فریدون مشیری | با صدای خودش

شهروز کبیری

اینجا شعرهای سیاوش کسرایی را با صدای خودش خواهیم شنید. این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است. جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر می‌شود. برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzk

  1. Jun 7

    فریدون مشیری | نسیمی از دیار اشتی

    ▨ نام شعر: نسیمی از دیار آشتی ▨ شاعر: فریدون مشیری ▨ با صدای: فریدون مشیری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ـــــــــــــــــ باری، اگرروزی کسی ازمن بپرسد چندی که دراین زمین بودی چه کردی؟ من، می‌گشایم پیش رویش دفترم را گریان وخندان، برمی‌افرازم سرم را آنگاه، می‌گویم که : بذری «نوفشانده»ست، تا بشکفد، تا بر دهد، بسیار مانده‌ست. ▨ درزیرِ این نیلی‌سپهرِ بی‌کرانه چندان که یارا داشتم، در هر ترانه نامِ بلندِ عشق را تکرارکردم بااین صدای خسته، شاید، خفته‌ای را درچارسوی این جهان بیدار کردم من مهربانی را ستودم من با بدی پیکارکردم «پژمردن یک شاخه‌گل* را رنج بردم »مرگ قناری در قفس»** را غصه خوردم وزغصهٔ مَردُم، شبی صدبارمُردَم ▨   شرمنده ازخودنیستم گرچون مسیحا، آنجا که فریاد از جگر باید کشیدن من، با صبوری بر جگر دندان فشردم! ▨   اما اگر پیکار با نابخردان را شمشیرباید می‌گرفتم برمن مگیری {نگیری}، من به راه مهر رفتم. درچشم من، شمشیر در مشت، یعنی کسی را می‌توان کشت! ▨   در راهِ باریکی که از آن می گذشتیم، تاریکیِ بی‌دانشی بیداد می‌کرد ایمان به انسان، شب‌چراغ راه من بود! شمشیر، دستِ اهرمن بود! تنها سلاحِ من در این میدان، سخن بود! ▨   شعرم اگر در خاطری آتش نیفروخت اما دلم چون چوبِ تر، از هر دو سر سوخت برگی از این دفتر بخوان، شاید بگویی: -آیا که ازاین می توانَد بیشتر سوخت؟! ▨   شب‌های بی‌پایان نخفتم پیغامِ انسان را به انسان، باز گفتم حرفم نسیمی از دیارِ آشتی بود در خارزارِ دشمنی‌ها شاید که توفاتی گران بایست می‌بود تا برکَنَد بنیانِ این اهریمنی‌ها ▨ پیرانِ پیش از ما نصیحت‌وار گفتند: ...-دیرست ... دیرست... تاریکیِ روحِ زمین را نیرویِ صد چون ما، ندایی ...

    فریدون مشیری | نسیمی از دیار اشتی
  2. Jun 6

    فریدون مشیری | نوازش استاد

    ▨ نام شعر: نوارزش استاد (نوازنده) ▨ شاعر: فریدون مشیری ▨ با صدای: فریدون مشیری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز کبیری ـــــــــــــــــ نوازنده‌ای پیر و درمانده بود زخلقِ جهان روی گردانده بود نه از کهنه بر جای چیزی نه نو که از بهر روزی گذارد گرو یکی سازِ فرسوده در خانه داشت به بازار شد، در حراجش گذاشت غبارِ زمان بر رُخش ریخته زبان‌بسته، یک عمر آویخته گسسته ،گشوده زهم تارها چنان در خموشی که دیوارها بر او سا ل‌ها کس نیازیده دست مگر بغضِ او را تواند شکست فرو خفته در پردهایش نفس بسا لال مانده ز بیم عسس ▨ فروشنده فریاد آغاز کرد دو دینار قیمت بر آن ساز کرد چو تکرار و اصرار بسیار رفت به سختی بها تا سه دینار رفت جمالش نه در خوردِ بازار بود یکی بردهٔ بی‌خریدار بود نوازنده را غم بر آتش نشاند نهیبی دلش را به آتش کشاند سبُک، دستِ لرزان فراپیش برد غبار از رخِ همزبانش سترد به هر سیم دستِ نوازش کشید ز آواش بانگ موافق شنید به سامان رساندش ز آشفتگی رهانیدش از آن فرو خفتگی سزاوارِ سرپنجه آراستش به حالت، همان شد که می‌خواستش چنان گرم با ساز دمساز شد که درهای هفت آسمان باز شد دو هم‌درد پروردهٔ دست غم فتادند از جان و از دل به هم ▨ شکستند بی‌پرده بغضِ گران زجورِ زمانه حکا یتگران نوائی چنان دلکش و دل‌نواز که رهرو از ره، فرو مانده باز جهانی از آن حالِ خوش در شگفت که آتش به دل‌هایشان در گرفت ▨ دو هم‌دل خریدند بازار را فزودند جوشِ خریدار را به سودای آن سازِ خاطرنواز ز هر سو همه دست‌ها شد دراز ▨

