مجله‌ی داستانی بیدار

مجله‌ی بیدار

در بیدار به داستان کوتاه ایرانی می‌پردازیم با انتشار داستان، مقاله، نقد، ترجمه، و پادکست. باور داریم که داستان‌خوانی و داستان‌نویسی برای رشد فرهنگ، درک یکدیگر، و شناخت خویشتن سودمند است. این سخن ماست «ما بیداریم که ببینیم، بشناسیم، بنویسیم، و بشنویم.» bidarnameh.com

  1. 05/22/2021

    تونل

    مرد جوانی که آن بعد‌از‌ظهر یکشنبه سوار قطار همیشگی‌اش شد بیست و چهار ساله و چاق بود. چاق بود تا از خودش نگهداری کند، چرا که هر چیز نامعمولی می‌ترساندش. براستی، این بینش شفاف شاید تنها توانایی واقعی‌ای بود که داشت، و حتی همین هم برایش گران می‌آمد. هرچند چاقی‌اش در کل از تنش نگهداری می‌کرد، نیاز می‌دید تا هر گونه سوراخ در تنش را که از آن اثرهای وحشتناک درون می‌شدند پر کند. سیگار می‌کشید (اورموند برزیل ۱۰). عینک آفتابی روی عینک معمولش می‌گذاشت. حتی گوش‌هایش را با تکه‌هایی از پنبه پر می‌کرد. در بیست و چهارسالگی هنوز به پدر و مادرش وابسته بود، در نتیجه‌ی درس خواندن بی‌پایانش در دانشگاه. و تا دانشگاه دو ساعت از خانه راه بود با قطار. ساعت حرکت پنج و پنجاه. رسیدن در هفت و بیست و هفت. پس این دانشجو، چاق و بیست و چهار ساله، سوار قطار همیشگیِ یکشنبه‌اش شد تا در همایشی در روز بعدش شرکت کند. اینکه تصمیم گرفته بود سر کلاس نرود بی‌ارتباط بود. هنگاهی که شهرش را ترک کرد، خورشیدِ بعد از ظهر از آسمانِ تابستانیِ بی‌ابر می‌تابید. هوای خوبی بود برای سفری که کمابیش از بر بود. مسیر قطار میان کوه‌های آلپ و یورا بود، از شهر و دهکده‌های ثروتمند می‌گذشت، از روی یک رود، و پس از ۲۰ دقیقه حرکتِ بیشتر،‌ از درون تونلی کوچک پس از بورگدورف. قطار بیش از اندازه شلوغ بود و او از یکی از واگن‌های پیشین وارد شده بود. با دشواری فراوان خود را به انتها رساند. عرق‌ریزان، و با دو عینک، ظاهر کودنانه‌ای داشت. همه‌ی مسافران تنگاتنگ نشسته بودند،‌ برخی حتی روی چمدان. همه‌ی کوپه‌های درجه دو پر بود، و فقط کوپه‌های درجه‌ سه به نسبت خالی بودند. مرد جوان با کلنجار از غوغای خانواده‌ها و سربازان، و دانشجوها و عاشقان، می‌گذشت، با پیچ و تاب قطار روی این یا آن می‌افتاد، اتفاقی به شکم‌ها و سینه‌ها می‌خورد،‌ تا اینکه به صندلی‌ای در واگن آخر رسید. سرانجام آن اندازه جا پیدا کرده بود که نیمکت خودش را داشته باشد، غافل‌گیری دل‌چسبی بود، چرا که واگن‌های درجه سه کمتر به کوپه‌های نیمکت‌دار بخش می‌شوند. روبرویش، مردی را دید که با خودش شطرنج بازی می‌کرد و حتی از او هم چاق‌تر بود؛ و روی همان نیمکت، کنار راهرو، دختر موسرخی نشسته بود و رمان می‌خواند. مرد جوان صندلی کنار پنجره در نیمکت خالی را با خرسندی برگزید. تازه یک اورموند برزیل ۱۰ را روشن کرده بود که قطار وارد تونل شد. البته از این تکه مسیر بارها گذشته بود، کمابیش هر شنبه و یکشنبه در سراسر سال پیش، ولی هیچ‌گاه پیش نیامده بود که تونل را از نزدیک وارسی کند. در واقع فقط به گنگی نسبت بهش آگاه بود. چندین بار خواسته بود که همه‌ی توجه‌اش را به آن بدهد، ولی هر بار به موضوع‌های دیگری می‌اندیشید، و این فرورفتن کوتاه در تاریکی هر بار با بی‌توجهی می‌گذشت، با آن تندای قطار و کوتاهی فروفتن در تاریکی آن تونل کوتاه. و حتی این بار هم به تونل نمی‌اندیشید و بنابراین فراموش کرده بود که عینک آفتابی‌اش را بردارد. بیرون تونل خورشید با همه‌ی نیرو می‌تابید و با نور طلایی عصر، تپه‌ها و جنگل‌ها و رشته‌ کوه دور یورا را غرق می‌کرد. حتی خانه‌های کوچک شهرهایی که از آنها به تازگی گذشته بودند هم انگار که از طلا ساخته شده بودند. بنابراین، این گذر