم و از نو بسازیم. مولوی: ما گوش شماییم شما تن زده تا کی / ما مست و خراباتی و بیخود شده تا کی / ما سوخته حالان و شما سیر و ملولان / آخر بنگویید که این قاعده تا کی / دل زیر و زبر گشت مها چند زنی طشت / مجلس همه شوریده بتا عربده تا کی / دی عقل درافتاد و به کف کرده عصایی / در حلقه رندان شده کاین مفسده تا کی / چون ساقی ما ریخت بر او جام شرابی / بشکست در صومعه کاین معبده تا کی / تسبیح بینداخت و ز سالوس بپرداخت / کاین نوبت شادی است غم بیهده تا کی / آن‌ها که خموشند به مستی مزه نوشند / ای در سخن بی‌مزه گرم آمده تا کی... *نهم اسپند امسال، روزی بیاد ماندنی، آغازی دیگر برای ایرانی تازه

    مردم‌شاهی ۴۰ (جمهوری ایرانی)
  4. Jan 31

    مردم‌شاهی ۳۹ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . فرهنگ ایران نخستین بنیادگذار اخلاق (شایستگی، بایستگی، پسندیدگی) است. اخلاق بر پایه‌ی تنها یک سنجه‌ی پنداری و گفتاری و کرداری با همه‌ی آدمیان پیدایش می‌یابد، بدون استثنا و تبعیض! واژه‌ی مردم، بیان خوشه‌ای است بنام ارتا، که تخم‌های آن در آتش جان آتشکده‌ی هر آدمی نهفته است، و از گوهر او می‌روید و می‌افزاید و می‌گسترد. به همین دلیل مرتخم با اخلاقی کار دارد که به همگوهری و همجانی (همالی) گره خورده است. بدینسان دین مردمی ایران، ناهمخوان با داشتن دو گونه معیار اخلاقی برای مردمان است. اینست که مومن و کافر، خودی و ناخودی، اهورا و اهریمن.. نمی‌شناسد. ما برای رسیدن به شایستگی و بایستگی و پسندیدگی (اخلاق) بایستی خودمان را از ادیان ابراهیمی و همچنین زرتشتی‌گری رها سازیم و نجات بدهیم! همه‌ی این‌ها با خلق دوگانگی از همان آغاز مانند زرتشت که با نفی و کنار گذاشتن مفهوم همزاد که آفرینش از پیوند در فرهنگ نخستین ایران باشد، آغازگر بن اندیشه‌ی دو اصل متضاد با هم می‌شود، که با انتخاب یکی بنام دوست، با دیگری که دشمن شده است بایستی جنگید، که پیایند آن جهاد اسلامی امروزی است و تصمیم کشتن یا نکشتن فقط به امر ایمان و رد قداست جان (گزندناپذیری جان و خرد)! بدانیم و آگاه باشیم که همه‌ی ادیان کذایی نوری، برغم ادعای اخلاقی بودن، اصل فساد و تباهی و نابودی اخلاق در دنیا هستند. ما بیش از هزار سال است که تلاش کرده‌ایم تا اسلام را نرم خو کنیم، ولی پاسخی نگرفته‌ایم جز شمشیر!؟ در فردای ایران آزاد بزودی، خویش‌کاری و برنامه‌ی ما با اسلام و هر آنچه بدان مربوط است، روشن‌تر از روز است دوستان. و با گاه‌شمار ایرانی که اگر نه بیش از هفت هزار سال، دست‌کم با دو هزار و پانصد و هشتاد و چهار بجای هزار و چهارصد و چهار! نوزایی ایران را جشن خواهیم گرفت و به آموزش و پرورش فرهنگ و فلسفه‌ی ایرانی، که براستی این آیین مهر گل سر سبد است خواهیم پرداخت و آن را در جهان خواهیم گسترد