    فریدون مشیری | نوازش استاد
  3. 07/20/2025

    فریدون مشیری | کوچه

    ▨ نام شعر: کوچه (بی تو مهتاب شبی) ▨ شاعر: فریدون مشیری ▨ با صدای: فریدون مشیری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــــ بی تو مهتاب‌شبی، باز از آن کوچه گذشتم همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم شدم آن عاشق دیوانه که بودم در نهان‌خانه‌ی جانم، گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید ▨ یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم تو؛ همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت من؛ همه محو تماشای نگاهت آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه‌ی ماه فرو ریخته در آب شاخه‌ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دلداده به آواز ِشباهنگ  یادم آید، تو به من گفتی: از این عشق حذر کن لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن آب آیینه‌ی عشق ِ گذران است تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است، باش فردا، که دلت با دگران است تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن ▨ با تو گفتم:‌ حذر از عشق!؟ ندانم سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم نتوانم روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد چون کبوتر، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم باز گفتم که: تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم، نتوانم ▨ اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت اشک در چشم تو لرزید ماه بر عشق تو خندید یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم نگسستم، نرمیدم ▨ رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم بی تو اما، به چه حالی، من از آن کوچه گذشتم

    فریدون مشیری | کوچه
  4. 07/06/2025

    فریدون مشیری | دست‌هامان

    ▨ نام شعر: هنگام که گریه می دهد ساز ▨ شاعر: نیما یوشیج ▨ با صدای: احمد کیایی ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــ از دل و دیده گرامی‌تر هم آیا هست؟ - دست، آری، ز دل و دیده گرامی‌تر: دست! زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان بی‌گمان دست گرانقدرتر است هر چه حاصل کنی از دنیا دستاورد است هر چه اسباب جهان باشد در روی زمین دست دارد همه را زیرِ نگین سلطنت را که شنیده‌ست چنین؟ شرف دست همین بس که نوشتن با اوست خوش‌ترین مایهٔ دلبستگی من با اوست . در فروبسته‌ترین دشواری در گرانبارترین نومیدی بارها بر سرخود بانگ زدم : - هیچت ار نیست مخور خون جگر دست که هست! بیستون را یاد آر دست‌هایت را بسپار به کار کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار ! وه چه نیروی شگفت‌انگیزی است  دست‌هایی که به هم پیوسته است! به یقین، هر که به هر جای، در آید از پای دست‌هایش بسته است دست در دستِ کسی یعنی: پیوند دو جان دست در دست کسی یعنی: پیمان دو عشق دست در دست کسی داری اگر ، دانی، دست چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست؛ لحظه ای چند که از دست طبیب گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد؛ نوشداروی شفا بخش‌تر از داروی اوست چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست پرچم شادی و شوق است که افراشته‌ای لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست دست، گنجینه مهر و هنر است : خواه بر پردهٔ ساز خواه در گردنِ دوست خواه بر چهرهٔ نقش خواه بر دندهٔ چرخ خواه بر دستهٔ داس خواه در یاری نابینایی خواه در ساختن فردایی آنچه آتش به دلم می‌زند، اینک، هر دم سرنوشت بشرست داده با تلخی غم‌های دگر دست به هم ! بار این درد و دریغ است که ما تیرهامان به هدف نیک رسیده است، ولی دست هامان، نرسیده است به هم ! ▨  فریدون مشیری ۱۳۲۹