ناگهانی از نور به تاریکی باید دلیل این می‌بود که تونل درازتر می‌نمود. با شکیبایی در کوپه‌ی تاریک منتظر بازگشت نور روز ماند. هر آن بود که نخستین سوسوهای کم‌رنگ خورشید بر قاب پنجره‌اش بتابد و مانند یک آذرخش به تندی گسترده شود، سپس با همه‌ی درخشندگی طلایی‌اش پیش بیاید. با این حال، تاریکی پایید. عینک آفتابی‌اش را برداشت. کمابیش همان زمان دختر سیگاری روشن کرد. با روشن شدن شعله‌ی نارنجی کبریت، پنداشت که در چهره‌ی دختر رنج بزرگی دیده است. بی‌شک، از بهم خوردن رمان خواندنش رنجیده بود. به ساعت مچی‌اش نگاهی انداخت. صفحه‌ی شب‌نمایش شش و ده را نشان می‌داد. به پشت تکیه داد، خودش را در گوشه‌ی میان پنجره و دیوار جا داد، و اندیشه‌اش را به پیچیدگی‌های درسش متوجه کرد. هیچ‌کس باور نداشت که او درس می‌خواند. به همایشی اندیشید که باید فردا در آن حضور می‌داشت، و تصمیم داشت نرود. هر فعالیتی برایش به مانند دستاویزی برنامه‌ریزی شده بود تا در پس ظاهر کارهای روزمره، به نظم برسد. شاید آنچه می‌جست نظم نبود، بلکه فقط وانمودن به نظم بود. هنر بازیگری بود که از چربی، سیگارها و پنبه‌ی طبیعی‌اش به مانند آرایشی برای کمدی باشکوهی بهره می‌برد، در حالی که همیشه می‌دانست که بخشی از نمایشی لودگانه و سنگدلانه است. زمانی که دوباره به ساعتش نگاه انداخت، ساعت شش و پانزده بود. قطار هنوز در تونل بود. احساس کرد گیج شده. سرانجام لامپ‌ها سوسو زدند و واگن روشن شد. دختر موسرخ به رمانش برگشت و آقای چاق بازی شطرنج تک نفره‌اش را پی گرفت. همه‌ی واگن اینک در پنجره بازتاب داشت. ولی بیرون، آن سوی پنجره، تونل سر جایش بود. به راهرویی رفت که در آن مرد بلندقدی بی‌تابانه بالا و پایین گام می‌زد. متوجه بارانی روشن و شال سیاه دور گردن آن آقا شد. بی‌گمان نیازی به شال در این هوا نبود؟ شال سیاه؟ نگاهی به کوپه‌های دیگر در واگن پشتی انداخت. مسافران روزنامه می‌خواندند و گپ می‌زدند. عادی. به گوشه‌ی خودش برگشت و نشست. تونل باید همین دقیقه‌ها به ته برسد. همین ثانیه‌ها؟ ساعت مچی‌اش شش و بیست را نشان می‌داد. احساس کرد از خودش دلخوری مبهمی دارد که در سفرهای پیش بیشتر به تونل توجه نکرده بود. اکنون یک ربع بود که در تونل بودند. و بی‌گمان، با توجه تندای قطار، باید این یکی از درازترین تونل‌های سوئیس می‌بود. یا شاید قطار اشتباهی را گرفته بود. ولی هیچ تونل دیگری را با آن درازا و اهمیت در بیست دقیقه‌ای خانه‌اش به یاد نمی‌آورد. ناخودآگاه از شطرنج‌باز چاق پرسید که آیا قطار به راستی به زوریخ می‌رود. مرد تایید کرد. دانشجو دوباره با شک گفت که نمی‌دانست چنین تونل درازی در این بخش از راه هست. شطرنج‌باز کمی رنجیده بود که برنامه‌ریزی‌های دشوارش دوباره گسیخته شده بود. به تندی پاسخ داد که در سوئیس تونل‌های بزرگ فراوانی هست، در حقیقت، بی‌شمار تونل، و اینکه در واقع نخستین بار بود که در سوئیس سفر می‌کرد، ولی فراوانی تونل‌ها نخستین چیزی بود که هر کسی در سوئیس متوجه می‌شد، و به راستی، تقویم آماری‌اش تایید می‌کرد که هیچ کشور دیگری مانند سوئیس این همه تونل ندارد! و افزود که اکنون پوزش می‌خواهد؛ بسیار متاسف است، واقعا، ولی دشوارترین مساله‌ی شطرنج درباره‌ی دفاع نیمزوویچ ذهنش را درگیر کرده و نمی‌تواند حواس‌پرتی دی

    29 min

Ratings & Reviews

3
out of 5
2 Ratings

About

در بیدار به داستان کوتاه ایرانی می‌پردازیم با انتشار داستان، مقاله، نقد، ترجمه، و پادکست. باور داریم که داستان‌خوانی و داستان‌نویسی برای رشد فرهنگ، درک یکدیگر، و شناخت خویشتن سودمند است. این سخن ماست «ما بیداریم که ببینیم، بشناسیم، بنویسیم، و بشنویم.» bidarnameh.com