    مردم‌شاهی ۳۹ (جمهوری ایرانی)
  5. Jan 11

    مردم‌شاهی ۳۸ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . می‌گویند که ما دیگر انقلاب نمی‌خواهیم! آیا ما این دگرگونی را که خرد کانون آن است و جایگزین عقل می‌شود، نمی‌خواهیم؟ مسئله‌ی اصلی ما، انتخاب میان شبه و اصل است. چرا در ایران همه‌ی آرمان‌ها مانند انقلاب، مشروطه، جمهوری، دموکراسی... تبدیل به شبه انقلاب، شبه مشروطه، شبه جمهوری، شبه دموکراسی می‌شوند؟! عقل یا خرد ناتوان و سست، اصل را از آنچه شبه آن است ولی ضد آن، نمی‌شناسد. با خرد توانا می‌شود گوهر هر شری که صورت خیر به خود گرفته تا به قدرت برسد را شناخت. فیلسوف کسی است که توانایی گسترش سراندیشه‌ها (ایده‌ها) را دارد. وگرنه طوطی‌وار از فیلسوفان دیگر گفتن، شبه فیلسوف/فلسفه است. شاهنامه درست با همین داستان آغاز می‌شود که کیومرث که از دید یزدان شناسی زرتشتی نخستین شاه است (درحالیکه در فرهنگ نخستین ایران نخستین شاه/مردم/آدم جمشید=جم+جما است)، دچار همین گرفتاری شبیه‌سازی است. اهریمنی که اصل زدارکامگی است، می‌آید و خودش را به شکل اصل مهر در می‌آورد و دوست کیومرث می‌شود که نیاز به مهر دارد تا او را بکشد. تو چیزی مدان کز خرد برتر است / خرد بر همه نیکویی‌ها سر است ، این گونه است که هر حقیقتی که از آستانه‌ی ایران گذشت، تبدیل به شبه حقیقت شد. ما با خیال تقلید از مدرنیسم غربی و یا رنسانس، اندیشیدن با خرد بهمنی خود را کنار می‌زنیم و عاقلانی می‌شویم که فکر می‌کنند غرب بایستی ایران و فرهنگ گوهری آن را از نو بزاید! و یا اسلامی که اصل خفقان است، خود آزادی است! کدام ایرانی است که امروز نداند که محض دروغ است. مسئله و مشکل ما نشناختن عیبمان است. نداشتن دلیری و گستاخی برای ترد دروغی است که به نام راست به ما چپانده و مقدس می‌شود! دگر گفتن کان در خردمند مرد / هنر چیست هنگام ننگ و نبرد / چنین گفت کان کس که آهوی خویش / ببیند بگرداند آیین و کیش / بپرسید دیگر که در زیستن / چه سازی که کمتر بود رنج تن / چنین داد پاسخ که گر با خرد / دلش بردبار است رامش برد / بداد و ستد درکند راستی / ببندد در کژی و کاستی ، ما امروزه بیش از همیشه نیاز به ایرج شدن داریم. ایرج که همان ارتا باشد، آزموده شده به وسیله‌ی فریدون میان سه پسرش است که نشان خرد دلیر است. مانند کاوه که پیکریابی خرد بهمنی و نماد خیزش مردم ایران است و می‌تواند با دلاوری خرد خود در برابر دروغی که چیره بر جهان است، ابراز اندیشه کند و راست بگوید. فرهنگ گوهری ایران استوار بر این اصل است، که داد و سرکشی دو روی یک سکه هستند. درفش کاوه یا اختر کاویانی در اوستا درفش گش خوانده می‌شود و گش، روز چهاردهم است که باربد بربت‌نواز شب فرخ را برای آن سروده است و فرخ همان ارتاست. و مردم ایران روز سوم را که روز اردیبهشت است، سرفراز یا ارتاوهیشت (ارتای خوشه) می‌خواندند. چون ارتا یا سیمرغ که خدای داد است، از بینشی برخاسته که با دلاوری سرپیچی و سرکشی می‌کند. خدای قانونی که خدای نافرمانی نیز هست. چرا که قدرت‌جویان پس از نشستن بر کرسی قدرت، بزودی از هر دادی، بیداد و به هر بهانه‌ای از آزادی، استبداد می‌سازند