    فریدون مشیری | دست‌هامان
  5. 07/03/2025

    فریدون مشیری | نرم نرمک می‌رسد اینک بهار

    ▨ نام شعر: نرم نرمک می‌رسد اینک بهار (خوش به حال غنچه های نیمه باز) ▨ شاعر: فریدون مشیری ▨ با صدای: فریدون مشیری ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ــــــــــــــــــــــ بوی باران بوی سبزه بوی خاک شاخه‌های شسته، باران‌خورده، پاک آسمان آبی و ابر سپید برگ‌های سبزِ بید عطر نرگس رقص باد نغمه‌ی شوقِ پرستوهای شاد خلوتِ گرم کبوترهای مست نرم‌نرمک می‌رسد اینک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمه‌ها و دشت‌ها خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها خوش به حال غنچه‌های نیمه‌باز خوش به حال دختر میخک که می‌خندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب ای دل من گرچه در این روزگار جامه‌ی رنگین نمی‌پوشی به کام باده‌ی رنگین نمی‌نوشی ز جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از آن مِی که می‌باید، تهی‌ست ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوبی شیشه‌ی غم را به سنگ هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ ▨ فریدون مشیری از دفتر شعر ابر و کوچه

  6. 07/02/2025

    فریدون مشیری | ریشه در خاک

    ▨ نام شعر: ریشه در خاک ▨ شاعر: فریدون مشیری ▨ با صدای: شاعر و حسین علیزاده ▨ موسیقی: zack hemsey the way ▨ پالایش و تنظیم: شهروز ـــــــــــــــــــــــــــ تو از این دشتِ خشکِ تشنه روزی کوچ خواهی کرد و اشک من تو را بدرود خواهد گفت نگاهت تلخ و افسرده‌ست دلت را خار خار ِ ناامیدی سخت آزرده‌ست غم این نابه‌سامانی همه توش و توانت را ز تن بُرده‌ست تو با خون و عرق، این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی تو با دست تهی با آن همه طوفانِ بنیان‌کن دَر افتادی تو را کوچیدن از این خاک، دل برکندن از جان است تو را با برگ‌برگِ این چمن پیوندِ پنهان است تو را این ابر ِ ظلمت‌گستر ِ بی‌رحم ِ بی‌باران  تو را این خشک‌سالی‌های پی در پی تو را از نیمه ره برگشتن ِ یاران تو را تزویر غمخواران ز پا افکند تو را هنگامۀ شوم شغالان بانگ بی‌تعطیل زاغان در ستوه آورد تو با پیشانی پاک نجیبِ خویش که از آن سویِ گندم‌زار طلوع با شکوهش خوش‌تر از صد تاج ِ خورشید است؛ تو با آن گونه‌های سوخته از آفتابِ دشت تو با آن چهره‌ی افروخته از آتش ِ غیرت -که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است- تو با چشمانِ غم‌باری ـ که روزی چشمه‌ی ِ جوشان ِشادی بود اینک حسرت و افسوس، بر آن سایه افکنده‌ست ـ خواهی رفت و اشکِ من تو را بدرورد خواهد گفت من اینجا ریشه در خاکم من اینجا عاشق این خاکِ از آلودگی پاکم من اینجا تا نفس باقی‌ست می‌مانم من از اینجا چه می‌خواهم، نمی‌دانم امید روشنایی گرچه در این تیره گی‌ها نیست من اینجا باز در این دشتِ خشکِ تشنه، می‌رانم من اینجا روزی آخر از دل این خاک، با دستِ تهی گُل بر می‌افشانم من اینجا روزی آخر از ستیغ ِ کوه، چون خورشید سرود ِ فتح می‌خوانم و می‌دانم تو روزی باز خواهی گشت ▨ توضیح مشیری درباره‌ی این شعر: ریشه در خاک داستان مختصری دارد؛ یک وقت خدای نکرده بعضی‌ها به خودشون نگیرند که چون به دلایلی به هر حال وطن عزیزشان را ترک کرده‌اند من قصد ملامتی دارم به

    فریدون مشیری | ریشه در خاک

About

اینجا شعرهای سیاوش کسرایی را با صدای خودش خواهیم شنید. این پادکست بخشی از پادکست «شعر با صدای شاعر» است. جایی که در آن شعرهای معاصر با صدای شاعر منتشر می‌شود. برای دانلود شعرها به کانال تلگرام ما مراجعه کنید: t.me/schahrouzk