    مردم‌شاهی ۳۸ (جمهوری ایرانی)
  6. Jan 4

    مردم‌شاهی ۳۷ (جمهوری ایرانی)

    فرهنگ‌شهر . . . مردمی، دین جمهوری ایرانی است. نه مانند ادیان دروغین امروزی که مردم را عبد و صغیر و ناقص و گناهکار می‌دانند. دین مردمی ایرانی می‌گوید که همه‌ی مردمان فرزندان سیمرغ هستند. همه تخم خدا و باهم خوشه خدا، سیمرغ، شاه هستند. چون همه ارتا هستند و ارتا بن اندازه است، پس مردم (انسان) خودش اصل اندازه گذاری است. فلسفه‌ی اندازه که بنیاد فرهنگ گوهری ایران است چیست؟ فرهنگ ایران تهی از اندیشه خالقیت است و بر پایه‌ی اندازه بنا شده است. خالقیت نیاز به دانش و قدرت بی‌نهایت دارد تا هرچه که می‌خواهد بدون حد و مرز خلق کند، وجودیست بی‌اندازه! و آنچه ز اندازه برون است در فرهنگ ایران، اصل خشم و قهر و کین و تهدید و تجاوز است. اینست که در فرهنگ ایران، خارج از اندازه بودن برترین نقص است، و این اندازه بودن است که کمال شمرده می‌شود. بدینسان ادیان ابراهیمی در تضاد کامل با فرهنگ نخستین ایرانند. در فرهنگ ایران، اصل اندازه سرچشمه‌ی آفرینندگی و روشنی و جنبش و شادی است، نه یک خالق! این خالقان تحمل چیزی بنام «نسبی» را ندارند. دو چیز که باهم جفت یا یوغ یا پیوسته، هم‌روش و هم‌‌گام، هماهنگ و هم‌راه شدند، اندازه هستند. واژه‌ی اندازه، در اصل هم‌تاژه، هم‌تازه، با هم تاختن است. نه به مفهوم اینکه تنها یک چیز را با سنجه‌ای سنجیدن! به همین دلیل است که واژه‌ی اندازه، امروزه برای ما چمایی (معنایی) بسیار تنگ پیدا کرده است و فراتر از خط‌کش و متر نمی‌رود. سنجیدن=سنگیدن=آمیختن، پیوند دو چیز و سپس پیمودن همه چیز. واژه ارتا، در اصل ا+رته است. همان رته‌ای که در انگلیسی به رایت، حق و حقوق و درست گفته می‌شود. حالا این رته در فرهنگ نخستین ایران به گردونه یا ارابه‌ای گفته می‌شد، که دو اسب یا دو گاو آن را باهم به یک سو می‌کشیدند و به حرکت در می‌آوردند و زمین را می‌شکافتند و شیار برای تخم افشانی فراهم می‌آوردند. کشاورزی، که نزد نیاکان دهقان ما به نشان کار آفریننده بود. ارتا یا رته در پهلوی شده است: راست، رس، راه... آنکه اندازه است، گردونه‌ای است که راه را می‌پیماید، و آفریدن، این از خود جنبی در اثر پیوندیابی است. ز راه خرد بنگری اندکی / که مردم به معنی چه باشد یکی / نگه کن سرانجام خود را ببین / چو کاری بیابی از این به گزین / نه از جنبش آرام گیرد همی / نه چون ما تباهی پذیرد همی

    مردم‌شاهی ۳۷ (جمهوری ایرانی)

About

بنیاد فلسفه‌ی نوین ایران، بر پایه‌ی جهان بینی گوهری و جهان آرایی نخستین ایران، به زبان یابنده‌ی فرهنگ سیمرغی/زنخدایی ایران، فیلسوف منوچهر جمالی